رنگها همه زیبایند، جز رنگ تلخی. طعمها همه خوبند، جز تلخی. من نمی دانم چرا این تلخی که هم رنگ دارد، هم طعم دارد و هم هزاران چیز دیگر، در جای جای زندگی ام هست. حتی وقتی بی صبرانه سرم را به شیشه تکیه می دهم و منتظر سبز شذن چراغ قرمز هستم هم، هست. همانجا، کنار چراغ یک تابلو هست که رویش نوشته «زندگی، با طعم تلخی که تا معده تان را احساسی از تلخی پر کند».
این تلخی حتی وقتی با یکی حرف می زنم هم هست. حتی وقتی با یکی که در خیابانها به انتظار مشتری پرسه می زند هم هست. در مغازه ها. در کتاب فروشی ها. حتی لای کتابها هم هست.
دیشب خواب یک آب نبات بزرگ دیدم. و در دلم ماند که یک آب نبات بزرگ را لیس بزنم. حتی خواب یک بستنی قیفی بزرگ هم دیدم. اما بدون کسی که در کنار آدم قدم بزند، حتی با ولع لیس زدن یک بستنی قیفی هم مزه ندارد.
راستی، تلختترین طعم این عالم، طعم حقیقت است. کسی بسته مداد شمعی های مرا ندیده؟
۱۳۸۵/۰۴/۲۳
۱۳۸۵/۰۴/۲۱
زندان خویشتن
نوشته ها را بسوزان. پرده ها گویی غباری از زندگی دارند در برابر پنجره های شادی. چشمانت را به انتظار می نشینم برای لحظه های سرخی که یکی یکی می بوسمشان. من اما، در برابر این سکوت تردید وار زندگی، روزها و روزها گفته ام و گفته ام تا مگر زندگی را به حرف آورم. زندگی را به وجد آورم. تنهایی این ثانیه ها، که هر کدام در پی دیگری دوان است وحشتی می زاید که مرا در هزار توی این «گذشته» و «حال» و «آینده»، به جنگ وا می دارد. جنگی سراسر خونین.
بی محابا می گریم از حضور دلتنگی ها، و تمام اشکهایم را برای حضور سبزت در چاه ژرف چشمانم پنهان می کنم. بی اشک گریستن را از آسمانیانی می آموزم که بر فراز این زمین چرکین، بغض کرده اند. به دستانی می نگرم که هر آن آرزو دارم مرا در بر بگیرند. کودکی را که در جان پرورده ام به تو می سپارم و سکوت می کنم و تنها، کلمه ها هستند که مونسی می مانند برای این دمهای بغض و نگریستن. جنگی است نابرابر. من، در برابر تمام من.
نازنینم، این روزها حتی طاقت شکستن سکوتم را هم ندارم. از ترس آنکه مبادا صدای شکستنش مقاومت مرا بشکند. شنیدن هیچ صدایی که رگه ای از ناامیدی همراه دارد را نمی توانم بر خویشتن هموار کنم. و مگر کلمات را برای چه می سازیم؟ دلم برای تمام تنهاییهایی تنگ شده که سالهاست همراه دارم. و تو، در کنار این زمانه ی گرگ، تنها امید خندیدنی. خندیدنی که نمی آید. خندیدنی که سالهاست مهجور مانده؛ و در انتظار آمدنت برای شکستن طلسمی که بر دست و پایش است گوشه ای در این تاریکخانه ذهن من کز کرده.
من خسته از بار سفر، وقتی لحظه ای می نگرم به این هزارتوی ذهنی که در خویشتن ساخته ام، لرزه بر اندامم می افتد. من در جستجوی بیابانی هستم که حتی فریاد خویشتن را نیز در آن نشنوم. دلم دشتی می خواهد که در آن، بدوم تا مرز بی انتهای خستگی. و از پا بیفتم تا مگر نیندیشم به هیچ زشتی. من در این چند گاه، زمانی نمی دهم به خویشتن برای نوشتن حتی. من برای سخن گفتن هم به خویشتن زمان نمی دهم. من هر روز صبح در آینه، وقتی که خویشتن را می بینم به کودکی سلام می کنم که تا صبح بیدار مانده، و حالا می خواهد بخوابد. من هر روز صبح در آینه، به خویشتنی سلام می کنم که خسته تر از هر خسته ای، در چشمانم زل می زند، و بغض می کند.
من هر روز صبح، مثل حالا، با صداهایی که نشان از زندگی دارد، چشم باز می کنم. من حالا، ناگزیرم که بار دیگر، این «من» اکنون خویش را، به سلول انفرادی اش باز گردانم. من در سلول را می بندم، از دریچه کوچک، به چهره ام که پشت میله ها ست نگاهی حسرت بار می کنم و به محض آنکه نگاهم می کند، از خجالت چشمانم را می دزدم. به او پشت می کنم، و به زندگی سامی گرم می دهم، گویی این من نبودم که لحظه ای پیش بغض کرده بودم.
عزیزترینم، ملالی نیست جز دوری ات. چشمانت را ببند، و من می آیم.
بی محابا می گریم از حضور دلتنگی ها، و تمام اشکهایم را برای حضور سبزت در چاه ژرف چشمانم پنهان می کنم. بی اشک گریستن را از آسمانیانی می آموزم که بر فراز این زمین چرکین، بغض کرده اند. به دستانی می نگرم که هر آن آرزو دارم مرا در بر بگیرند. کودکی را که در جان پرورده ام به تو می سپارم و سکوت می کنم و تنها، کلمه ها هستند که مونسی می مانند برای این دمهای بغض و نگریستن. جنگی است نابرابر. من، در برابر تمام من.
نازنینم، این روزها حتی طاقت شکستن سکوتم را هم ندارم. از ترس آنکه مبادا صدای شکستنش مقاومت مرا بشکند. شنیدن هیچ صدایی که رگه ای از ناامیدی همراه دارد را نمی توانم بر خویشتن هموار کنم. و مگر کلمات را برای چه می سازیم؟ دلم برای تمام تنهاییهایی تنگ شده که سالهاست همراه دارم. و تو، در کنار این زمانه ی گرگ، تنها امید خندیدنی. خندیدنی که نمی آید. خندیدنی که سالهاست مهجور مانده؛ و در انتظار آمدنت برای شکستن طلسمی که بر دست و پایش است گوشه ای در این تاریکخانه ذهن من کز کرده.
من خسته از بار سفر، وقتی لحظه ای می نگرم به این هزارتوی ذهنی که در خویشتن ساخته ام، لرزه بر اندامم می افتد. من در جستجوی بیابانی هستم که حتی فریاد خویشتن را نیز در آن نشنوم. دلم دشتی می خواهد که در آن، بدوم تا مرز بی انتهای خستگی. و از پا بیفتم تا مگر نیندیشم به هیچ زشتی. من در این چند گاه، زمانی نمی دهم به خویشتن برای نوشتن حتی. من برای سخن گفتن هم به خویشتن زمان نمی دهم. من هر روز صبح در آینه، وقتی که خویشتن را می بینم به کودکی سلام می کنم که تا صبح بیدار مانده، و حالا می خواهد بخوابد. من هر روز صبح در آینه، به خویشتنی سلام می کنم که خسته تر از هر خسته ای، در چشمانم زل می زند، و بغض می کند.
من هر روز صبح، مثل حالا، با صداهایی که نشان از زندگی دارد، چشم باز می کنم. من حالا، ناگزیرم که بار دیگر، این «من» اکنون خویش را، به سلول انفرادی اش باز گردانم. من در سلول را می بندم، از دریچه کوچک، به چهره ام که پشت میله ها ست نگاهی حسرت بار می کنم و به محض آنکه نگاهم می کند، از خجالت چشمانم را می دزدم. به او پشت می کنم، و به زندگی سامی گرم می دهم، گویی این من نبودم که لحظه ای پیش بغض کرده بودم.
عزیزترینم، ملالی نیست جز دوری ات. چشمانت را ببند، و من می آیم.
۱۳۸۵/۰۲/۰۲
یک کتاب خوب
در این بحبوحه، در این باتلاقی که برای خودم درست کرده ام، راستش اصلا درست نیست که به خودم هدیه بدهم. اما خوب، این بار اشکال ندارد. گرچه باید بدانم که دلیل نمی شود پررو شوم. یادم هست که من هنوز بر خودم خشمگینم و با خودم قهرم.
منظورم از هدیه، «عطر سنبل، عطر کاج» فیروزه جزایری (دوما) است. بماند که به شکلی کاملا تصادفی نام کتاب را در روزنامه دیدم. بعد، در راستای کتاب درمانی همیشگی ام، کتاب را خریدم. در راه بازش کردم و به محض خواندن صفحه اول فهمیدم که کار تمام است. خدا را شکر که فقط 192 صفحه بود. نمی خواهم با خواندن این چند سطر فکر کنید با یک شاهکار طرفید. نه. اصلا اینطور نیست. اما من از کتاب خوشم آمد که می توانید بخشی از این خوش آمدن را بگذارید به حساب حال و روز من! بماند.
فیروزه جزایری اهل آبادان است با اصلیتی شوشتری. از کودکی به همراه خانواده به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده. به تدریج هم تمام (به قول خودش) تیر و طایفه شان سرازیر شده اند به بهشت آنطرف آبها. کتابش هم یک جور خاطره نویسی است به زبان انگلیسی و با نام funny in farsi که توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و نشر قصه آن را منتشر کرده. خاطره هایی که بازیگر اصلی خودش و پدر و مادر، و بقیه فامیلند. طنز خفیف و آرام کتاب، آدم را گاهی در دلش به خنده می اندازد. لحنی ساده و صمیمی دارد. جاهایی که مربوط به خاطرات فیروزهی 7 ساله است را که می خواندم، اثری از فیروزه با سن و سال حالایش نبود. یک چیزی می ماند. امیدوارم فیروزه خانم قبل از چاپ کتاب، آن را یک بار برای پدر و مادرش خوانده باشد!
به هر حال اگر این روزها دارید برای خرید کتاب از نمایشگاه برنامه ریزی می کنید، این یکی را هم بگنجانید. ضرر نمی کنید.
منظورم از هدیه، «عطر سنبل، عطر کاج» فیروزه جزایری (دوما) است. بماند که به شکلی کاملا تصادفی نام کتاب را در روزنامه دیدم. بعد، در راستای کتاب درمانی همیشگی ام، کتاب را خریدم. در راه بازش کردم و به محض خواندن صفحه اول فهمیدم که کار تمام است. خدا را شکر که فقط 192 صفحه بود. نمی خواهم با خواندن این چند سطر فکر کنید با یک شاهکار طرفید. نه. اصلا اینطور نیست. اما من از کتاب خوشم آمد که می توانید بخشی از این خوش آمدن را بگذارید به حساب حال و روز من! بماند.
فیروزه جزایری اهل آبادان است با اصلیتی شوشتری. از کودکی به همراه خانواده به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده. به تدریج هم تمام (به قول خودش) تیر و طایفه شان سرازیر شده اند به بهشت آنطرف آبها. کتابش هم یک جور خاطره نویسی است به زبان انگلیسی و با نام funny in farsi که توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و نشر قصه آن را منتشر کرده. خاطره هایی که بازیگر اصلی خودش و پدر و مادر، و بقیه فامیلند. طنز خفیف و آرام کتاب، آدم را گاهی در دلش به خنده می اندازد. لحنی ساده و صمیمی دارد. جاهایی که مربوط به خاطرات فیروزهی 7 ساله است را که می خواندم، اثری از فیروزه با سن و سال حالایش نبود. یک چیزی می ماند. امیدوارم فیروزه خانم قبل از چاپ کتاب، آن را یک بار برای پدر و مادرش خوانده باشد!
به هر حال اگر این روزها دارید برای خرید کتاب از نمایشگاه برنامه ریزی می کنید، این یکی را هم بگنجانید. ضرر نمی کنید.
۱۳۸۵/۰۱/۲۵
روی پاهایم می ایستم ...
گاهی انسانها خویشتن را نابود می کنند. گاهی، هر لحظه را به مذبح می برند، و قربانی راهی می کنند که سخت در یافتنش غرقند. گاهی آدمها همه چیز را می دهند تا آنچه می خواهند بیابند. زمان را و هر آنچه در ذهن از آرزوها پرورده اند. برای یافتن دنیای دلخواهشان، هر آنچه در چنگ دارند می دهند.
از پس سکوتی که لبخند را سنگر می کند، از پس هر خنده ای که بر لبشان است گاهی، آدمها، به سادگی در انتظار لبخندی اند که کسی به آنها هدیه می کند. گاهی پشت تمام این روزهای دیوانگی و عصیان، پشت تمام این روزهای یکدندگی و کله شقی، یک چیز هست که امید بستن به آدمها برای دیدنش جز عذابی جاودانه نیست. هزاره ها باید صبر کرد تا فرشته ای از آسمان بیاید، و ببیند که انسان چه زجری می کشد.
به انتظار فرشته ها هزاران سال نشستن هم کم است. وقتی که بیایند، خنده شان را با هیچ هدیه ی آسمانی نمی توان قیاس کرد؛ و من هدیه ای از آسمان گرفته ام.
گاهی انسان بهت زده می شود. فقط بهت زده می شود. همین. که آیا اینها همانند که من دوست می داشتم؟ که آیا اینها همانند که من همسفر می پنداشتم؟
فرشته ی من، حتی در روزهای تنهایی و شکست هم مرا دوست داشت، حتی وقتی چون کودکی آزارش می دادم هم، به من لبخند می زد.
از پس سکوتی که لبخند را سنگر می کند، از پس هر خنده ای که بر لبشان است گاهی، آدمها، به سادگی در انتظار لبخندی اند که کسی به آنها هدیه می کند. گاهی پشت تمام این روزهای دیوانگی و عصیان، پشت تمام این روزهای یکدندگی و کله شقی، یک چیز هست که امید بستن به آدمها برای دیدنش جز عذابی جاودانه نیست. هزاره ها باید صبر کرد تا فرشته ای از آسمان بیاید، و ببیند که انسان چه زجری می کشد.
به انتظار فرشته ها هزاران سال نشستن هم کم است. وقتی که بیایند، خنده شان را با هیچ هدیه ی آسمانی نمی توان قیاس کرد؛ و من هدیه ای از آسمان گرفته ام.
گاهی انسان بهت زده می شود. فقط بهت زده می شود. همین. که آیا اینها همانند که من دوست می داشتم؟ که آیا اینها همانند که من همسفر می پنداشتم؟
فرشته ی من، حتی در روزهای تنهایی و شکست هم مرا دوست داشت، حتی وقتی چون کودکی آزارش می دادم هم، به من لبخند می زد.
۱۳۸۵/۰۱/۱۰
بازگشت
من می بازم. من این روزها را می بازم و یکی یکی سایه های حضورت بر نیمه های وجودم تاریکی را حکمفرما می کند. من باز می گردم و در دستانم، بوسه ای است از لبانت. من بازگشت را غریبه می بینم و همه را در این سرزمین گرم و سبز.
باز می کنم چشمان متحیرم را تا بنگرم بر سایه های درختان بر دیوارهای خاکستری که میان منند و تو تا لحظه ای ما را باز دارند از تفکری در هزاره های سرخ زندگیمان، که ما را در نهایت شهری در دریاهای دور دست، و من تو را. بیدار باش، برای آن لحظه ای که صدایت می کنم، تا پنجره را بگشایی. هشیار باش برای آن لحظه ای که برای فرار از مردمان این سرزمین خاکی، دست در دست، با تمام توان در برابر امواج خندان دریا می دویم. بنگر به پشت سر، و دستانت را تکان بده. اشک در چشمان من جاری است برای خداحافظی از این سرزمین، و همه کودکی را در آن جا می گذارم. من در این سالیان فهمیدم که مالک چیزی جز کودکی ام نبوده ام.
من در این سکوت طولانی چندین هزاره به سر می برم. من خویشتن را می بینم که در نهایت دنیا، پیر و فرسوده، همه تازیانه ها را تاب می آورم و جز راستی چیزی بر زبانم نیست. این منم؟ منم که چنین انسانم؟ و نمی دانم. نمی دانم که منم یا نه. غرور را به کناری می زنم و نگاهم را می دوزم به دیوانگی هایت، و به خنده های زیبایت. همه خاطره ها را پاک می کنم و کلمات را یکی یکی به جایشان می چینم. به جای خاطره ها کلمات تو را می گذارم. به جای خاطره ها، جمله های تو را که:«دوستت دارم» می گذارم و چه زیبایند. دریا طوفانی می شود وقتی که تو نگاهم می کنی و من در جنون عاقلانه ام سر فرو می کنم. آهسته با خودم زمزمه می کنم که بازگرد. با خودم زمزمه می کنم که اگر تو همانی باشی که من به دنبالش هستم، اگر تو همان باشی ...
و دریا آرام می شود. دریا و دریاییان، آسمان و آسمانیان، و زمین و زمینیان در سکوت فرو می روند و چشمها را می دوزند به من. زمان می ایستد و نگاهم می کند، تا پاسخ بدهم. گویی نمی توانند از کنجکاویشان برای شنیدن پاسخم بکاهند. گویی تو از آنها می خواهی که شاهدی باشند بر انسانیت.
من باز می گردم. باز می گردم.
باز می کنم چشمان متحیرم را تا بنگرم بر سایه های درختان بر دیوارهای خاکستری که میان منند و تو تا لحظه ای ما را باز دارند از تفکری در هزاره های سرخ زندگیمان، که ما را در نهایت شهری در دریاهای دور دست، و من تو را. بیدار باش، برای آن لحظه ای که صدایت می کنم، تا پنجره را بگشایی. هشیار باش برای آن لحظه ای که برای فرار از مردمان این سرزمین خاکی، دست در دست، با تمام توان در برابر امواج خندان دریا می دویم. بنگر به پشت سر، و دستانت را تکان بده. اشک در چشمان من جاری است برای خداحافظی از این سرزمین، و همه کودکی را در آن جا می گذارم. من در این سالیان فهمیدم که مالک چیزی جز کودکی ام نبوده ام.
من در این سکوت طولانی چندین هزاره به سر می برم. من خویشتن را می بینم که در نهایت دنیا، پیر و فرسوده، همه تازیانه ها را تاب می آورم و جز راستی چیزی بر زبانم نیست. این منم؟ منم که چنین انسانم؟ و نمی دانم. نمی دانم که منم یا نه. غرور را به کناری می زنم و نگاهم را می دوزم به دیوانگی هایت، و به خنده های زیبایت. همه خاطره ها را پاک می کنم و کلمات را یکی یکی به جایشان می چینم. به جای خاطره ها کلمات تو را می گذارم. به جای خاطره ها، جمله های تو را که:«دوستت دارم» می گذارم و چه زیبایند. دریا طوفانی می شود وقتی که تو نگاهم می کنی و من در جنون عاقلانه ام سر فرو می کنم. آهسته با خودم زمزمه می کنم که بازگرد. با خودم زمزمه می کنم که اگر تو همانی باشی که من به دنبالش هستم، اگر تو همان باشی ...
و دریا آرام می شود. دریا و دریاییان، آسمان و آسمانیان، و زمین و زمینیان در سکوت فرو می روند و چشمها را می دوزند به من. زمان می ایستد و نگاهم می کند، تا پاسخ بدهم. گویی نمی توانند از کنجکاویشان برای شنیدن پاسخم بکاهند. گویی تو از آنها می خواهی که شاهدی باشند بر انسانیت.
من باز می گردم. باز می گردم.
۱۳۸۴/۰۹/۰۷
شجریان و شنیده هایم
راستش من به موسیقی سنتی علاقه خاصی ندارم. یعنی واقعیتش این است که من به این اسمها زیاد اهمیت نمی دهم. هر چه را که با ذائقه گوشم سازگار باشد گوش می دهم. در عین حال هم نه اصراری به تغییر ذائقه ام دارم و نه معتقدم که این ذائقه خوب است. این مطلب را هم به خاطر علاقه و ارادت خاصی که به یکی از دوستان قدیمی دارم از زبان ایشان می نویسم، که دلش خیلی خون بود و من تنها کمکی که می توانم بکنم همین است. البته بعضی از اینها هم حرفهای دوستان دیگری است که پراکنده و جسته گریخته این طرف و آن طرف شنیده ام.
آقای شجریان، شما همیشه ادعا کردید برای مخاطبانتان و این مردم خیلی ارزش قائلید اما چیزی که من به عنوان یک ناظر بیرونی می بینم این نیست. اصلا این نیست.
آقای شجریان، من با دیدن صف متقاضیان بلیط به یاد روزهای اول اسفند افتادم. روزهایی که در این چند سال دانشجویی، برای گرفتن بلیط قطار، از شب قبل کنار در آژانس می ایستادیم.
آقای شجریان، هیچ فکر کرده اید که بلیطهای کنسرت شما را در بازار سیاه چند می فروشند؟ شما در بم خواندید. آنموقع شاید به نیتتان شکی نبردم اما حالا ... می دانید در این مملکت با همین پول بلیطهای کنسرت شما چه کارهایی می شود کرد؟ می دانید چند نفر از کودکان همان «بم» که حالا من و شما فراموششان کردیم، نیازمند چنین پولهایی و خیلی کمتر هستند؟
آقای شجریان، شما می خواهید در ردیف اول کنسرتتان چه کسانی را ببینید؟ اصلا تا به حال وقتی در حال اجرای کنسرت هستید به ردیف اول حاضرین نگاه کرده اید؟ یا شما هم وقتی در حال خواندنید اصطلاحا آنقدر توی حس می روید که حتی اگر تیر را هم از پایتان بیرون بکشند احساس نمی کنید؟ این بار اما یک لحظه نگاهی بیاندازید به ردیفهای اول حاضرین، حالا کمی لبخند بزنید.
آقای شجریان، برای شرکت دل آواز کار سختی نبود که یک حساب به نام شخص حقوقی باز کند. باور کنید من وقتی شنیدم باید بعد از ثبت نام اینترنتی پول را به نام «مژگان شجریان» واریز کرد تعجب کردم.
آقای شجریان، هرگز پاسخ این خیل مشتاقانتان را در ذهن مرور کرده اید؟ بهتر است این کار را بکنید. چون ممکن است کسی در حین اجرای کنسرت ازتان بپرسد و شما درستان را بلد نباشید. این همه که شب را، وقت و بی وقت را، در صف ایستادند، در این سرما، و بعد هم جوابهای آنچنانی شنیدند چگونه می خواهید توجیه کنید که در راه اعتلای ... اصلا برای چه اینها در صف ایستاده بودند؟ من که نمی دانم. شما می دانید؟ امیدوارم در دلتان بهشان نخندیده باشی.
آقای شجریان، شما و همه هنرمندان این مملکت، به اعتبار همین مردم شدید «شجریان» و که و که ... چرا نمی خواهید این را بپذیرید؟ شما کی می خواهید جوانان این مملکت را در شمار آدمها بیاورید و تا کی می خواهید به خاطر یک سری در گیریهای شخصی با مسوولینی غیر مسوول کاسه کوزه ها را بر سر هنر این مملکت بشکنید و «تا قیامت» همه را در ایران از به اصطلاح هنرتان محروم کنید؟ آقای شجریان من شنیده بودم درخت هر چه بارش بیشتر است، خمیده تر می شود. یعنی تمام آن سالهای مدرسه به ما دروغ گفتند؟
آقای شجریان، سالنی که شما کنسرت را در آن اجرا می کنید سه هزار نفر جمعیت دارد، و قیمت متوسط بلیطها چهارده هزار تومان است. فرض کنیم که شما کنسرتتان را چهار روز اجرا کرده اید. می کند جمعا به عبارتی صد و شصت و هشت میلیون تومان. از این مبلغ کافی بود صد هزار تومانش را به بنده خدای جویای کار بدهید تا برایتان یک وب سایت طراحی کند. باور کنید همین خود من با این همه بی استعدادی حاضر بودم حتی مقدمات را بخوانم و یک وب سایت طراحی کنم. تازه این وب سایت یک عمر می ماند برایتان. عزیزانی که سایت دل آواز را چهارشنبه شب باز کرده اند می فهمند من چه می گویم. این سایت، سایت رسمی شما نیست آقای شجریان، اما کیست که نداند که هر مشکلی در این باره و در ارتباط با کنسرت را مردم از شما می بینند؟ هر کسی بخواهد صفحه را ببیند مرا خبر کند. آنقدر جالب بود که نگهش داشتم. به قول شرتو، به نظر می رسد برای معلولین طراحی شده. تایپیست حتی یک بار هم مطلبی را که تایپ کرده نخوانده. عین محتویات سایت را که کلا عبارت است از همین چند جمله برایتان می آورم:
«عزیزانی که نامشان در لیست رزرو نیست و به اشتباه مبالغی به حسابهای بانکی واریز کرده اند برای پیگیری و پس گرفتن وجوه واریزی اینجا را کلیک کنند
زمان وارد کردن شماره فیش به پایان رسید. اطلاعات بعدی برای دریافت بلیط متعاقبا هعلام خواهد شد.»
این دقیقا متن تایپ شده است. تصور کنید این متن با رنگ آبی، فونت تاهوما، اندازه سی و شش جلو شما در تنها صفحه سایت ظاهر شود. به این می گویند احترام به شعور مخاطب!
آقای شجریان، خلاصه اش کنم. شما کوچکترین کاری را که می توانستید انجام بدهید ندادید. کوچکترین کار این بود که در یکی از رسانه های جمعی یا حتی در اینترنت از این همه مشتاق، یک معذرت خواهی خشک و خالی بکنید. شما بهتر است بروید برای همان مردم آلمان و غیره و غیره کنسرت اجرا کنید. بگذارید همین تصویری که در ذهن بعضیها از شما هست بماند. بهتر است مخدوشش نکنید. یادتان باشد آقای شجریان، آدم هرگز شاخه ای را که رویش نشسته نمی برد.
آقای شجریان، شما همیشه ادعا کردید برای مخاطبانتان و این مردم خیلی ارزش قائلید اما چیزی که من به عنوان یک ناظر بیرونی می بینم این نیست. اصلا این نیست.
آقای شجریان، من با دیدن صف متقاضیان بلیط به یاد روزهای اول اسفند افتادم. روزهایی که در این چند سال دانشجویی، برای گرفتن بلیط قطار، از شب قبل کنار در آژانس می ایستادیم.
آقای شجریان، هیچ فکر کرده اید که بلیطهای کنسرت شما را در بازار سیاه چند می فروشند؟ شما در بم خواندید. آنموقع شاید به نیتتان شکی نبردم اما حالا ... می دانید در این مملکت با همین پول بلیطهای کنسرت شما چه کارهایی می شود کرد؟ می دانید چند نفر از کودکان همان «بم» که حالا من و شما فراموششان کردیم، نیازمند چنین پولهایی و خیلی کمتر هستند؟
آقای شجریان، شما می خواهید در ردیف اول کنسرتتان چه کسانی را ببینید؟ اصلا تا به حال وقتی در حال اجرای کنسرت هستید به ردیف اول حاضرین نگاه کرده اید؟ یا شما هم وقتی در حال خواندنید اصطلاحا آنقدر توی حس می روید که حتی اگر تیر را هم از پایتان بیرون بکشند احساس نمی کنید؟ این بار اما یک لحظه نگاهی بیاندازید به ردیفهای اول حاضرین، حالا کمی لبخند بزنید.
آقای شجریان، برای شرکت دل آواز کار سختی نبود که یک حساب به نام شخص حقوقی باز کند. باور کنید من وقتی شنیدم باید بعد از ثبت نام اینترنتی پول را به نام «مژگان شجریان» واریز کرد تعجب کردم.
آقای شجریان، هرگز پاسخ این خیل مشتاقانتان را در ذهن مرور کرده اید؟ بهتر است این کار را بکنید. چون ممکن است کسی در حین اجرای کنسرت ازتان بپرسد و شما درستان را بلد نباشید. این همه که شب را، وقت و بی وقت را، در صف ایستادند، در این سرما، و بعد هم جوابهای آنچنانی شنیدند چگونه می خواهید توجیه کنید که در راه اعتلای ... اصلا برای چه اینها در صف ایستاده بودند؟ من که نمی دانم. شما می دانید؟ امیدوارم در دلتان بهشان نخندیده باشی.
آقای شجریان، شما و همه هنرمندان این مملکت، به اعتبار همین مردم شدید «شجریان» و که و که ... چرا نمی خواهید این را بپذیرید؟ شما کی می خواهید جوانان این مملکت را در شمار آدمها بیاورید و تا کی می خواهید به خاطر یک سری در گیریهای شخصی با مسوولینی غیر مسوول کاسه کوزه ها را بر سر هنر این مملکت بشکنید و «تا قیامت» همه را در ایران از به اصطلاح هنرتان محروم کنید؟ آقای شجریان من شنیده بودم درخت هر چه بارش بیشتر است، خمیده تر می شود. یعنی تمام آن سالهای مدرسه به ما دروغ گفتند؟
آقای شجریان، سالنی که شما کنسرت را در آن اجرا می کنید سه هزار نفر جمعیت دارد، و قیمت متوسط بلیطها چهارده هزار تومان است. فرض کنیم که شما کنسرتتان را چهار روز اجرا کرده اید. می کند جمعا به عبارتی صد و شصت و هشت میلیون تومان. از این مبلغ کافی بود صد هزار تومانش را به بنده خدای جویای کار بدهید تا برایتان یک وب سایت طراحی کند. باور کنید همین خود من با این همه بی استعدادی حاضر بودم حتی مقدمات را بخوانم و یک وب سایت طراحی کنم. تازه این وب سایت یک عمر می ماند برایتان. عزیزانی که سایت دل آواز را چهارشنبه شب باز کرده اند می فهمند من چه می گویم. این سایت، سایت رسمی شما نیست آقای شجریان، اما کیست که نداند که هر مشکلی در این باره و در ارتباط با کنسرت را مردم از شما می بینند؟ هر کسی بخواهد صفحه را ببیند مرا خبر کند. آنقدر جالب بود که نگهش داشتم. به قول شرتو، به نظر می رسد برای معلولین طراحی شده. تایپیست حتی یک بار هم مطلبی را که تایپ کرده نخوانده. عین محتویات سایت را که کلا عبارت است از همین چند جمله برایتان می آورم:
«عزیزانی که نامشان در لیست رزرو نیست و به اشتباه مبالغی به حسابهای بانکی واریز کرده اند برای پیگیری و پس گرفتن وجوه واریزی اینجا را کلیک کنند
زمان وارد کردن شماره فیش به پایان رسید. اطلاعات بعدی برای دریافت بلیط متعاقبا هعلام خواهد شد.»
این دقیقا متن تایپ شده است. تصور کنید این متن با رنگ آبی، فونت تاهوما، اندازه سی و شش جلو شما در تنها صفحه سایت ظاهر شود. به این می گویند احترام به شعور مخاطب!
آقای شجریان، خلاصه اش کنم. شما کوچکترین کاری را که می توانستید انجام بدهید ندادید. کوچکترین کار این بود که در یکی از رسانه های جمعی یا حتی در اینترنت از این همه مشتاق، یک معذرت خواهی خشک و خالی بکنید. شما بهتر است بروید برای همان مردم آلمان و غیره و غیره کنسرت اجرا کنید. بگذارید همین تصویری که در ذهن بعضیها از شما هست بماند. بهتر است مخدوشش نکنید. یادتان باشد آقای شجریان، آدم هرگز شاخه ای را که رویش نشسته نمی برد.
۱۳۸۴/۰۹/۰۳
یادمان باشد
نرمی صدای هیچ بارانی به گوشنوازی صدای تو نبود. من، اندوه سالیان تنهایی و جدایی بر دوش، رفته رفته پیر می شوم و خسته. در اوج تازگی، صداها را سنگین می شنوم و منظره ها را تیره می بینم. غبارهای آن جهانی، شفافیت ذهن مرا می شُوید؛ چه واژه ای! «می شُوید»؛ و مگر غبار فقط شسته می شود؟ پشت به پشت هم ایستاده ایم و یک دنیا بینمان فاصله است. یک کره خاکی با تمام آدمها، سرزمینها و دریاهایش. یک دنیا اندوه. من گفتمت که برگردیم. نگفتمت؟ و اگر بر می گشتیم، چشم در چشم بودیم.
سنگینی یک دنیا هنوز هم بر دوش من است و چه دنیای شیرینی؛ و سبکی یک پرنده در خیال تو. حالا که من نیستم یادت باشد گلها را آب بدهی. نکند که بوته شب بو هم بخشکد. بوته شب بو که یادت هست؟ همان که در گلدان کنار در کاشتیمش. یادت باشد وقتی شبها از خانه بیرون می آیی، فقط اوست که به انتظار رویایت کنار در، بیدار نشسته. حالا دیگر من هم نیستم. و یادت باشد که مهربانی را باید پاس داشت.
یادم باشد که زمزمه های نسیم تابستان را از یاد نبرم، و از یاد نبرم بارانهای بی جانی را که آن بیابان رو به روی خانه را به زحمت خیس می کرد. و خاک ترک خورده در آنی همه آب را می بلعید. آبی که حتی کفاف پر کردن شکافهایش را که بسان زخمهایی بر تنش مانده بودند نمی داد. چه می گویم؟ مگر می شود یاد آن بویی که از خاک بر می خواست، حتی با همان نم باران، از ذهن من پاک شود؟ و تو پاسخم می دهی که: «آری. می شود. مگر نه آنکه من از یاد تو رفتم؟ زندگی سرشار است از این لحظه های فراموشی. زندگی چیزی نیست جز لحظه هایی که فراموش می کنیم و برای فرار از ضمیرمان، چیز دیگری را به یاد می آوریم. ضمیرمان را بسان کودکی با یاد چیزی دیگر سرگرم می کنیم تا به یاد نیاورد که چیزی را از دست داده.»
یادت باشد آن روزی را که من چشم در راه نهادم. هر چه نگاه می کردم زمین خالی بود و خالی. و نسیم بوی باران را می آورد. دلم تنگ است برایت، و برای بارانهای جنوبی. دلم نمی خواست به خانه برگردم و می خواستم که تا آخر عمر همانجا، کنار نیزارهای لب جاده بایستم به تماشا. یادت باشد، ثانیه های عمر، پر شتاب و بی رحم، می گذرند و به ما می خندند. یادت باشد گاهی، دیر است که بگویی: «بیا برویم».
یادم باشد. آری، همه اینها یادم باشد و یادم باشد که فراموشی را راه ندهم به خلوت ذهنم با تو. یادم باشد که فراموشی بیگانه ایست میان من و تو و یادم باشد که مهربانی را پاس بدارم.
سنگینی یک دنیا هنوز هم بر دوش من است و چه دنیای شیرینی؛ و سبکی یک پرنده در خیال تو. حالا که من نیستم یادت باشد گلها را آب بدهی. نکند که بوته شب بو هم بخشکد. بوته شب بو که یادت هست؟ همان که در گلدان کنار در کاشتیمش. یادت باشد وقتی شبها از خانه بیرون می آیی، فقط اوست که به انتظار رویایت کنار در، بیدار نشسته. حالا دیگر من هم نیستم. و یادت باشد که مهربانی را باید پاس داشت.
یادم باشد که زمزمه های نسیم تابستان را از یاد نبرم، و از یاد نبرم بارانهای بی جانی را که آن بیابان رو به روی خانه را به زحمت خیس می کرد. و خاک ترک خورده در آنی همه آب را می بلعید. آبی که حتی کفاف پر کردن شکافهایش را که بسان زخمهایی بر تنش مانده بودند نمی داد. چه می گویم؟ مگر می شود یاد آن بویی که از خاک بر می خواست، حتی با همان نم باران، از ذهن من پاک شود؟ و تو پاسخم می دهی که: «آری. می شود. مگر نه آنکه من از یاد تو رفتم؟ زندگی سرشار است از این لحظه های فراموشی. زندگی چیزی نیست جز لحظه هایی که فراموش می کنیم و برای فرار از ضمیرمان، چیز دیگری را به یاد می آوریم. ضمیرمان را بسان کودکی با یاد چیزی دیگر سرگرم می کنیم تا به یاد نیاورد که چیزی را از دست داده.»
یادت باشد آن روزی را که من چشم در راه نهادم. هر چه نگاه می کردم زمین خالی بود و خالی. و نسیم بوی باران را می آورد. دلم تنگ است برایت، و برای بارانهای جنوبی. دلم نمی خواست به خانه برگردم و می خواستم که تا آخر عمر همانجا، کنار نیزارهای لب جاده بایستم به تماشا. یادت باشد، ثانیه های عمر، پر شتاب و بی رحم، می گذرند و به ما می خندند. یادت باشد گاهی، دیر است که بگویی: «بیا برویم».
یادم باشد. آری، همه اینها یادم باشد و یادم باشد که فراموشی را راه ندهم به خلوت ذهنم با تو. یادم باشد که فراموشی بیگانه ایست میان من و تو و یادم باشد که مهربانی را پاس بدارم.
۱۳۸۴/۰۸/۲۴
۱۳۸۴/۰۸/۱۷
یک روز بارانی و خواندن کتاب
«از میان همه کلماتِ موشها و آدمها، غمگینترینشان اینها هستند: ای کاش».
اگر حوصله خواندن یک داستان 360 صفحه ای را دارید، «گهواره گربه» کورت وُنِگات کتابی است که ارزش یک بار خواندن را دارد. بالاخره بعد از مدتها که خاک خورد نوبت خواندنش شد؛ و البته نوبت «سلاخ خانه شماره پنج».
«با فوما* زندگی کن که تو را شجاع، مهربان، سلامت و شادمان می سازد.» اسفار باکونون 1:5
* فوما: دروغهای بی ضرر
اگر حوصله خواندن یک داستان 360 صفحه ای را دارید، «گهواره گربه» کورت وُنِگات کتابی است که ارزش یک بار خواندن را دارد. بالاخره بعد از مدتها که خاک خورد نوبت خواندنش شد؛ و البته نوبت «سلاخ خانه شماره پنج».
«با فوما* زندگی کن که تو را شجاع، مهربان، سلامت و شادمان می سازد.» اسفار باکونون 1:5
* فوما: دروغهای بی ضرر
۱۳۸۴/۰۸/۱۰
ناگهان تو
شب را این نگاه مشتاقت می شکافد و زمزمه سرخ عاشقانه ات که: «ایمان بیاور». تو را در گوشه ای از این جنگل تاریکی احساس می کنم. من که برای دفن لحظه های سیاه نبودنت و برای به آتش کشیدن صفحه های فراق دفتر زندگی ام، این شب سیاه را و این جنگل انبوه تاریکی را گزیده ام تو را در نه یک گوشه که هر نقطه این فضای لایتناهی لمس می کنم. مرا از تو گریزی نیست، همانگونه که از خویشتن خویش، و از پروردگار.
من در این سالیان، به دنبال دختری از دختران حوا، سرگشته و بی هدف، راه را می جویم. شهر به شهر این دنیا را گشته ام تا اثری بیابم از تو، و چه نابینا، که نامت نوشته بود بر هر دیوار این شهرها. صدای جوشش موج است و زمزمه خفیف مرغان دریایی. و این میان صدایی چون ریختن ذرات فلز بر شیشه. حالا که فکر می کنم یادم می آید که در دوران کودکی، این صدا، صدای نگاه یک پری دریایی بود. نگاه تو هم مثل نگاه پری های دریایی پر است از حرف و حرف و حرف. پر است از قصه های کودکی و زمزمه هایی به آرامی و لطافت نسیم یک روز شرجی. نشد که این آتش ناشکیبا را به بوسه ای فرو نشانم. نشد که لبها بگذارم بر این چشمان پر راز که گویی آینه ایست از تمام دنیا و ترس سوختنت از آتشم، نگذاشت که در آغوشت بگیرم.
یادت باشد، رود را که سردی آبش، تن ماهیهای تشنه را نوازش می داد. و تو خنده کنان جستی سوی آب. یادت باشد که گفتی: «زندگی را باید بویید. چون نرگسی که تازه شکفته»، و تو نرگسها را عاشق بودی. شاخه های گل نرگس مرا به یاد خانه می اندازد و باغچه کوچکمان در آن شهر کوچک و سبز و گرم، در آن شهر آبادان. گرما و گرمای طاقت فرسای روز، کوچه های خالی که سالیانی نه چندان دور، حسرت سکوت بر دلشان خواهد ماند، و خانه های متروک زخم خورده. چه کسی مرهمی خواهد نهاد بر دلشان؟ چه کسی می داند که چه زجری کشیدیم ما، تا شاخه گل نرگس بشکفد؟ و چه کسی می داند که نخل کوتاه وسط باغچه مان، چرا مرد؟ چه کسی می داند که چرا بعد از ما، همه چیز خشکید، و حتی بلبلهای آوازه خوان هم دیگر لانه ای نساختند بر نخلهای نخلستان خانه تان؟
در آن شهر ساکت و گرم، اما حالا نه چندان سبز، ما گویی چیزی جا گذاشتیم. من تو را و تو ... راستی، تو چه را جا گذاشتی؟ آن روز که کلامت را خوردی و بغضت را فرو دادی، چیزی در قلب من شکست. صبحهای ابری پاییز را به خاطر بیاور که باد مرطوب شمال، درختان اکالیپتوس را به هر سو می کشاند. و به یاد بیاور آن آسمان پهناور کبود از ابر را میان آن دو شهر. داستان این دو قطعه خاک را بارها و بارها می شنوم و می شنوم. دلم هوای دیدارت کرده در آن شهر سبز. شهری که هر رنگی باشد برای من سبز همان است. هر بار که بار سفر به خانه می بندم، باید به انتظار حادثه ها بنشینم برای رویایت.
نازنینم، بار سفر را می بندم، و به شوق دیدارت، لحظه ها را از هم اکنون می شمارم. هر ثانیه ای سالی است و من چه قدر پیرم. در هزاره ای که خواهمت دید، شادی از آن من است. در آن هزاره، بهشت را به تو خواهم بخشید، خود را به آب می سپارم، و تو را به پروردگار.
من در این سالیان، به دنبال دختری از دختران حوا، سرگشته و بی هدف، راه را می جویم. شهر به شهر این دنیا را گشته ام تا اثری بیابم از تو، و چه نابینا، که نامت نوشته بود بر هر دیوار این شهرها. صدای جوشش موج است و زمزمه خفیف مرغان دریایی. و این میان صدایی چون ریختن ذرات فلز بر شیشه. حالا که فکر می کنم یادم می آید که در دوران کودکی، این صدا، صدای نگاه یک پری دریایی بود. نگاه تو هم مثل نگاه پری های دریایی پر است از حرف و حرف و حرف. پر است از قصه های کودکی و زمزمه هایی به آرامی و لطافت نسیم یک روز شرجی. نشد که این آتش ناشکیبا را به بوسه ای فرو نشانم. نشد که لبها بگذارم بر این چشمان پر راز که گویی آینه ایست از تمام دنیا و ترس سوختنت از آتشم، نگذاشت که در آغوشت بگیرم.
یادت باشد، رود را که سردی آبش، تن ماهیهای تشنه را نوازش می داد. و تو خنده کنان جستی سوی آب. یادت باشد که گفتی: «زندگی را باید بویید. چون نرگسی که تازه شکفته»، و تو نرگسها را عاشق بودی. شاخه های گل نرگس مرا به یاد خانه می اندازد و باغچه کوچکمان در آن شهر کوچک و سبز و گرم، در آن شهر آبادان. گرما و گرمای طاقت فرسای روز، کوچه های خالی که سالیانی نه چندان دور، حسرت سکوت بر دلشان خواهد ماند، و خانه های متروک زخم خورده. چه کسی مرهمی خواهد نهاد بر دلشان؟ چه کسی می داند که چه زجری کشیدیم ما، تا شاخه گل نرگس بشکفد؟ و چه کسی می داند که نخل کوتاه وسط باغچه مان، چرا مرد؟ چه کسی می داند که چرا بعد از ما، همه چیز خشکید، و حتی بلبلهای آوازه خوان هم دیگر لانه ای نساختند بر نخلهای نخلستان خانه تان؟
در آن شهر ساکت و گرم، اما حالا نه چندان سبز، ما گویی چیزی جا گذاشتیم. من تو را و تو ... راستی، تو چه را جا گذاشتی؟ آن روز که کلامت را خوردی و بغضت را فرو دادی، چیزی در قلب من شکست. صبحهای ابری پاییز را به خاطر بیاور که باد مرطوب شمال، درختان اکالیپتوس را به هر سو می کشاند. و به یاد بیاور آن آسمان پهناور کبود از ابر را میان آن دو شهر. داستان این دو قطعه خاک را بارها و بارها می شنوم و می شنوم. دلم هوای دیدارت کرده در آن شهر سبز. شهری که هر رنگی باشد برای من سبز همان است. هر بار که بار سفر به خانه می بندم، باید به انتظار حادثه ها بنشینم برای رویایت.
نازنینم، بار سفر را می بندم، و به شوق دیدارت، لحظه ها را از هم اکنون می شمارم. هر ثانیه ای سالی است و من چه قدر پیرم. در هزاره ای که خواهمت دید، شادی از آن من است. در آن هزاره، بهشت را به تو خواهم بخشید، خود را به آب می سپارم، و تو را به پروردگار.
۱۳۸۴/۰۸/۰۹
این زمانه گرگ
آنها که در این چند وقت فیلم خوبی نمی توانستند ببینند، به لطف مسوولین برنامه سینما چهار، به آرزویشان رسیدند. «زمانه گرگ» میشاییل هانتکه از آن فیلمهایی است که نصفه و نیمه دیدنش داغ بر دل آدم می گذارد. من هم حالا داغدارش هستم! حتی دیدن سکانس پایانی فیلم هم می تواند شما را به این نتیجه برساند که دچار خسران شده اید اگر که فیلم را ندیده اید. این مطلب را درباره اش بخوانید.
چون فیلم را کامل ندیدم نمی توانم حرفی بزنم. اما حتی با دیدن قسمتهای مختصری از فیلم هم می توان گفت که مخاطب با فیلمی متفاوت روبروست. برای من شخصا، اول از همه توهم بی زمانی ایجاد شد. اصلا نمی توانستم یقین داشته باشم که حوادث مربوط به چه زمانی اند. آینده؟ گذشته؟ خلاصه که فیلمی بود که ارزش دیدن داشت. شاید هم ارزش چند بار دیدن. این هم به صف فیلمهایی که ندیده ام و باید ببینم اضافه شد.
راستی، مصادفت عاشورای حسینی را با ماه مبارک رمضان به تمامی مسوولین صدا و سیمای جمهوری اسلامی تبریک و تسلیت عرض می کنم!
در ضمن پیشنهاد من به صدا و سیما (ی سابق و صا ایران فعلی) این است که کمی به کیفیت مصاحبه ها هم توجه کند. تا کی باید از این مصاحبه های کلیشه و آبکی در مورد فلان موضوع داشته باشیم که مثلا: نظر شما در مورد شهید حسین فهمیده چیست؟ و جواب که: شهید حسین فهمیده با عشق به ولایت دشمنان را نابود کرد! کاش جواب می داد: وقتش را بیشتر کنید. لااقل آدم کمی می خندید. به این جواب هیچ واکنش خاصی نمی توان نشان داد. مصاحبه های جهت دار در تمام دنیا مرسوم است. حق این است که رسانه ای ملی که با مالیات همه شهروندان اداره می شود برای همه مردم باشد. با این همه، حتی اگر فرض کنیم جهت دار بودن و در خدمت قشری خاص بودنِ این رسانه ملی در مملکت گل و بلبل کاملا توجیه شده باشد (و مگر در کنار گل و بلبل باید دنبال توجیه منطقی بود برای چیزی؟)، باز هم رسانه ملی ما این کار را به طرز غریبی ناشیانه انجام می دهد. این موضوع فکر می کنم ذهن خیلی ها را درگیر کرده. بنا بر اصل طرد شق وسط (!) یا مسوولین این رسانه مخاطبانشان را جزو موجودات ذی شعور محسوب نمی کنند که در این صورت هم خودشان می دانند و هم مخاطبان که در اشتباهند و یا خودشان جزو موجودات ذی شعور نیستند که باز هم همه مان می دانیم به هیچ وجه چنین وصله هایی به ایشان نمی چسبد.
چون فیلم را کامل ندیدم نمی توانم حرفی بزنم. اما حتی با دیدن قسمتهای مختصری از فیلم هم می توان گفت که مخاطب با فیلمی متفاوت روبروست. برای من شخصا، اول از همه توهم بی زمانی ایجاد شد. اصلا نمی توانستم یقین داشته باشم که حوادث مربوط به چه زمانی اند. آینده؟ گذشته؟ خلاصه که فیلمی بود که ارزش دیدن داشت. شاید هم ارزش چند بار دیدن. این هم به صف فیلمهایی که ندیده ام و باید ببینم اضافه شد.
راستی، مصادفت عاشورای حسینی را با ماه مبارک رمضان به تمامی مسوولین صدا و سیمای جمهوری اسلامی تبریک و تسلیت عرض می کنم!
در ضمن پیشنهاد من به صدا و سیما (ی سابق و صا ایران فعلی) این است که کمی به کیفیت مصاحبه ها هم توجه کند. تا کی باید از این مصاحبه های کلیشه و آبکی در مورد فلان موضوع داشته باشیم که مثلا: نظر شما در مورد شهید حسین فهمیده چیست؟ و جواب که: شهید حسین فهمیده با عشق به ولایت دشمنان را نابود کرد! کاش جواب می داد: وقتش را بیشتر کنید. لااقل آدم کمی می خندید. به این جواب هیچ واکنش خاصی نمی توان نشان داد. مصاحبه های جهت دار در تمام دنیا مرسوم است. حق این است که رسانه ای ملی که با مالیات همه شهروندان اداره می شود برای همه مردم باشد. با این همه، حتی اگر فرض کنیم جهت دار بودن و در خدمت قشری خاص بودنِ این رسانه ملی در مملکت گل و بلبل کاملا توجیه شده باشد (و مگر در کنار گل و بلبل باید دنبال توجیه منطقی بود برای چیزی؟)، باز هم رسانه ملی ما این کار را به طرز غریبی ناشیانه انجام می دهد. این موضوع فکر می کنم ذهن خیلی ها را درگیر کرده. بنا بر اصل طرد شق وسط (!) یا مسوولین این رسانه مخاطبانشان را جزو موجودات ذی شعور محسوب نمی کنند که در این صورت هم خودشان می دانند و هم مخاطبان که در اشتباهند و یا خودشان جزو موجودات ذی شعور نیستند که باز هم همه مان می دانیم به هیچ وجه چنین وصله هایی به ایشان نمی چسبد.
۱۳۸۴/۰۸/۰۸
تئوری صف
مکان: مملکت گل و بلبل
زمان: سال 1384
اشتباه نکنید و زهره ترک هم نشوید. این نوشته هیچ ربطی به نظریه معروف صف در ریاضیات ندارد. در این مملکت هر جا که بروید صف می بینید. باور کنید اگر پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه کنار یک دکل برق بایستید، بعد از پنج دقیقه وقتی به پشت سرتان نگاه کنید صفی از آدمها را میبینید!
چند روز پیش برای گرفتن پول تمام عابر بانکهای خیابان آزادی را آمار گرفتم (حالا همه را که نه، تقریبا همه را). پشت هیچ کدام کمتر از پنج نفر نبود. جالب اینکه اغلب می خواهند از هر چهار نوبت دریافت پولشان استفاده کنند. پیشنهاد می کنم در راستای ساماندهی خود پردازها و به سبک نانواییها، صف 5 هزار تومنی ها را از بقیه جدا کنند. بعد از کلی مشقت و توی صف ایستادن، کارتم را که وارد دستگاه کردم دو تا کله از سمت چپ و راستم زل زده بودند به مانیتور. نگاهی به هر دو کردم تا بلکه رویشان کم شود، اما خودم خجالت کشیدم. کارت را در آوردم و گفتم امری نیست؟ و راهم را کشیدم و رفتم. تازه کلی شاکی شده بودند که تو که پول نمی خواهی مگر مریضی وقت ما را می گیری! بعله!!!
تا حالا شده بخواهید از تلفن عمومی زنگ بزنید؟ حتما شده. این جور مواقع هم ملتی که پشت سرتان هستند، بینیشان (همان دماغ سابق) را می کنند توی چشمتان. ملاحظه هم نمی کنند که شاید آدم دارد با نا محرم حرف می زند! هر جا هم صف باشد وقتی آدم نوبت را رعایت می کند، برچسب سادگی و پخمگی می خورد. همه می خواهند سوارش شوند.
من نمی دانم وقتی در آن دنیا شعور و نظم توزیع می کردند ما توی صف چه ایستاده بودیم.
زمان: سال 1384
اشتباه نکنید و زهره ترک هم نشوید. این نوشته هیچ ربطی به نظریه معروف صف در ریاضیات ندارد. در این مملکت هر جا که بروید صف می بینید. باور کنید اگر پنج دقیقه، فقط پنج دقیقه کنار یک دکل برق بایستید، بعد از پنج دقیقه وقتی به پشت سرتان نگاه کنید صفی از آدمها را میبینید!
چند روز پیش برای گرفتن پول تمام عابر بانکهای خیابان آزادی را آمار گرفتم (حالا همه را که نه، تقریبا همه را). پشت هیچ کدام کمتر از پنج نفر نبود. جالب اینکه اغلب می خواهند از هر چهار نوبت دریافت پولشان استفاده کنند. پیشنهاد می کنم در راستای ساماندهی خود پردازها و به سبک نانواییها، صف 5 هزار تومنی ها را از بقیه جدا کنند. بعد از کلی مشقت و توی صف ایستادن، کارتم را که وارد دستگاه کردم دو تا کله از سمت چپ و راستم زل زده بودند به مانیتور. نگاهی به هر دو کردم تا بلکه رویشان کم شود، اما خودم خجالت کشیدم. کارت را در آوردم و گفتم امری نیست؟ و راهم را کشیدم و رفتم. تازه کلی شاکی شده بودند که تو که پول نمی خواهی مگر مریضی وقت ما را می گیری! بعله!!!
تا حالا شده بخواهید از تلفن عمومی زنگ بزنید؟ حتما شده. این جور مواقع هم ملتی که پشت سرتان هستند، بینیشان (همان دماغ سابق) را می کنند توی چشمتان. ملاحظه هم نمی کنند که شاید آدم دارد با نا محرم حرف می زند! هر جا هم صف باشد وقتی آدم نوبت را رعایت می کند، برچسب سادگی و پخمگی می خورد. همه می خواهند سوارش شوند.
من نمی دانم وقتی در آن دنیا شعور و نظم توزیع می کردند ما توی صف چه ایستاده بودیم.
۱۳۸۴/۰۸/۰۵
مهمان دریا
دستانش را از هم باز می کند. باد آرام است. کمی تندتر از یک نسیم. آرام است و سرد. گویی که از برفهای کوههای شمالی عبور کرده. چیزی تنش نیست. یک پیراهن، و در این سرما احساس می کند گرما در تنش جاری است. باد موهایش را به همه طرف می برد. لبه پرتگاه ایستاده است. پشت سرش همه چیز سبز است. و زیر پایش، دریا با خشم شلاق خود را فرود می آورد بر صخره ها.
دستها را در سینه قفل می کند. زن آرام از پشت سر صدایش می کند:
- اینجایی؟ تقریبا همه جا را دنبالت گشتیم.
- هوای خوبی بود. و منظره عالیتر. آمدم اینجا که به یاد خاطره هایم بیافتم.
- راستی هیچ به آن قله روبرو دقت کرده ای؟ شکل غریبی دارد. به نظر تو شکل چیست؟
- شبیه ... شبیه مردی است که نشسته و دارد نفس نفس می زند!
- ها؟!!! عجیب است. نمی توانم تصورش کنم.
- نه ... شبیه، اصلا فراموش کن.
- چه را؟ ببین. این تویی که باید فراموش کنی.
- حالا نوبت من. چه را؟
مرد دستانش را پایین می اندازد:
- تو فکر می کنی من چطور باید همه طبیعتم را کنار بگذارم؟
- من نمی دانم. همین که گفتم.
و زن رویش را به چپ می گرداند. بغضش گرفته اما آن را بلعیده. در دلش داد می زند که: «بفهم. خواهش می کنم». مرد ادامه می دهد:
- فکر می کنی دریا مرا دوست دارد؟ بیشتر از تو؟ کمتر از تو؟
زن می خندد. آرام. در دلش. مرد دستها را باز می کند. زن پشت می کند و بی تفاوت می گوید: «من می روم. هر وقت خواستی بیا». رو بر می گرداند که: «در ضمن ...»
هر چه نگاه می کند نیست. مرد نیست. با خودش فکر می کند یعنی در رویا بوده؟ رویا؟ عجب رویایی. و حرف مرد را به یاد می آورد که: «قبل از رفتنم دوستم داشته باش. یک بار و برای همیشه. یک بار و برای همیشه همراهم باش و با من بخند. یک بار هم که شده بگذار حس کنم از بودن من خشنودی و یک بار برای همیشه بوی تن مرا دوست بدار. یک بار برای همیشه ... من عاقبت به دریا خواهم رفت.»
سالهاست که زن، به همه روزنامه ها آگهی می دهد. به همه جا سر زده اما اثری از مرد نیست. زن هنوز هم وقتی می خواهد به کسی پشت کند زیر چشمی مراقب است تا ببیند ناپدید می شود یا نه.
دستها را در سینه قفل می کند. زن آرام از پشت سر صدایش می کند:
- اینجایی؟ تقریبا همه جا را دنبالت گشتیم.
- هوای خوبی بود. و منظره عالیتر. آمدم اینجا که به یاد خاطره هایم بیافتم.
- راستی هیچ به آن قله روبرو دقت کرده ای؟ شکل غریبی دارد. به نظر تو شکل چیست؟
- شبیه ... شبیه مردی است که نشسته و دارد نفس نفس می زند!
- ها؟!!! عجیب است. نمی توانم تصورش کنم.
- نه ... شبیه، اصلا فراموش کن.
- چه را؟ ببین. این تویی که باید فراموش کنی.
- حالا نوبت من. چه را؟
مرد دستانش را پایین می اندازد:
- تو فکر می کنی من چطور باید همه طبیعتم را کنار بگذارم؟
- من نمی دانم. همین که گفتم.
و زن رویش را به چپ می گرداند. بغضش گرفته اما آن را بلعیده. در دلش داد می زند که: «بفهم. خواهش می کنم». مرد ادامه می دهد:
- فکر می کنی دریا مرا دوست دارد؟ بیشتر از تو؟ کمتر از تو؟
زن می خندد. آرام. در دلش. مرد دستها را باز می کند. زن پشت می کند و بی تفاوت می گوید: «من می روم. هر وقت خواستی بیا». رو بر می گرداند که: «در ضمن ...»
هر چه نگاه می کند نیست. مرد نیست. با خودش فکر می کند یعنی در رویا بوده؟ رویا؟ عجب رویایی. و حرف مرد را به یاد می آورد که: «قبل از رفتنم دوستم داشته باش. یک بار و برای همیشه. یک بار و برای همیشه همراهم باش و با من بخند. یک بار هم که شده بگذار حس کنم از بودن من خشنودی و یک بار برای همیشه بوی تن مرا دوست بدار. یک بار برای همیشه ... من عاقبت به دریا خواهم رفت.»
سالهاست که زن، به همه روزنامه ها آگهی می دهد. به همه جا سر زده اما اثری از مرد نیست. زن هنوز هم وقتی می خواهد به کسی پشت کند زیر چشمی مراقب است تا ببیند ناپدید می شود یا نه.
۱۳۸۴/۰۸/۰۳
غریبه ای در شهر
روز، خارجی
میدان آزادی، ساعت 12 ظهر، یک روز تعطیل وسط هفته
از کنارش رد می شوم. مشتری دارد. صبر می کنم تا رد شود. این یکی هم بی خود ایستاده و نمی خواهد فال بگیرد.
- سلام.
- بیا اینجا کار ِت دارم.
- چیه؟
- بیا برات فال بگیرم.
سی سال یا کمتر دارد. آرایش غلیظی روی صورتش است.
- ببین من به فال اعتقاد ندارم.
می نشینم روبرویش.
- اهل کجایی؟
- جنوب.
و رویش را به طرف دیگر می کند. در جستجوی کسی که لحظه ای چشمش را بدوزد به او و مثل من بگویدش: «بیا، کار دارم باهات».
- من هم جنوبی ام. پس همشهری هستیم. حالا کجای جنوب؟
- بندر عباس.
و نمی تواند شادی را در صورتش پنهان کند. لبخندی می زنم و ادامه می دهم.
- می تونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله. خبر نگار هستی؟ روزنامه نگار؟
- نه. برای خودم می خوام بپرسم.
- ما دوست نداریم کسی از زندگیمون سر در بیاره.
- سعی می کنم خیلی خصوصی نپرسم.
نمی تواند تردید را در چهره اش پنهان کند. می توانم به وضوح ببینم که گاهی به من اعتماد می کند و گاهی با تردید به من نگاه می کند. بین خندیدن و خیره شدن به صورتم، و قیافه جدی گرفتن و دزدیدن نگاهش و دواندن نگاهش بر چهره آدمهای دور و بر در نوسان است.
می گوید که سه، چهر ماه است به تهران آمده. با خانواده. مرد هم دارند. مردهایشان ساعت می فروشند، دست فروشی می کنند. در جواب من که چه قدر این دختر شبیهت است، می گوید که دختر عمویش است. سنش کمی کمتر است و آنطرفتر نشسته. مشغول است. گاهی هم در نهیب به آنها که ایستاده اند و تماشا می کنند صدایش را بلند می کند. بد اخلاق است. می گویمش. «دختر عموی بد اخلاقی داری». می خندد.
- اون خانم چی؟ اونم شبیهته.
- اون خواهرمه.
- مرداتون اینجا میان دیدنتون. مواظبتون هستن؟
- بله. بهمون سر می زنن.
- راضی هستن که این کار رو می کنین؟
- بله. می دونن.
- ببینم. مشتریهاتون بیشتر چه جور آدمایی هستن؟ سنشون، جنسیتشون؟
- همه جورش هست. ولی بیشتر زنای پیر هستن. یا سربازا.
مشتری دارد. من کنار می ایستم. تصمیم می گیرم گشتی بزنم. ده دقیقه بعد دوباره از همان مسیر بر می گردم. می بینمش. جایش را کمی عوض کرده. صدایش می کنم.
- هر فال چند؟
- دویست تومن.
- چه قدر طول می کشه؟
- پنج دقیقه، ده دقیقه. دو دقیقه. بستگی داره.
- خوب ببین. من همین پول رو بهت میدم و همین قدر وقت میگیرم. می شینیم و با هم حرف می زنیم. خوبه؟
- بله.
کنارش می نشینم. پسری همسن و سال من کنارش نشسته.
- تا این اینجاست من حرف نمی زنم.
با تحکم می گویدش که بلند شود و برود. پسر بلند می شود و کمی دورتر می ایستد. طوری که حرفهایمان را می شنود.
- خوب. روزه هستی؟
- نه. (یک لحظه از جویدن آدامسش دست می کشد)
- ناهار چی دارین؟
- نمی دونم. هر چی گیرمون بیاد. قیمه، ... هر چی.
- بابا وضعتون خوبه که! من هیچی گیرم نمیاد بخورم.
- (می خندد) چرا؟
- تنها هستم. حوصله غذا درست کردن ندارم.
- خونوادت کجا هستن؟
- آبادان. من تنها زندگی می کنم. اینجا درس می خونم. بندر عباس چه کار می کردی؟
- دست فروشی.
- در آمدش بهتر از اینجا نبود؟
- نه. هی شهرداری میومد اذیت می کرد.
- تو بازار ماهی فروشا نمی تونستی کار کنی؟
- چرا. یه مدت اونجا هم بودم. بازار رو خراب کردن. اذیتمون می کنن.
- حالا این کارت چه قدر درآمد داره؟
می خندد و می گوید:
- بستگی داره. بعضی وقتا روزی بیست تومن، ده تومن. یه روزایی هم هیچی.
- خوب در ماه تقریبا چه قدر در میاری؟
- دویست، سیصد تومن.
- خیلی خوبه که! من کمتر از تو در میارم. تازه اگه آخر ماه بهم پولمو بدن.
- نه. ما هر روز پولمونو می گیریم.
و می خندد. من هم می خندم و می زنم به پیشانی ام. می پرسد:
- درس می خونی؟
- آره.
- چی؟
- مهندسی. ببینم. می تونی بهم یاد بدی؟ می خوام همکارتون بشم.
- بله. افتخار می دی بمون. حتما بت یاد می دم.
- سخته؟
- سخت هم باشه بت یاد می دم.
دختر عمویش که هنوز همان نزدیکی است بهش غر می زند که: «این قدر علاف نباش، یه ذره دل به کار بده». پسر را صدا می کند. موبایل را دستش می بینم. می پرسم:
- موبایل مال خودشه؟
- بله. دیروز خرید. صد تومن. خطشم قسطی خریده. یک و دویست پاش در اومده. یه ماه پیش قسطش تموم شد.
- موبایلش چیه؟
صدایش می کند و ازش می پرسد. می بینم که دارد از پسر عکس می گیرد.
- موبایلت چیه؟
- 6600
از خانه اش می پرسم.
- خونتون کجاست؟
- آذری.
- چند کرایه کردین؟
- سیصد پیش، ماهی هشتاد
با خنده می پرسد:
- نمی خوای بری جنوب؟
می گویم که چرا. برای عید فطر.
- تو چی؟ نمیری بندر عباس؟
- چرا. دو، سه هفته دیگه میریم.
- برای همیشه؟
- بله. میریم یه یه سال می مونیم.
- چرا همونجا نموندین؟ اینجا خوبه؟ به درد زندگی می خوره؟
- نه. وقتی اومدیم می گفتن تهرانیا اخلاق دارن. خود تهرانیا اخلاقشون خوبه. ولی اینجا کم تهرانی هست. اینجا خیلی شلوغه. فقط به این درد می خوره بیای یه چند ماهی پول در بیاری و بری.
- آدمایی که به تورت می خورن اخلاقشون چه جوره؟
- همه جوری هست.
- منظورم اینه که شده تا حالا بهت پیشنهادی بدن؟ (با تردید و خنده می گویم) مثلا پیشنهاد بیشرمانه؟
می خندد و جواب می دهد که:
- بله. روزی دو، سه نفر هستن که از این حرفا هم بزنن.
- مرداتون می دونن؟
- بله. ولی بهمون اطمینان دارن. برای همینم می ذارن بیایم اینجا.
دختر عمویش می آید و کنارش می نشیند.
- خوب. وقت من تمام شد. حسابی هم از دستت شاکی شدن.
- بله. ولی اشکال نداره.
- خوب دویست تومن دیگه؟
آرام می گوید: «بله». مردد است. دختر عمویش که کنارش نشسته با تعجب می گوید: «ای ول». زیر چشمی و با اخم نگاهش می کنم. نگاهم می افتد به خواهرش که دارد با کسی چانه می زند تا قبل از فال گرفتن پول بگیرد.
- اول پول می گیرین بعد فال، نه؟
- بله.
- پس چرا اول از من پول نگرفتی؟
- تو با اینا فرق داری.
لبخندی می زنم و به صورتش زل می زنم. می دانم که کارش را خوب بلد است. من به آنچه می خواهم رسیده ام. او هم همینطور. خداحافظی می کنم و از او جدا می شوم.
پی نوشت:
آگهی تغییر شغل: یک اصله مهندس با مدرک نسبتا معتبر، در صدد است فالگیری و رمالی را در اسرع وقت بیاموزد. از هر گونه روش پیشنهادی (جی فایو، اکس ناین یا هر کوفت دیگری) به شدت استقبال می شود.
میدان آزادی، ساعت 12 ظهر، یک روز تعطیل وسط هفته
از کنارش رد می شوم. مشتری دارد. صبر می کنم تا رد شود. این یکی هم بی خود ایستاده و نمی خواهد فال بگیرد.
- سلام.
- بیا اینجا کار ِت دارم.
- چیه؟
- بیا برات فال بگیرم.
سی سال یا کمتر دارد. آرایش غلیظی روی صورتش است.
- ببین من به فال اعتقاد ندارم.
می نشینم روبرویش.
- اهل کجایی؟
- جنوب.
و رویش را به طرف دیگر می کند. در جستجوی کسی که لحظه ای چشمش را بدوزد به او و مثل من بگویدش: «بیا، کار دارم باهات».
- من هم جنوبی ام. پس همشهری هستیم. حالا کجای جنوب؟
- بندر عباس.
و نمی تواند شادی را در صورتش پنهان کند. لبخندی می زنم و ادامه می دهم.
- می تونم چند تا سوال بپرسم؟
- بله. خبر نگار هستی؟ روزنامه نگار؟
- نه. برای خودم می خوام بپرسم.
- ما دوست نداریم کسی از زندگیمون سر در بیاره.
- سعی می کنم خیلی خصوصی نپرسم.
نمی تواند تردید را در چهره اش پنهان کند. می توانم به وضوح ببینم که گاهی به من اعتماد می کند و گاهی با تردید به من نگاه می کند. بین خندیدن و خیره شدن به صورتم، و قیافه جدی گرفتن و دزدیدن نگاهش و دواندن نگاهش بر چهره آدمهای دور و بر در نوسان است.
می گوید که سه، چهر ماه است به تهران آمده. با خانواده. مرد هم دارند. مردهایشان ساعت می فروشند، دست فروشی می کنند. در جواب من که چه قدر این دختر شبیهت است، می گوید که دختر عمویش است. سنش کمی کمتر است و آنطرفتر نشسته. مشغول است. گاهی هم در نهیب به آنها که ایستاده اند و تماشا می کنند صدایش را بلند می کند. بد اخلاق است. می گویمش. «دختر عموی بد اخلاقی داری». می خندد.
- اون خانم چی؟ اونم شبیهته.
- اون خواهرمه.
- مرداتون اینجا میان دیدنتون. مواظبتون هستن؟
- بله. بهمون سر می زنن.
- راضی هستن که این کار رو می کنین؟
- بله. می دونن.
- ببینم. مشتریهاتون بیشتر چه جور آدمایی هستن؟ سنشون، جنسیتشون؟
- همه جورش هست. ولی بیشتر زنای پیر هستن. یا سربازا.
مشتری دارد. من کنار می ایستم. تصمیم می گیرم گشتی بزنم. ده دقیقه بعد دوباره از همان مسیر بر می گردم. می بینمش. جایش را کمی عوض کرده. صدایش می کنم.
- هر فال چند؟
- دویست تومن.
- چه قدر طول می کشه؟
- پنج دقیقه، ده دقیقه. دو دقیقه. بستگی داره.
- خوب ببین. من همین پول رو بهت میدم و همین قدر وقت میگیرم. می شینیم و با هم حرف می زنیم. خوبه؟
- بله.
کنارش می نشینم. پسری همسن و سال من کنارش نشسته.
- تا این اینجاست من حرف نمی زنم.
با تحکم می گویدش که بلند شود و برود. پسر بلند می شود و کمی دورتر می ایستد. طوری که حرفهایمان را می شنود.
- خوب. روزه هستی؟
- نه. (یک لحظه از جویدن آدامسش دست می کشد)
- ناهار چی دارین؟
- نمی دونم. هر چی گیرمون بیاد. قیمه، ... هر چی.
- بابا وضعتون خوبه که! من هیچی گیرم نمیاد بخورم.
- (می خندد) چرا؟
- تنها هستم. حوصله غذا درست کردن ندارم.
- خونوادت کجا هستن؟
- آبادان. من تنها زندگی می کنم. اینجا درس می خونم. بندر عباس چه کار می کردی؟
- دست فروشی.
- در آمدش بهتر از اینجا نبود؟
- نه. هی شهرداری میومد اذیت می کرد.
- تو بازار ماهی فروشا نمی تونستی کار کنی؟
- چرا. یه مدت اونجا هم بودم. بازار رو خراب کردن. اذیتمون می کنن.
- حالا این کارت چه قدر درآمد داره؟
می خندد و می گوید:
- بستگی داره. بعضی وقتا روزی بیست تومن، ده تومن. یه روزایی هم هیچی.
- خوب در ماه تقریبا چه قدر در میاری؟
- دویست، سیصد تومن.
- خیلی خوبه که! من کمتر از تو در میارم. تازه اگه آخر ماه بهم پولمو بدن.
- نه. ما هر روز پولمونو می گیریم.
و می خندد. من هم می خندم و می زنم به پیشانی ام. می پرسد:
- درس می خونی؟
- آره.
- چی؟
- مهندسی. ببینم. می تونی بهم یاد بدی؟ می خوام همکارتون بشم.
- بله. افتخار می دی بمون. حتما بت یاد می دم.
- سخته؟
- سخت هم باشه بت یاد می دم.
دختر عمویش که هنوز همان نزدیکی است بهش غر می زند که: «این قدر علاف نباش، یه ذره دل به کار بده». پسر را صدا می کند. موبایل را دستش می بینم. می پرسم:
- موبایل مال خودشه؟
- بله. دیروز خرید. صد تومن. خطشم قسطی خریده. یک و دویست پاش در اومده. یه ماه پیش قسطش تموم شد.
- موبایلش چیه؟
صدایش می کند و ازش می پرسد. می بینم که دارد از پسر عکس می گیرد.
- موبایلت چیه؟
- 6600
از خانه اش می پرسم.
- خونتون کجاست؟
- آذری.
- چند کرایه کردین؟
- سیصد پیش، ماهی هشتاد
با خنده می پرسد:
- نمی خوای بری جنوب؟
می گویم که چرا. برای عید فطر.
- تو چی؟ نمیری بندر عباس؟
- چرا. دو، سه هفته دیگه میریم.
- برای همیشه؟
- بله. میریم یه یه سال می مونیم.
- چرا همونجا نموندین؟ اینجا خوبه؟ به درد زندگی می خوره؟
- نه. وقتی اومدیم می گفتن تهرانیا اخلاق دارن. خود تهرانیا اخلاقشون خوبه. ولی اینجا کم تهرانی هست. اینجا خیلی شلوغه. فقط به این درد می خوره بیای یه چند ماهی پول در بیاری و بری.
- آدمایی که به تورت می خورن اخلاقشون چه جوره؟
- همه جوری هست.
- منظورم اینه که شده تا حالا بهت پیشنهادی بدن؟ (با تردید و خنده می گویم) مثلا پیشنهاد بیشرمانه؟
می خندد و جواب می دهد که:
- بله. روزی دو، سه نفر هستن که از این حرفا هم بزنن.
- مرداتون می دونن؟
- بله. ولی بهمون اطمینان دارن. برای همینم می ذارن بیایم اینجا.
دختر عمویش می آید و کنارش می نشیند.
- خوب. وقت من تمام شد. حسابی هم از دستت شاکی شدن.
- بله. ولی اشکال نداره.
- خوب دویست تومن دیگه؟
آرام می گوید: «بله». مردد است. دختر عمویش که کنارش نشسته با تعجب می گوید: «ای ول». زیر چشمی و با اخم نگاهش می کنم. نگاهم می افتد به خواهرش که دارد با کسی چانه می زند تا قبل از فال گرفتن پول بگیرد.
- اول پول می گیرین بعد فال، نه؟
- بله.
- پس چرا اول از من پول نگرفتی؟
- تو با اینا فرق داری.
لبخندی می زنم و به صورتش زل می زنم. می دانم که کارش را خوب بلد است. من به آنچه می خواهم رسیده ام. او هم همینطور. خداحافظی می کنم و از او جدا می شوم.
پی نوشت:
آگهی تغییر شغل: یک اصله مهندس با مدرک نسبتا معتبر، در صدد است فالگیری و رمالی را در اسرع وقت بیاموزد. از هر گونه روش پیشنهادی (جی فایو، اکس ناین یا هر کوفت دیگری) به شدت استقبال می شود.
۱۳۸۴/۰۸/۰۲
مدادهای رنگی
جلو هر آینه که می ایستم، نگاهی به خودم می اندازم و شگفتی را در چشمان خویش می خوانم. جلو هر آینه که ایستاده ام، گذر لحظه های عمر را در لحظه ای جلو چشمانم می یابم. حضورت را با آرزوهای دیرینه همراز می بینم و از تمنای شنیدن صدایت، سپیدی گذر روزگار را تماشا می کنم که چون شبنمی آرام آرام می نشیند، نه که بر موهایم فقط، بلکه بر همه وجودم.
نازنینم، پنجره های رو به جنوب این روزها بی تو آفتاب را به مهمانی نمی پذیرند. سینه سپر کرده در مقابل تقلای نسیم، ظالمانه می رانندش و من پشت این حصارهای شفاف، اسیر دیو آرزوکش این قلعه شیشه ای، خیال خود را پرواز می دهم و خود را در آغوشت می افکنم. نفسی عمیق می کشم، و تمام وجودم را پر می کنم از بوی حضورت. سرم را فرو می کنم در تاریکی موهایت و بو می کشم. کجا می شود اینطور بوی باران را در گوشه گوشه های خلوت این سلولهای خاکستری چشید؟
خود را می سپارم به گرمای تنت، و کز می کنم چون کودکی متولد نشده، و حس می کنم که بازگشته ام به دنیای قبل از تولدم. گرما، صدای قلبی تپنده، و آغوشی که عاشقانه مرا در بر گرفته. صدای قلبم را با صدای قلبت هماهنگ می کنم و به عمق صدا دل می دهم. همه چیز از یک دنیای دیگر آمده. این روزها هیچ نوشتنی نه آرامم می کند و نه راضی. هر سطری که می نویسم لعنتی نثار خویش می کنم که چرا تلاش می کنم تو را در این سطور زندانی کنم. که چرا تلاش می کنم تمنای تو را مدفون کنم در این خطوط بی جان اما مظلوم و شکیبای نوشته های بی هدف.
رنگ همه مدادهایم خاکستری است اما برای نوشتن نام تو، یک جعبه مداد رنگی خریده ام: «آقا، یک جعبه مداد رنگی بدهید، یک جعبه مداد رنگی که خیلی رنگ داشته باشد»؛ و هزار هزار رنگ داشت. هر بار که می رسم به نامت، غرق در نوشته ها، مثل کودکانی که نقاشیشان را رنگ می کنند، زبانم را در گوشه ای از دهانم بیرون می آورم و با دقتی وصف ناپذیر با یکی از هزاران هزار رنگ جعبه مداد رنگیهایم، می نویسمش. احساس تملک تو در وجودم شعله می گیرد و راضی از اینکه ملک من هستی، به هر رنگ روشنی که بخواهم می نویسمت. تو، به رنگ سرخ، سبز، آبی، زرد، و کلمه ها کم هستند برای جعبه مداد رنگیهایم. نام هزاران هزار رنگ را نمی دانم اما چه فرقی می کند؟ وقتی که تو در روح آن رنگ جاری هستی، آشناست، حتی بدون نام؛ حتی اگر اسمی برایش نباشد.
نازنینم، من خوبم. نگرانی به خودت راه نده. این روزها گرچه سکوت و اندوه میهمان من است اما، چه کنم که پاسخی نمی شنوم از تو. ملالی نیست جز دوری ات و تمنایی نیست جز تمنای ندای مهربانت.
نازنینم، پنجره های رو به جنوب این روزها بی تو آفتاب را به مهمانی نمی پذیرند. سینه سپر کرده در مقابل تقلای نسیم، ظالمانه می رانندش و من پشت این حصارهای شفاف، اسیر دیو آرزوکش این قلعه شیشه ای، خیال خود را پرواز می دهم و خود را در آغوشت می افکنم. نفسی عمیق می کشم، و تمام وجودم را پر می کنم از بوی حضورت. سرم را فرو می کنم در تاریکی موهایت و بو می کشم. کجا می شود اینطور بوی باران را در گوشه گوشه های خلوت این سلولهای خاکستری چشید؟
خود را می سپارم به گرمای تنت، و کز می کنم چون کودکی متولد نشده، و حس می کنم که بازگشته ام به دنیای قبل از تولدم. گرما، صدای قلبی تپنده، و آغوشی که عاشقانه مرا در بر گرفته. صدای قلبم را با صدای قلبت هماهنگ می کنم و به عمق صدا دل می دهم. همه چیز از یک دنیای دیگر آمده. این روزها هیچ نوشتنی نه آرامم می کند و نه راضی. هر سطری که می نویسم لعنتی نثار خویش می کنم که چرا تلاش می کنم تو را در این سطور زندانی کنم. که چرا تلاش می کنم تمنای تو را مدفون کنم در این خطوط بی جان اما مظلوم و شکیبای نوشته های بی هدف.
رنگ همه مدادهایم خاکستری است اما برای نوشتن نام تو، یک جعبه مداد رنگی خریده ام: «آقا، یک جعبه مداد رنگی بدهید، یک جعبه مداد رنگی که خیلی رنگ داشته باشد»؛ و هزار هزار رنگ داشت. هر بار که می رسم به نامت، غرق در نوشته ها، مثل کودکانی که نقاشیشان را رنگ می کنند، زبانم را در گوشه ای از دهانم بیرون می آورم و با دقتی وصف ناپذیر با یکی از هزاران هزار رنگ جعبه مداد رنگیهایم، می نویسمش. احساس تملک تو در وجودم شعله می گیرد و راضی از اینکه ملک من هستی، به هر رنگ روشنی که بخواهم می نویسمت. تو، به رنگ سرخ، سبز، آبی، زرد، و کلمه ها کم هستند برای جعبه مداد رنگیهایم. نام هزاران هزار رنگ را نمی دانم اما چه فرقی می کند؟ وقتی که تو در روح آن رنگ جاری هستی، آشناست، حتی بدون نام؛ حتی اگر اسمی برایش نباشد.
نازنینم، من خوبم. نگرانی به خودت راه نده. این روزها گرچه سکوت و اندوه میهمان من است اما، چه کنم که پاسخی نمی شنوم از تو. ملالی نیست جز دوری ات و تمنایی نیست جز تمنای ندای مهربانت.
۱۳۸۴/۰۷/۲۹
کابوس آقاي مربع
ماکسول در حالیکه فنجان قهوه را روی میز می گذاشت گفت: ببین گالیله جان، زمان هم درست مثل زندگی من و تو از دید ناظرهای متفاوت می تواند متفاوت به نظر بیاید. اینطور نیست آلبرت؟
گالیله با حالتی بغض آلود گفت: نه خیر. من هنوز هم معتقدم زمین می گردد.
اینشتین: خوب گالیلئوی عزیز، مگر ما گفتیم نمی گردد؟
داروین: ببینید آقایان، در این دنیا چیزهای مهمتری هم برای بحث هست. شما خودتان و طبیعت دور و برتان را رها کرده اید و دارید درباره اشیاء بی جان حرف می زنید؟
کریگ: خوب این چارلز هم راست می گوید دیگر! این مارپیچ مضاعف را ول کرده اید و چسبیده اید به یک گلوله که معلوم نیست چرا از برج پیزا افتاده روی سر کدام بدبختی. راستی ببینم ایزاک، مطمئنی که یک سیب توی سرت خورده؟ من فکر می کنم نارگیل بوده!
نیوتن: دهانت را ببند احمق. تو اگر زیر درخت هندوانه هم می نشستی امکان نداشت بتوانی از این دنیا بیش از چیزی که یک حلزون عقب مانده کشف می کند کشف کنی.
فرما: من با ایزاک موافقم. البته در باب درخت هندوانه، اما حلزون عقب مانده کمی جای تامل دارد!
پلانک: ببخشید پیــِـر جان. تو یکی حرف نزن که خلقی را با آن حاشیه نویسی ات سالها سر کار گذاشتی. خودمانیم عجب خالی بستی ها!
گاوس: کی گفته پیــِر خالی بسته؟
افلاطون: کارل عزیز. می شود خواهش کنم تو در این مورد خاص تز ندهی؟ در فیزیک انگشت کردی چیزی نگفتیم، ریاضی را دست کاری کردی ساکت شدیم، در این مورد لطفا زر نده! [در نسخ متفاوت بین زر نزن و تز نده اختلاف وجود دارد]
کارنو: ای بابا. من از این می ترسم. نگفته بودند از دوره ماموتها هم میهمان دعوت کرده اند.
کامو: اساسا ببینید، این تلاش شما، مثل آب در هاون کوبیدن است ... مثل ... مثل سیزیف. می شناسیدش که؟
ارسطو: ای بابا. این جوجه فکلی فرانسوی می خواهد به ما اسطوره های سرزمینمان را یاد آوری کند. ما خودمان عمری ملت را با همینها سر کار گذاشته ایم.
ارشمیدس: خوب راست می گوید دیگر. همینطور شد که یونان به این افتضاح افتاد.
بتهوون: به به. مثل اینکه دور دور ِ، جماعت ما قبل تاریخی است. یونانیها خوب همدیگر را پیدا کرده اند.
دورژاک: اِ! پس این همه مدت ما سر کاریم؟ تو که کر نیستی لودویک!!!
ککوله: بعله!!!
گایگر: تو برو خوابت را ببین عزیزم. ما کشف می کنیم، ملت هم کشف می کنند. خدا بدهد شانس. آدم خواب ببیند اینطوری ببیند!
مینکوفسکی: آی گفتی.
چایکوفسکی: تو دیگر چه بلغور می کنی هرمان. حرفهای تو را در مورد بعد چهارم که خود آلبرت هم نمی فهمد.
داستایوسکی: راستی هرمان، بالاخره ما نفهمیدیم این بعد چهارم چه جور جانوری است؟!
ابن رشد: بابا دکتر از شما دیگر بعید است. بعد چهارم که جانور نیست.
در همین هیر و ویر (حیر و ویر؟) موبایل شانون زنگ می زند [زنگش هم آهنگ سلطان قلبهاست!].
کپلر: باز هم موبایل این جوجه مهندس زنگ زد. آقا مگر ننوشته بودید موبایلشان را خاموش کنند؟
زنگ موبایل شانون بلند و بلندتر می شود. آقای مربع از خواب می پرد و دارد فکر می کند این چه جور خوابی بود. از همه مهمتر، آقای مربع دارد فکر می کند چه کسی سمت راست ارشمیدس نشسته بوده؟!
گالیله با حالتی بغض آلود گفت: نه خیر. من هنوز هم معتقدم زمین می گردد.
اینشتین: خوب گالیلئوی عزیز، مگر ما گفتیم نمی گردد؟
داروین: ببینید آقایان، در این دنیا چیزهای مهمتری هم برای بحث هست. شما خودتان و طبیعت دور و برتان را رها کرده اید و دارید درباره اشیاء بی جان حرف می زنید؟
کریگ: خوب این چارلز هم راست می گوید دیگر! این مارپیچ مضاعف را ول کرده اید و چسبیده اید به یک گلوله که معلوم نیست چرا از برج پیزا افتاده روی سر کدام بدبختی. راستی ببینم ایزاک، مطمئنی که یک سیب توی سرت خورده؟ من فکر می کنم نارگیل بوده!
نیوتن: دهانت را ببند احمق. تو اگر زیر درخت هندوانه هم می نشستی امکان نداشت بتوانی از این دنیا بیش از چیزی که یک حلزون عقب مانده کشف می کند کشف کنی.
فرما: من با ایزاک موافقم. البته در باب درخت هندوانه، اما حلزون عقب مانده کمی جای تامل دارد!
پلانک: ببخشید پیــِـر جان. تو یکی حرف نزن که خلقی را با آن حاشیه نویسی ات سالها سر کار گذاشتی. خودمانیم عجب خالی بستی ها!
گاوس: کی گفته پیــِر خالی بسته؟
افلاطون: کارل عزیز. می شود خواهش کنم تو در این مورد خاص تز ندهی؟ در فیزیک انگشت کردی چیزی نگفتیم، ریاضی را دست کاری کردی ساکت شدیم، در این مورد لطفا زر نده! [در نسخ متفاوت بین زر نزن و تز نده اختلاف وجود دارد]
کارنو: ای بابا. من از این می ترسم. نگفته بودند از دوره ماموتها هم میهمان دعوت کرده اند.
کامو: اساسا ببینید، این تلاش شما، مثل آب در هاون کوبیدن است ... مثل ... مثل سیزیف. می شناسیدش که؟
ارسطو: ای بابا. این جوجه فکلی فرانسوی می خواهد به ما اسطوره های سرزمینمان را یاد آوری کند. ما خودمان عمری ملت را با همینها سر کار گذاشته ایم.
ارشمیدس: خوب راست می گوید دیگر. همینطور شد که یونان به این افتضاح افتاد.
بتهوون: به به. مثل اینکه دور دور ِ، جماعت ما قبل تاریخی است. یونانیها خوب همدیگر را پیدا کرده اند.
دورژاک: اِ! پس این همه مدت ما سر کاریم؟ تو که کر نیستی لودویک!!!
ککوله: بعله!!!
گایگر: تو برو خوابت را ببین عزیزم. ما کشف می کنیم، ملت هم کشف می کنند. خدا بدهد شانس. آدم خواب ببیند اینطوری ببیند!
مینکوفسکی: آی گفتی.
چایکوفسکی: تو دیگر چه بلغور می کنی هرمان. حرفهای تو را در مورد بعد چهارم که خود آلبرت هم نمی فهمد.
داستایوسکی: راستی هرمان، بالاخره ما نفهمیدیم این بعد چهارم چه جور جانوری است؟!
ابن رشد: بابا دکتر از شما دیگر بعید است. بعد چهارم که جانور نیست.
در همین هیر و ویر (حیر و ویر؟) موبایل شانون زنگ می زند [زنگش هم آهنگ سلطان قلبهاست!].
کپلر: باز هم موبایل این جوجه مهندس زنگ زد. آقا مگر ننوشته بودید موبایلشان را خاموش کنند؟
زنگ موبایل شانون بلند و بلندتر می شود. آقای مربع از خواب می پرد و دارد فکر می کند این چه جور خوابی بود. از همه مهمتر، آقای مربع دارد فکر می کند چه کسی سمت راست ارشمیدس نشسته بوده؟!
۱۳۸۴/۰۷/۲۷
بهت
روزهای رنگین. شادی های رویایی. خوشحالی های بچه گانه. خنده هایی برای یک دوست. اجابت نداهایی رو به آسمان. لبخند و لبخند و لبخند. سکوت و سکوت و سکوت. سپاس خدا گفتن و دوست داشتنش. و تلاشی خستگی ناپذیر برای تفسیر زندگی.
بهت. حیرت. سکوت و رنج. احساس غربت. گم کردن معناها. به دنبال تفسیر عشق گشتن و دوست داشتن. دوستانه عاشق بودن و عاشقانه دوست داشتن. حدیث نفس گفتن با تنها شنونده اش.
آدمها سه دسته اند. آنها که هرگز خودشان را تا به حال گم نکرده اند. آنها که خودشان را یافته اند. و آنها که خودشان را گم کرده اند و هنوز نیافته اند.
از صمیم قلب خوشحالم برایت و برایت در زندگی روشنی را آرزو می کنم و نور را. اگر که لیاقتش را دارم دعایم کن و گاهی همراه من باش و همدل. گاهی بگذار حس کنم که همراهم هستی و هستی. گاهی خوشحالم کن. حتی اگر به نشاندن لبخندی باشد بر لبان خشکیده ام. اگر هم لیاقتش را ندارم که ... هیچ، همه چیز خوب است. قربانت.
دو پاراگراف اول را ببینید. تنها سکوت است که مشترک است میانشان. در اندوه و شادی این سکوت است که می ماند. باز دلم هوای هیوا را کرده.
بهت. حیرت. سکوت و رنج. احساس غربت. گم کردن معناها. به دنبال تفسیر عشق گشتن و دوست داشتن. دوستانه عاشق بودن و عاشقانه دوست داشتن. حدیث نفس گفتن با تنها شنونده اش.
آدمها سه دسته اند. آنها که هرگز خودشان را تا به حال گم نکرده اند. آنها که خودشان را یافته اند. و آنها که خودشان را گم کرده اند و هنوز نیافته اند.
از صمیم قلب خوشحالم برایت و برایت در زندگی روشنی را آرزو می کنم و نور را. اگر که لیاقتش را دارم دعایم کن و گاهی همراه من باش و همدل. گاهی بگذار حس کنم که همراهم هستی و هستی. گاهی خوشحالم کن. حتی اگر به نشاندن لبخندی باشد بر لبان خشکیده ام. اگر هم لیاقتش را ندارم که ... هیچ، همه چیز خوب است. قربانت.
دو پاراگراف اول را ببینید. تنها سکوت است که مشترک است میانشان. در اندوه و شادی این سکوت است که می ماند. باز دلم هوای هیوا را کرده.
۱۳۸۴/۰۷/۲۵
آقاي مربع و زوج خوشبخت دنياي دوبعدی
آقای مربع امروز صبح زود بیدار شد. دیروز آقای مربع احساس دلتنگی می کرد. برای همین دیشب را خوب نخوابیده. آقای مربع از خانه بیرون می زند و زوج تازهی سرزمین دوبعدی را در راه می بیند، آقای مستطیل و خانم دایره که همگی معتقدند از خوشبختترین زوجهای سرزمین دو بعدی اند. به دعوت آقای مستطیل و خانم دایره، آقای مربع که آن روز کمی وقت اضافه هم داشت تصمیم گرفت ناهار را با آنها صرف کند. رستوران هشت وجهی (که هنوز هیچ کس نمی داند چه جور اسم غریبی است) و صدای موسیقی آرامش جای خوبی است برای گپ زدن.
صحبتها از همه جا هست. از زندگی غریب و پیچیده آقای مربع و مشکلات عدیده زوج جوان که خودشان فقط به آنها می خندند و اصلا حرص نمی خورند. کم کم بحث به آقای موبیوس و حرفهای جالبش کشیده می شود و آقای مربع از آقای موبیوس می گوید. آقای مربع نزدیکترین موجود دنیای دو بعدی به آقای موبیوس است.
آقای مستطیل معتقد است نمی شود هیچ شکلی را با شکل دیگری مقایسه کرد. اصولا مقایسه دو شکل در دنیای دو بعدی مستلزم تلاش برای انطباق آن دو است و این به معنای خرق قوانین منطقی دنیای دو بعدی است. آقای مستطیل نگاهی به خانم دایره که مبهوت بحث عمیق آن دو شده می اندازد و ادامه می دهد: دیروز من و خانم دایره آقای متوازی الاظلاع را دیدیم. خیلی دمغ بود از اینکه آقای لوزی دو محور تقارن دارد و دائما این دو محور را به رخش می کشد. ما سعی کردیم آقای متوازی الاظلاع را قانع کنیم که همه تواناییهای آقای لوزی را دارد. اما او نمی پذیرفت. بعد هم با بغض از ما دور شد.
آقای مربع از خانم دایره و آقای مستطیل جدا می شود و تا وقتی از محل کارش باز می گردد، تا وقتی که هوا خیلی تاریک شده و دنیای دوبعدی خلوت، در فکر حرفهای آقای مستطیل است. آقای مربع دلتنگ است.
آقای مربع با خودش می جنگد. صبح و شب. دنیای دو بعدی قوانین جالبی دارد. در این دنیا هر کسی بیشتر مهربانی کند کمتر محبت می بیند. در دنیای دو بعدی شکلها به مهر و محبت بی چشمداشت عادت چندانی ندارند. در این دنیا، شکلها محبتشان را به شکلی عجیب نشان می دهند. گاهی کم محلی می کنند و گاهی داد می زنند. آقای مربع بد جوری در این دنیای دوبعدی گیج شده. نمی داند که آیا وقتی موجودات دنیای دو بعدی او را به حال خودش می گذارند، دوستش دارند یا بالعکس از او خوششان نمی آید. آقای مربع هر جا می رود بهت زده می شود. آقای مربع این روزها نمی داند چه کند. نمی داند. گیج گیج شده است و فقط در دنیای دو بعدی پرسه می زند. آقای مربع یک بغض گنده در گلو دارد که رهایش نمی کند. آقای مربع خیلی موجود احمقی است. آقای مربع خسته است از چیزهایی که نه می تواند و (حالا دیگر) نه می خواهد برای کسی بگوید. آقای مربع ...
بگذریم. آقای مربع همیشه همینطور است. آقای مربع هر روز لاغرتر می شود و دائما در حال سوختن است. آقای مربع زمانی دوست داشت که کسی کمی به او محبت نشان بدهد. اما حالا دیگر نمی داند که چه می خواهد.
آقای مثلث اشکهایش را پاک می کند و می گوید: خدا نگهدار آقای مربع. به امید دیدار.
صحبتها از همه جا هست. از زندگی غریب و پیچیده آقای مربع و مشکلات عدیده زوج جوان که خودشان فقط به آنها می خندند و اصلا حرص نمی خورند. کم کم بحث به آقای موبیوس و حرفهای جالبش کشیده می شود و آقای مربع از آقای موبیوس می گوید. آقای مربع نزدیکترین موجود دنیای دو بعدی به آقای موبیوس است.
آقای مستطیل معتقد است نمی شود هیچ شکلی را با شکل دیگری مقایسه کرد. اصولا مقایسه دو شکل در دنیای دو بعدی مستلزم تلاش برای انطباق آن دو است و این به معنای خرق قوانین منطقی دنیای دو بعدی است. آقای مستطیل نگاهی به خانم دایره که مبهوت بحث عمیق آن دو شده می اندازد و ادامه می دهد: دیروز من و خانم دایره آقای متوازی الاظلاع را دیدیم. خیلی دمغ بود از اینکه آقای لوزی دو محور تقارن دارد و دائما این دو محور را به رخش می کشد. ما سعی کردیم آقای متوازی الاظلاع را قانع کنیم که همه تواناییهای آقای لوزی را دارد. اما او نمی پذیرفت. بعد هم با بغض از ما دور شد.
آقای مربع از خانم دایره و آقای مستطیل جدا می شود و تا وقتی از محل کارش باز می گردد، تا وقتی که هوا خیلی تاریک شده و دنیای دوبعدی خلوت، در فکر حرفهای آقای مستطیل است. آقای مربع دلتنگ است.
آقای مربع با خودش می جنگد. صبح و شب. دنیای دو بعدی قوانین جالبی دارد. در این دنیا هر کسی بیشتر مهربانی کند کمتر محبت می بیند. در دنیای دو بعدی شکلها به مهر و محبت بی چشمداشت عادت چندانی ندارند. در این دنیا، شکلها محبتشان را به شکلی عجیب نشان می دهند. گاهی کم محلی می کنند و گاهی داد می زنند. آقای مربع بد جوری در این دنیای دوبعدی گیج شده. نمی داند که آیا وقتی موجودات دنیای دو بعدی او را به حال خودش می گذارند، دوستش دارند یا بالعکس از او خوششان نمی آید. آقای مربع هر جا می رود بهت زده می شود. آقای مربع این روزها نمی داند چه کند. نمی داند. گیج گیج شده است و فقط در دنیای دو بعدی پرسه می زند. آقای مربع یک بغض گنده در گلو دارد که رهایش نمی کند. آقای مربع خیلی موجود احمقی است. آقای مربع خسته است از چیزهایی که نه می تواند و (حالا دیگر) نه می خواهد برای کسی بگوید. آقای مربع ...
بگذریم. آقای مربع همیشه همینطور است. آقای مربع هر روز لاغرتر می شود و دائما در حال سوختن است. آقای مربع زمانی دوست داشت که کسی کمی به او محبت نشان بدهد. اما حالا دیگر نمی داند که چه می خواهد.
آقای مثلث اشکهایش را پاک می کند و می گوید: خدا نگهدار آقای مربع. به امید دیدار.
۱۳۸۴/۰۷/۲۴
حقايق گوبلزی
دروغهای بزرگ و حقایق کوچک را باید بارها و بارها تکرار کرد تا دیگران باور کنند. اما حقایق بزرگ را نباید تا حد ابتذال ِ تکرار پایین آورد. بلکه یک بار باید گفت و سکوت.
۱۳۸۴/۰۷/۲۲
سرنوشت آملي پولان
اول:
سینمای فرانسه اغلب تفاوت خودش را با سینمای جهان حفظ می کند. بالاخره «آمِلی» را دیدم. آملی فیلمی است متفاوت. با چه؟ با اغلب قالبهایی که می شناسیم. «ژان پیر ژونه» (فکر می کنم اینطور تلفظ می شود) در «آملی» روایت جالبی از کشف زندگی به دست می دهد. «آملی پولان» دختری است که تنها فرزند پدر و مادرش است. مادر آملی در کودکی وی از دنیا می رود و حالا آملی است و پدرش و دنیایی که باید کشف کند. آملی به دنبال عدالت است و حقیقت و خیلی چیزهای دیگر که در نهایت، راهش از عشق هم عبور می کند.
زیباترین چیزی که در فیلم جلب توجه می کند حرکت مستقل آملی است به سوی هدفش و حقیقت که شاید کمی ایده آلیستی باشد اما احساس خوبی به آدم می دهد. آملی در مسیر کشف (یا شاید بهتر باشد گفت، فتح) زندگی رایحه خوش عبورش را به جای می گذارد: اجرای عدالت.
حوادث فیلم گاهی غیر مترقبه و حتی خنده دار به نظر می رسند (از مرگ مادر آملی تا عشقبازی زن کافه دار با عاشق سمج و ...) ولی حتی اگر وادارتان کند که بخندید، مطمئنا خنده تان به کلیت فیلم نخواهد بود.
پایان ماجرا با آملی است. آملی که حالا دیگر با آن دختر جوان اول داستان خیلی فرق دارد. حالا آملی یک کاشف بزرگ است و یک برنده.
دوم:
تازگیها پژوهشگران کشف کرده اند که نظریه انتخاب اصلح داروین فریبی است که از سد حقیقت برای ما بیشتر ارزش دارد چون ما را خرسند می کند. مثال نقض می خواهید؟ اینجانب!
این روزها فکر می کنم یک آمیب هم لیاقت و صلاحیتش برای زندگی از من بیشتر است. لا اقل تقسیم سلولی را بلد است. اینجانب حتی این را هم بلد نیستم.
در ضمن فکر نمی کنم در تمام تاریخ بشریت کسی پیدا شود که بتواند ادعا کند از نیوتن بهتر فکر می کند. این قانون عمل و عکس العملش اصلا استثنا بردار نیست. نه علوم ریاضی، نه تجربی و نه حتی انسانی از این قانون تخطی نمی کنند. این نیوتن واقعا یکی از شاهکارهای خلقت است. فقط متاسفانه بنا به روایات، اخلاقش چرک بوده! راست و دروغش پای راوی. خداوندش بیامرزاد. پشت سر مرده حرف نزنیم.
سینمای فرانسه اغلب تفاوت خودش را با سینمای جهان حفظ می کند. بالاخره «آمِلی» را دیدم. آملی فیلمی است متفاوت. با چه؟ با اغلب قالبهایی که می شناسیم. «ژان پیر ژونه» (فکر می کنم اینطور تلفظ می شود) در «آملی» روایت جالبی از کشف زندگی به دست می دهد. «آملی پولان» دختری است که تنها فرزند پدر و مادرش است. مادر آملی در کودکی وی از دنیا می رود و حالا آملی است و پدرش و دنیایی که باید کشف کند. آملی به دنبال عدالت است و حقیقت و خیلی چیزهای دیگر که در نهایت، راهش از عشق هم عبور می کند.
زیباترین چیزی که در فیلم جلب توجه می کند حرکت مستقل آملی است به سوی هدفش و حقیقت که شاید کمی ایده آلیستی باشد اما احساس خوبی به آدم می دهد. آملی در مسیر کشف (یا شاید بهتر باشد گفت، فتح) زندگی رایحه خوش عبورش را به جای می گذارد: اجرای عدالت.
حوادث فیلم گاهی غیر مترقبه و حتی خنده دار به نظر می رسند (از مرگ مادر آملی تا عشقبازی زن کافه دار با عاشق سمج و ...) ولی حتی اگر وادارتان کند که بخندید، مطمئنا خنده تان به کلیت فیلم نخواهد بود.
پایان ماجرا با آملی است. آملی که حالا دیگر با آن دختر جوان اول داستان خیلی فرق دارد. حالا آملی یک کاشف بزرگ است و یک برنده.
دوم:
تازگیها پژوهشگران کشف کرده اند که نظریه انتخاب اصلح داروین فریبی است که از سد حقیقت برای ما بیشتر ارزش دارد چون ما را خرسند می کند. مثال نقض می خواهید؟ اینجانب!
این روزها فکر می کنم یک آمیب هم لیاقت و صلاحیتش برای زندگی از من بیشتر است. لا اقل تقسیم سلولی را بلد است. اینجانب حتی این را هم بلد نیستم.
در ضمن فکر نمی کنم در تمام تاریخ بشریت کسی پیدا شود که بتواند ادعا کند از نیوتن بهتر فکر می کند. این قانون عمل و عکس العملش اصلا استثنا بردار نیست. نه علوم ریاضی، نه تجربی و نه حتی انسانی از این قانون تخطی نمی کنند. این نیوتن واقعا یکی از شاهکارهای خلقت است. فقط متاسفانه بنا به روایات، اخلاقش چرک بوده! راست و دروغش پای راوی. خداوندش بیامرزاد. پشت سر مرده حرف نزنیم.
اشتراک در:
پستها (Atom)