۱۳۸۷/۰۸/۰۹
غمی غمناک
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
ميكنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايهاي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غمها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
خندهاي كو كه به دل انگيزم؟
قطرهاي كو كه به دريا ريزم؟
صخرهاي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است
«سهراب سپهری»، مرگ رنگ
۱۳۸۷/۰۸/۰۵
در ستایش شادی
«و آنگاه که کتابم را خواندی، به دورش افکن و بیرون رو. دلم میخواهد که این کتاب، شوق خروج را در تو برانگیزد. خروج از هرجا که باشد. از شهرت، از خانوادهات، از اتاقت، از اندیشهات. کتابم را با خود مبر. اگر من به جای منالک بودم، دست راستت را، بی آنکه دست چپت باخبر شود، به دست میگرفتم تا راهنماییات کنم و بیدرنگ، به محض دور شدن از شهر، دستی را که میفشردم رها میکردم و به تو میگفتم: فراموشم کن.»
آندره ژید – مائدههای زمینی
۱۳۸۷/۰۸/۰۴
خستگیهای آقای مربع
آقای مربع می خواهد خانه اش را عوض کند اما حالا نمی تواند. بودن با بقیه آزارش می دهد. دیروز که با آقای مستطیل حرف می زد، اصلا حواسش به حرفهای آقای مستطیل نبود انگار. همه اش داشت به این فکر می کرد که چرا همه موجودات دنیای دوبعدی شکلهای هندسیشان را از دست داده اند؟! آقای مربع این روزها به طرز غریبی با پاره خطها و نقطه ها سر و کار پیدا می کند. چند وقت پیشها آقای مربع داستانی را خوانده بود درباره شکلهای هندسی که گوشه هایشان را از دست می دهند. آقای مربع زندگی را در دنیای دوبعدی دوست دارد، آن را یک شوخی می داند، اما به شدت جدی اش می گیرد.
آقای مربع دائم خودنویسش را دستش می گیرد و می خواهد برای خانم دایره بنویسد. اما بغض امانش نمی دهد. دنیای دوبعدی این روزها به شدت تکراری ست. دل آقای مربع برای پرسه های طولانی شبانه و مغازه های لوازم التحریر تنگ شده. این دنیای دوبعدی دیگر آقای مربع را خسته کرده. شاید دنیای دوبعدی دیگری باشد که آقای مربع را راضی کند.
آقای مربع وقتی با آقای هشت ضلعی حرف می زند چیزهای غریبی می شنود. اینکه ممکن است غیر از این دنیای دوبعدی یک دنیای دوبعدی دیگر هم باشد! یعنی می شود؟ آقای مربع تصمیم دارد تا جایی که می تواند دنیاهای دوبعدی دیگر را کشف کند. آقای متساوی الساقین که یک مثلث است، آدم خنده رویی ست. آنقدر خونسرد است که آقای مربع لجش می گیرد. اما با این حال زندگی اصلا به آقای متساوی الساقین سخت نمی گیرد. انگار همه چیز خود به خود بر وفق مرادش است. آقای مربع چند بار سعی کرد مانند او باشد اما مربعها کجا و متساوی الساقینها کجا! آقای مربع فقط چهار زاویه قائمه دارد. اما آقای متساوی الساقین زاویه هایش را می تواند به دلخواه عوض کند. تازه این فقط یک جزء ماجراست. آقای مربع همین چند روز پیش فهمید که همه موجودات دنیای دوبعدی بزرگتر شده اند اما او همانقدر مانده.
آقای مربع می ترسد. آقای مربع از درون با خودش درگیر جنگی است. جنگی که یک طرفش خانم دایره استاده. خانم دایره را رنجانده و نمی داند چطور از او طلب بخشش کند. نمی داند چطور بگوید که دوست دارد بتواند محاطش کند. آقای مربع این روزها پر از خشم هست. حالا هم چشمهایش روی هم می روند و می خواهد بخوابد!
۱۳۸۷/۰۸/۰۱
بی عنوان
1- یاد گیری هر زبانی مشقت دارد. مخصوصا ما که دیگر سنی ازمان گزشته. یادگیری زبان در سنین کودکی و نوجوانی ساده است اما برای مغز خشک شده و صلب ما، کمی سخت. اما چیزی که در یادگیری هر زبان نادیده گرفته می شود آن است که پشت هر زبانی یک شخصیت نهفته. اول بگویم که دارم از زبانی حرف می زنم که تا حد قابل تاملی در آن مسلط باشید. به عبارتی بتوانید گهگداری به آن زبان فکر کنید و با خودتان حرف بزنید. اگر تا این حد به زبانی مسلط باشید، آن وقت خواهید دید که یک شخصیت پشت این زبان ظهور می کند. اغلب دیگر خود قبلیتان نیستید. یک جورهایی یک آدم تازه هستید. آنهایی که در بلاد غربتند (!) یا کلا زبان مادریشان غیر از فارسی ست خوب می فهمند چه می گویم.
2- مدتهاست این توی دلم مانده که بگویم. چه قدر آدمهای دور و برمان محرومند از احساس خوشبختی. «خوشبختی» و «احساس خوشبختی» دوتا چیز جدا از همند. همانگونه که امنیت و احساس امنیت. گاهی در کمال امنیت شما ترس دارید از چیزی. در حالیکه هیچ اتفاق بدی نخواهد افتاد. گاهی هم در اوج نا امنی به هر دلیلی، شاید مثلا بی خبری، اصلا احساس نا امنی نمی کنید. خوشبختی هم همینطور است. خیلی آدمها دور و برمانند که خوشبختند اما احساس خوشبختی نمی کنند. و بالعکس. دوستی که تازه رفته بود به بلاد کفر می گفت اینجا جوانها همیشه شادند و خوشحال. چه می توانیم بگوییم. انگار این نسل سوخته تمامی ندارد. هر نسلی خودش را سوخته می داند. ما هم همینطور.
3- چه قدر ادبیاتم نامناسب است برای اینجور نوشتن. گرچه کور سوی امیدی دارم به اینکه کم کم ادبیات لازم برای اینجور نوشته ها را پیدا کنم، اما خودم خوب می دانم که سخت است. یک جورهایی انگار، با این حال و روز من نمی شود اینجور نوشت. یک جورهایی برای من، که نوشتن فقط وقتی به سراغم می آید که شادی رفته، انگار اینجور نوشتن سخت است.
۱۳۸۷/۰۷/۲۸
گاهی ...
این روزها، لعنت می فرستم به خودم تمام مدت. باور کنید چرایش را نمی دانم. یعنی راستش از شما چه پنهان، گاهی می دانم! اما فقط گاهی. انگار این همه سال دیگر عادت کرده ام به نخندیدن، به اخم کردن، به شکوه و ناله، البته پیش خودم. در دلم. می دانید، آخر دیگر کسی نمی فهمد این حرفها را. انگار عادی شده.
این چند وقت عادت کرده ام به غم. همینجاست. کنارم. وقتی هم می رود انگار یک چیزی کم شده! خودم می روم دنبالش. بله، بله. می دانم، انگار دیوانه ام. نه نگران نباشید. کمی خواستم اینجا از خودم بنویسم. ببخشید اگر زیادی شخصی شد. گرچه، روال همیشگی ام همین بوده. خودم هم نمی دانم چه می گویم!
گاهی خسته می شوی. از خودت، زندگی، این صفحه تکراری که همیشه میزبان نوشته هایت است و طعم تلخِ تلخِ این قهوه. خسته می شوی از تلخی خودت، از آهنگهای تکراری، که محبوبت دوستشان ندارد، و از خاطراتی که انگار نمی خواهند رهایت کنند. خسته می شوی از حضور این همه افسردگی، غم، اخم، و از خود خستگی هم خسته می شوی. بعد هم هی با خودت کلنجار می روی که، بس است، اینقدر انرژی منفی نده، صبح که بیدار می شوی بگو: امروز روز خوبی ست، امروز روز خوبی ست ... ول کن این حرفها را! که را به سخره می گیری؟ همان اول صبح برو و خودت را در آینه ببین. به خودت پوزخند بزن و تمام گناهانت، تمام شکستهایت، تمام از پشت خنجر زدنهایت را خوب نگاه کن. به این نمی گویند تلخی، بدبینی. به این می گویند واقع بینی. باور کن!
این روزها ... باور کنید دیگر خسته شدم بسکه گفتم این روزها. به عقب که بر می گردم، می بینم تمام زندگی ام جمع همین روزهاست. انگار داری توی راه می روی و هی به فکر مقصدی. وقتی می رسی به انتهای مسیر میبینی هیچ چیزی نیست. بعد وقتی خوب فکر می کنی یا می پرسی از کسی، می بینی قشنگی این سفر اصلا همان مسیرش بوده. برگشتی هم نیست.
تا حالا شده زبانتان نچرخد به اینکه چه در ذهن دارید؟ نتوانید بیانش کنید؟ حتما شده. می دانم. هم دردیم. من هم این روزها همینجورم. تا حالا شده مثل یک سرباز بی اسلحه بمانید وسط میدان؟ مثل یکی که همه شهر آمده اند، دوره اش کرده اند، و با خشم و اخم نگاهش می کنند. تا حالا شده؟ باور کنید آدم بغضش میگیرد. هر قدر هم قوی باشد و بزرگ، بغضش می گیرد. مثل این کوچولوها وقتی می خواهند گریه کنند، لب و لوچه اش آویزان می شود از دو طرف و اشک پر می کند چشمانش را.
گاهی، آنقدر بغضت می گیرد، که دوست داری جعبه مداد رنگیهایت را بر داری، و همه جا و همه چیز را خط خطی کنی، و بعد هم خط خطی کنی کودکیهایت را. آهای با شما هستم، ببخشید اما، می شود برای لحظه ای گوشهایتان را بگیرید؟ آها! خوب است. می دانم که «شعر مرا می خوانی». گاهی خودم هم دلم می خواهد این کودک را از بین ببرم. اما تو دوستش داری. می دانم. و می دانم که انگار، این منم که بلد نیستم چطور، و کجا بگزارم که بازیگوشی کند. برای همین هم از تو طلب بخشش کردم. باقی ِدرد دل من برای تو، بماند برای وقتی دیگر.
گاهی انگار، به غم عادت می کنی. خنده روی لبهایت است و می خندی، اما نقاب را که کنار می زنی، آن بغض بالایی (یادتان که هست؟) توی آینه پیداست. گاهی حس می کنی، تا نهایت تنهایی. نه که تافته جدا بافته باشی یا مثلا بهتر از بقیه ای و تو را نمی فهمند و نمی دانم از این روشنفکر بازیهای کودکانه، نه. باور کنید. همینجوری، وقتهایی هست که حس می کنی تنهای تنهای تنهایی. حس می کنی هر چه مهربانی کردی، هرچه گذشت کردی، هرچه دوست داشتی، و هرچه کمک کردی آدمها را به شیوه خودشان، همه اش روی سرت خراب شده. گاهی حس می کنی با تمام وجود داری می وزی، مثل یک نسیم به دل کسی، هی این در و آندر می زنی، اما نمی شود. نمی شود. کاش می شد. گاهی حس می کنی، دهانت را بسته اند، و هر قدر می خواهی بگویی اینجایم، بی فایده است. گاهی ... گاهی ... گاهی ...
۱۳۸۷/۰۴/۰۱
آرزوهای من
چه می کند بغض یک انسان با تمامی توانش؟ من در کنار این همه تنهایی، گویی تقدیری دارم عجیبتر از لبخندهای کودکانه. من، همواره به یاد آرزوهایی که گاهی تا مرز مرگ می روند، بغض می کنم. عجیب بغض می کنم. مرگ آرزوهایم، برابر مرگ من است.
۱۳۸۶/۰۷/۱۶
جامعه شناسی به زبان ساده
«جامعه شناسی به زبان ساده» کتابی ست از «صادق زیبا کلام». در علوم انسانی ما، جای کتابهای اینچنینی واقعا خالی ست. تبریک می گویم به آقا زیبا کلام. کتاب در واقع مجموعه ای ست از جزوه های درسی و نوشته ها و یادداشتهای ایشان درباره جامعه شناسی که شرح کاملش را می توانید در مقدمه کتاب بخوانید. چیزی که مهم است آن است که کتاب هشیارانه نوشته شده. یعنی ترجمه صرف نیست بلکه دریافته های مولف است که نتیجتا بهتر از خواندن یک ترجمه لفظ به لفظ از یک کتاب خارجی ست. توصیه می کنم اگر به جامعه شناسی علاقه دارید، این کتاب را حتما بخوانید.
۱۳۸۶/۰۶/۱۸
فیلمهایی که باید دید: پروانه
پروانه (Le Papillon)، ساخته فیلیپ مویل (Philippe Muyl) را یک بار یکی از شبکه های تلویزیون هم پخش کرده. خوشبختانه فیلم هیچ قسمت خلاف شرعی هم ندارد (!). اما یادم نیست که کوتاه شده بود یا نه. تازگیها به حمد الله صدا و سیما فیلمها را مجددا تدوین می کند و قطعاتی از فیلم را که احساس می کند زیادی هستند حذف می کند. حتی از فیلمی مثل «خیلی دور، خیلی نزدیک». بگزریم.
«پروانه» را به لطف یکی از دوستان پیدا کردم و دیدم. فیلمی ست ساده، بدون اتفاقی خاص، اما جذاب و روان. چیزی که در وهله اول در میانه فیلم نظر شما را جذب خواهد کرد مناظر طبیعی ست. مناظری از کوهستان و دشتهای سر سبز. روایت یک پیرمرد بی حوصله و تنها (ژولیان) و دختری شاید 9 ساله (الزا)، کنجکاو و بسیار پر حرف. داستان زیبایی ست. راستش بین هیاهوی فیلمهای هالیوودی این جور فیلمها استراحتی به مغز آدم می دهند. سفری کوچک اما جالب که در آن ژولیان خیلی چیزها را از الزا «باز»می آموزد، چرا که همه را فراموش کرده است. چیزهایی که یادآوریشان همراه است با یادآوری اینکه ژولیان هنوز هم زنده است و باید از عزلت خویش بیرون آید. گرچه لحظاتی از فیلم، با رفتار کودک گونه ژولیان در برابر الزا که هر دو را مثل دو کودک تصویر می کند جذاب می شود، اما اغلب حرف فیلیپ مویل در فیلم، همان جاری بودن زندگی ست. همان که، نباید برای یافتن با ارزشترین چیزها، سفرهای دراز رفت. گاهی با ارزشترین چیزها، در خانه انسان هستند، درون قلبش. کافی ست نگاهی به همین نزدیکی، درون خودمان بیاندازیم. تبریک می گویم آقای مویل!
اگر فرصتی برای دیدن فیلم داشتید، گرچه می دانم پیدا کردنش سخت است، اما پروانه را حتما ببینید.
۱۳۸۶/۰۵/۲۶
دریاهای جنوب
وقتی بی تو، سر می گزارم به بیابانهای لم یزرع، برای فرار از چیزی نیست. برای جستجوست. وقتی غم سراسر وادیهای قلبم را فرا می گیرد، حضوریست در کنار تمامی پدیده های این عالم خاکی، که تو را تداعی می کند. خدایی ست که عاشق من است.
خواب می بینم، خوابهای آشفته. کشتی در دریاهای جنوب، مرا با خود می برد. همه مسافران چشم می دوزند به آرامش غریب دریا. من اما، اخم دارم، مردی که کنار من است نگاهی می اندازد به چهره ام و بعد به افق. نمی داند. نمی داند که چرا اخم کرده ام. نمی داند که چه رخ خواهد داد. وقتی نگاه می کنم به دریای آرام، جز چشمان تو چیزی در ذهنم نیست. مرد ایستاده است. بدون آنکه مرا بنگرد، نامم را می پرسد. اما من چیزی به خاطر ندارم. حتی از آمدنم. تنها چیزی را که می دانم می گویم. «من به جستجو آمده ام». و وقتی می پرسد به جستجوی چه؟ نمی دانم. نمی دانم. نگاهش که می کنم، در چشمانش می خوانم که می داند. انگار که من است در ازل. انگار که تمامی این زندگی ام را زیسته. بیهوده در کلنجاری بیهوده سعی می کنم در چشمانش چیزی بخوانم. مرد لبخند می زند، و دریا طوفانی می شود.
من وقتی نگاهم را می دوزم به خنده هایت، چشمانم را تنگ می کنم، مثل همیشه که به فکر فرو می روم. انگار که چیزی یادم می آید. چیزی که نمی دانم قبلا چرا چندین بار به ذهنم رسیده اما نگفته امت. وقتی می گویی که چیزی داری برای گفتن به من اما وقتی دیگر خواهی گفت، نمی دانم باید چگونه لحظه های فراغت را بپزیرم. من اما گاهی عجیب حسی دارم از مقاومت.
گاهی تمام وجودم پر می شود از خنده هایی که برای حضورت نگه داشته ام. گاهی نمی دانم من از تمامی این جهان خاکی، برای چه فراریم. در گریزی بی پایان، حالا بار دیگر در میان جمعیت آدمهای خندان اطرافم به طرز ترحم بر انگیزی به تله افتاده ام. یادم نیست که چرا نمی خندم. یادم نیست.
گاهی غم، برای آدمها عادت می شود. «آنکه از همه بیشتر می خندد، غمگینترین است». گاهی نمی دانم چرا این همه سکوت در قلب من است. هرگز سکوت مرا کسی جز تو نشکست. وقتی که کنارم نباشی، هر قدر هم نزدیک، وقتی که دستت را در دستم نمی گزاری، حرفی برای گفتن نیست. زبانم در کام می خشکد.
هر بار دریاهای جنوب، مرا به یاد تو می اندازند. چشم که باز می کنم و رد پایت را کنار ساحل می بینم، آغاز می کنم به دویدن. دویدنی بی پایان. هر کسی مرا می بیند، تا افق مرا دنبال می کند. دوباره چشمها را که باز می کنم، خود را در میان سیل جمعیتی می بینم که می خندند. با هم گفتگو می کنند و مرا نمی بینند. و من هنوز هم در حال جستجویم. و هر بار خسته می شوم. چشمهایم را می بندم و تو را می بینم.
چشمهایت، مرا به اعماق دریاهای جنوب می برد. یادم باشد، جایی زندگی نکنم که دریا و رود نداشته باشد.
۱۳۸۵/۰۶/۰۷
هنوز هم می شود
هنوز هم نازنینم هست، هنوز هم تمام آن شوق من به زندگی هست و همیشه هم بهانه ای هست برای زیستن. هنوز هم زندگی کردن آسان است، گرچه گاهی سخت می شود! هنوز هم می شود به تمام حادثه های زندگی مثل آقای مربع نگاه کرد. دنیای ما هنوز هم دوبعدی است و می شود خیلی راحت از کنار چیزهای سخت گذشت. می شود خیلی ساده تمام تلاشهای دیرینه را رها کرد به شرطی که حواسمان باشد که پا در راهی بگذاریم که دوستش داشته باشیم. هنوز هم می شود سکوت اختیار کرد. هنوز هم می شود آنقدر حرف نزد تا کسی بپرسدت که چرا حرف نمی زنی.
شدنها زیادند. بگذارید روزها قشنگ بگذرند. همین نوشته ها هم عاشقانه اند. نگاهشان کنید. خوب نگاهشان کنید. عاشقانه هایی برای آسمانیان. وقتی در عالم خاکی که آخرین برگ سفرنامه باران در آن این باشد که «زمین چرکین است» نشود خندید، اینجا که می شود چرا نباید لبخند زد؟ لبخندی کافی است. قهقهه ها را بگذارید برای وقتی دیگر. انسان به اغلب داروها عادت می کند، اما به بیماری نه. وقتی نوشتن یک دارو باشد خسته ات می کند و دیگر اثرش را هم نمی گزارد. باید یک بیماری باشد تا همیشه همراهت باشد.
کنار میدان اصلی سرزمین مسطح، یکی هست که منتظر آقای مربع نشسته.
۱۳۸۵/۰۵/۱۹
مرا به نامم بخوان
نگاه که می کنی، رفتگر جارو به دست را می بینی، کنار خیابان که خم می شود و دسته نوشته های مرا که آنجا ترکشان کردم می بیند. برشان می دارد و نگاهی به اطراف می اندازد. و وقتی اثری نمی بیند، آنها را بر می دارد و می برد. حالا من و تو کنار آن پنجره، انگار که کودکی را سر راه گذاشته ایم، ملتمسانه از او می خواهیم که مراقبشان باشد.
من هنوز هم در شگفتم از حضو پاک تو. کاش دستم را می گرفتی و مرا با خود کشان کشان مثل کودکی، می بردی کنار دریا. همه نامها از دریا بر می خیزد و نام تو هم. موج موج شادی، فوج فوج شوق، و تو، همان عالم رویاهای منی. هرگز گلی که امروز صبح، وقتی که خواب بودی کنار موهایت گذاشتم، به لطافت لبهایت نبود. و زیباییش هم سزاوار تو نبود.
آن در را می بینی؟ وقتی می گشاییش، پشتش، نور است و نور. من به دنبال زندگی، من به دنبال تو، بارها و بارها از این درها گشودم. می گویم از این درها چون همه شان یک شکل به نظر می رسند. اما وقتی می گشاییشان، پشت هیچکدامشان تو نیستی. پشت هیچ دری نبودی. راهنمای سفر گفته بود: آقا، مراقب باشید. شما ممکن است بتوانید هر دری را بگشایید اما، نمی توانید از میان همه چارچوبها عبور کنید. هنوز یادم نیست که چرا این را می گفت.
غریبی هرآنچه باشد، وقتی سفری در پیش داری و دنبال یک همسفر گمشده می گردی، اثرش کم می شود. وقتی بی هدف سفر می کنی، می توانی چشمهای ذهنت را بر انتخاب راه ببندی و فقط به مناظری نگاه کنی که گذر می کنند از پیش رویت. «به خویشتن بقبولان که فقط خداست که می ماند». گذرِ واژه ها از ذهن در هم پیچیده ام عذاب دردناکی است. و وقتی که نیستی تا از شوق تو سر بگذارم بر سینه ات و بگریم همه چیز عذاب آور است.
نبودی و من در شوق تو، برای گریستن محتاجت بودم. وقتی باشی هم دیگر دلیلی برای گریستن نیست. من از تمام این بی رحمی های عالم هستی، به ستوه نمی آیم. من هنوز هم در کوچه پس کوچه های تمامی این شهرها، در جستجوی آغوش گرم تو ام. مرا صدا کن. مرا، به نامم، صدا کن.
۱۳۸۵/۰۵/۱۳
طبل بزرگ، زیر پای چپ
من همیشه از فیلمهایی که بازیگران کمی دارند لذت برده ام. اینبار هم همینطور. این فیلم هم مثل روبان قرمز سه بازیگر دارد و باز هم به خوبی از عهده نگه داشتن مخاطب روی صندلی حداقل تا آمدن تیتراژ و البته روشن شدن چراغهای سینما و فریاد مسوول سالن که «خانمها، آقایان سریعتر!»، بر آمده. در مورد فیلم بیشتر توضیح نمی دهم. راستی موسیقی هم از مجید انتظامی بود. توصیه می کنم ببینید. سینما فلسطین. البته روز شنبه بروید تا مجبور به پرداخت هزار و پانصد تومان برای بلیط نشوید!
پی نوشت: دو پاراگراف بالا را خودم یک بار خواندم. خیلی جمله های بی خود و نچسبی به کار برده ام! خودم قبول دارم.
۱۳۸۵/۰۵/۱۰
شب به خیر
تنهایی را به هزار حیله از خود میرانم اما، وقتی که نیستی همه چیز را تنهایی پر می کند. دوستانی که گویی هزاره هاست فراموشت کرده اند. دوستانی سبزتر از برگ درخت. چه قدر واژه ها خنده دارند. من، در هراس از حضور دیگران، در خلوت خویشتن می گریم. در قلبم می گریم و بارها گفته بودم که اشکهایم را برای تو پنهان کرده ام. اشکهای من همه مال توست. من خسته ام. خسته ام.
می روم بخوابم. من حتی حوصله مسواک زدن هم ندارم. اینبار مرا ببخش. شب به خیر.
۱۳۸۵/۰۴/۲۳
من تلخی را دوست دارم. دارم؟
این تلخی حتی وقتی با یکی حرف می زنم هم هست. حتی وقتی با یکی که در خیابانها به انتظار مشتری پرسه می زند هم هست. در مغازه ها. در کتاب فروشی ها. حتی لای کتابها هم هست.
دیشب خواب یک آب نبات بزرگ دیدم. و در دلم ماند که یک آب نبات بزرگ را لیس بزنم. حتی خواب یک بستنی قیفی بزرگ هم دیدم. اما بدون کسی که در کنار آدم قدم بزند، حتی با ولع لیس زدن یک بستنی قیفی هم مزه ندارد.
راستی، تلختترین طعم این عالم، طعم حقیقت است. کسی بسته مداد شمعی های مرا ندیده؟
۱۳۸۵/۰۴/۲۱
زندان خویشتن
بی محابا می گریم از حضور دلتنگی ها، و تمام اشکهایم را برای حضور سبزت در چاه ژرف چشمانم پنهان می کنم. بی اشک گریستن را از آسمانیانی می آموزم که بر فراز این زمین چرکین، بغض کرده اند. به دستانی می نگرم که هر آن آرزو دارم مرا در بر بگیرند. کودکی را که در جان پرورده ام به تو می سپارم و سکوت می کنم و تنها، کلمه ها هستند که مونسی می مانند برای این دمهای بغض و نگریستن. جنگی است نابرابر. من، در برابر تمام من.
نازنینم، این روزها حتی طاقت شکستن سکوتم را هم ندارم. از ترس آنکه مبادا صدای شکستنش مقاومت مرا بشکند. شنیدن هیچ صدایی که رگه ای از ناامیدی همراه دارد را نمی توانم بر خویشتن هموار کنم. و مگر کلمات را برای چه می سازیم؟ دلم برای تمام تنهاییهایی تنگ شده که سالهاست همراه دارم. و تو، در کنار این زمانه ی گرگ، تنها امید خندیدنی. خندیدنی که نمی آید. خندیدنی که سالهاست مهجور مانده؛ و در انتظار آمدنت برای شکستن طلسمی که بر دست و پایش است گوشه ای در این تاریکخانه ذهن من کز کرده.
من خسته از بار سفر، وقتی لحظه ای می نگرم به این هزارتوی ذهنی که در خویشتن ساخته ام، لرزه بر اندامم می افتد. من در جستجوی بیابانی هستم که حتی فریاد خویشتن را نیز در آن نشنوم. دلم دشتی می خواهد که در آن، بدوم تا مرز بی انتهای خستگی. و از پا بیفتم تا مگر نیندیشم به هیچ زشتی. من در این چند گاه، زمانی نمی دهم به خویشتن برای نوشتن حتی. من برای سخن گفتن هم به خویشتن زمان نمی دهم. من هر روز صبح در آینه، وقتی که خویشتن را می بینم به کودکی سلام می کنم که تا صبح بیدار مانده، و حالا می خواهد بخوابد. من هر روز صبح در آینه، به خویشتنی سلام می کنم که خسته تر از هر خسته ای، در چشمانم زل می زند، و بغض می کند.
من هر روز صبح، مثل حالا، با صداهایی که نشان از زندگی دارد، چشم باز می کنم. من حالا، ناگزیرم که بار دیگر، این «من» اکنون خویش را، به سلول انفرادی اش باز گردانم. من در سلول را می بندم، از دریچه کوچک، به چهره ام که پشت میله ها ست نگاهی حسرت بار می کنم و به محض آنکه نگاهم می کند، از خجالت چشمانم را می دزدم. به او پشت می کنم، و به زندگی سامی گرم می دهم، گویی این من نبودم که لحظه ای پیش بغض کرده بودم.
عزیزترینم، ملالی نیست جز دوری ات. چشمانت را ببند، و من می آیم.
۱۳۸۵/۰۲/۰۲
یک کتاب خوب
منظورم از هدیه، «عطر سنبل، عطر کاج» فیروزه جزایری (دوما) است. بماند که به شکلی کاملا تصادفی نام کتاب را در روزنامه دیدم. بعد، در راستای کتاب درمانی همیشگی ام، کتاب را خریدم. در راه بازش کردم و به محض خواندن صفحه اول فهمیدم که کار تمام است. خدا را شکر که فقط 192 صفحه بود. نمی خواهم با خواندن این چند سطر فکر کنید با یک شاهکار طرفید. نه. اصلا اینطور نیست. اما من از کتاب خوشم آمد که می توانید بخشی از این خوش آمدن را بگذارید به حساب حال و روز من! بماند.
فیروزه جزایری اهل آبادان است با اصلیتی شوشتری. از کودکی به همراه خانواده به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده. به تدریج هم تمام (به قول خودش) تیر و طایفه شان سرازیر شده اند به بهشت آنطرف آبها. کتابش هم یک جور خاطره نویسی است به زبان انگلیسی و با نام funny in farsi که توسط محمد سلیمانی نیا ترجمه شده و نشر قصه آن را منتشر کرده. خاطره هایی که بازیگر اصلی خودش و پدر و مادر، و بقیه فامیلند. طنز خفیف و آرام کتاب، آدم را گاهی در دلش به خنده می اندازد. لحنی ساده و صمیمی دارد. جاهایی که مربوط به خاطرات فیروزهی 7 ساله است را که می خواندم، اثری از فیروزه با سن و سال حالایش نبود. یک چیزی می ماند. امیدوارم فیروزه خانم قبل از چاپ کتاب، آن را یک بار برای پدر و مادرش خوانده باشد!
به هر حال اگر این روزها دارید برای خرید کتاب از نمایشگاه برنامه ریزی می کنید، این یکی را هم بگنجانید. ضرر نمی کنید.
۱۳۸۵/۰۱/۲۵
روی پاهایم می ایستم ...
از پس سکوتی که لبخند را سنگر می کند، از پس هر خنده ای که بر لبشان است گاهی، آدمها، به سادگی در انتظار لبخندی اند که کسی به آنها هدیه می کند. گاهی پشت تمام این روزهای دیوانگی و عصیان، پشت تمام این روزهای یکدندگی و کله شقی، یک چیز هست که امید بستن به آدمها برای دیدنش جز عذابی جاودانه نیست. هزاره ها باید صبر کرد تا فرشته ای از آسمان بیاید، و ببیند که انسان چه زجری می کشد.
به انتظار فرشته ها هزاران سال نشستن هم کم است. وقتی که بیایند، خنده شان را با هیچ هدیه ی آسمانی نمی توان قیاس کرد؛ و من هدیه ای از آسمان گرفته ام.
گاهی انسان بهت زده می شود. فقط بهت زده می شود. همین. که آیا اینها همانند که من دوست می داشتم؟ که آیا اینها همانند که من همسفر می پنداشتم؟
فرشته ی من، حتی در روزهای تنهایی و شکست هم مرا دوست داشت، حتی وقتی چون کودکی آزارش می دادم هم، به من لبخند می زد.
۱۳۸۵/۰۱/۱۰
بازگشت
باز می کنم چشمان متحیرم را تا بنگرم بر سایه های درختان بر دیوارهای خاکستری که میان منند و تو تا لحظه ای ما را باز دارند از تفکری در هزاره های سرخ زندگیمان، که ما را در نهایت شهری در دریاهای دور دست، و من تو را. بیدار باش، برای آن لحظه ای که صدایت می کنم، تا پنجره را بگشایی. هشیار باش برای آن لحظه ای که برای فرار از مردمان این سرزمین خاکی، دست در دست، با تمام توان در برابر امواج خندان دریا می دویم. بنگر به پشت سر، و دستانت را تکان بده. اشک در چشمان من جاری است برای خداحافظی از این سرزمین، و همه کودکی را در آن جا می گذارم. من در این سالیان فهمیدم که مالک چیزی جز کودکی ام نبوده ام.
من در این سکوت طولانی چندین هزاره به سر می برم. من خویشتن را می بینم که در نهایت دنیا، پیر و فرسوده، همه تازیانه ها را تاب می آورم و جز راستی چیزی بر زبانم نیست. این منم؟ منم که چنین انسانم؟ و نمی دانم. نمی دانم که منم یا نه. غرور را به کناری می زنم و نگاهم را می دوزم به دیوانگی هایت، و به خنده های زیبایت. همه خاطره ها را پاک می کنم و کلمات را یکی یکی به جایشان می چینم. به جای خاطره ها کلمات تو را می گذارم. به جای خاطره ها، جمله های تو را که:«دوستت دارم» می گذارم و چه زیبایند. دریا طوفانی می شود وقتی که تو نگاهم می کنی و من در جنون عاقلانه ام سر فرو می کنم. آهسته با خودم زمزمه می کنم که بازگرد. با خودم زمزمه می کنم که اگر تو همانی باشی که من به دنبالش هستم، اگر تو همان باشی ...
و دریا آرام می شود. دریا و دریاییان، آسمان و آسمانیان، و زمین و زمینیان در سکوت فرو می روند و چشمها را می دوزند به من. زمان می ایستد و نگاهم می کند، تا پاسخ بدهم. گویی نمی توانند از کنجکاویشان برای شنیدن پاسخم بکاهند. گویی تو از آنها می خواهی که شاهدی باشند بر انسانیت.
من باز می گردم. باز می گردم.
۱۳۸۴/۰۹/۰۷
شجریان و شنیده هایم
آقای شجریان، شما همیشه ادعا کردید برای مخاطبانتان و این مردم خیلی ارزش قائلید اما چیزی که من به عنوان یک ناظر بیرونی می بینم این نیست. اصلا این نیست.
آقای شجریان، من با دیدن صف متقاضیان بلیط به یاد روزهای اول اسفند افتادم. روزهایی که در این چند سال دانشجویی، برای گرفتن بلیط قطار، از شب قبل کنار در آژانس می ایستادیم.
آقای شجریان، هیچ فکر کرده اید که بلیطهای کنسرت شما را در بازار سیاه چند می فروشند؟ شما در بم خواندید. آنموقع شاید به نیتتان شکی نبردم اما حالا ... می دانید در این مملکت با همین پول بلیطهای کنسرت شما چه کارهایی می شود کرد؟ می دانید چند نفر از کودکان همان «بم» که حالا من و شما فراموششان کردیم، نیازمند چنین پولهایی و خیلی کمتر هستند؟
آقای شجریان، شما می خواهید در ردیف اول کنسرتتان چه کسانی را ببینید؟ اصلا تا به حال وقتی در حال اجرای کنسرت هستید به ردیف اول حاضرین نگاه کرده اید؟ یا شما هم وقتی در حال خواندنید اصطلاحا آنقدر توی حس می روید که حتی اگر تیر را هم از پایتان بیرون بکشند احساس نمی کنید؟ این بار اما یک لحظه نگاهی بیاندازید به ردیفهای اول حاضرین، حالا کمی لبخند بزنید.
آقای شجریان، برای شرکت دل آواز کار سختی نبود که یک حساب به نام شخص حقوقی باز کند. باور کنید من وقتی شنیدم باید بعد از ثبت نام اینترنتی پول را به نام «مژگان شجریان» واریز کرد تعجب کردم.
آقای شجریان، هرگز پاسخ این خیل مشتاقانتان را در ذهن مرور کرده اید؟ بهتر است این کار را بکنید. چون ممکن است کسی در حین اجرای کنسرت ازتان بپرسد و شما درستان را بلد نباشید. این همه که شب را، وقت و بی وقت را، در صف ایستادند، در این سرما، و بعد هم جوابهای آنچنانی شنیدند چگونه می خواهید توجیه کنید که در راه اعتلای ... اصلا برای چه اینها در صف ایستاده بودند؟ من که نمی دانم. شما می دانید؟ امیدوارم در دلتان بهشان نخندیده باشی.
آقای شجریان، شما و همه هنرمندان این مملکت، به اعتبار همین مردم شدید «شجریان» و که و که ... چرا نمی خواهید این را بپذیرید؟ شما کی می خواهید جوانان این مملکت را در شمار آدمها بیاورید و تا کی می خواهید به خاطر یک سری در گیریهای شخصی با مسوولینی غیر مسوول کاسه کوزه ها را بر سر هنر این مملکت بشکنید و «تا قیامت» همه را در ایران از به اصطلاح هنرتان محروم کنید؟ آقای شجریان من شنیده بودم درخت هر چه بارش بیشتر است، خمیده تر می شود. یعنی تمام آن سالهای مدرسه به ما دروغ گفتند؟
آقای شجریان، سالنی که شما کنسرت را در آن اجرا می کنید سه هزار نفر جمعیت دارد، و قیمت متوسط بلیطها چهارده هزار تومان است. فرض کنیم که شما کنسرتتان را چهار روز اجرا کرده اید. می کند جمعا به عبارتی صد و شصت و هشت میلیون تومان. از این مبلغ کافی بود صد هزار تومانش را به بنده خدای جویای کار بدهید تا برایتان یک وب سایت طراحی کند. باور کنید همین خود من با این همه بی استعدادی حاضر بودم حتی مقدمات را بخوانم و یک وب سایت طراحی کنم. تازه این وب سایت یک عمر می ماند برایتان. عزیزانی که سایت دل آواز را چهارشنبه شب باز کرده اند می فهمند من چه می گویم. این سایت، سایت رسمی شما نیست آقای شجریان، اما کیست که نداند که هر مشکلی در این باره و در ارتباط با کنسرت را مردم از شما می بینند؟ هر کسی بخواهد صفحه را ببیند مرا خبر کند. آنقدر جالب بود که نگهش داشتم. به قول شرتو، به نظر می رسد برای معلولین طراحی شده. تایپیست حتی یک بار هم مطلبی را که تایپ کرده نخوانده. عین محتویات سایت را که کلا عبارت است از همین چند جمله برایتان می آورم:
«عزیزانی که نامشان در لیست رزرو نیست و به اشتباه مبالغی به حسابهای بانکی واریز کرده اند برای پیگیری و پس گرفتن وجوه واریزی اینجا را کلیک کنند
زمان وارد کردن شماره فیش به پایان رسید. اطلاعات بعدی برای دریافت بلیط متعاقبا هعلام خواهد شد.»
این دقیقا متن تایپ شده است. تصور کنید این متن با رنگ آبی، فونت تاهوما، اندازه سی و شش جلو شما در تنها صفحه سایت ظاهر شود. به این می گویند احترام به شعور مخاطب!
آقای شجریان، خلاصه اش کنم. شما کوچکترین کاری را که می توانستید انجام بدهید ندادید. کوچکترین کار این بود که در یکی از رسانه های جمعی یا حتی در اینترنت از این همه مشتاق، یک معذرت خواهی خشک و خالی بکنید. شما بهتر است بروید برای همان مردم آلمان و غیره و غیره کنسرت اجرا کنید. بگذارید همین تصویری که در ذهن بعضیها از شما هست بماند. بهتر است مخدوشش نکنید. یادتان باشد آقای شجریان، آدم هرگز شاخه ای را که رویش نشسته نمی برد.
۱۳۸۴/۰۹/۰۳
یادمان باشد
سنگینی یک دنیا هنوز هم بر دوش من است و چه دنیای شیرینی؛ و سبکی یک پرنده در خیال تو. حالا که من نیستم یادت باشد گلها را آب بدهی. نکند که بوته شب بو هم بخشکد. بوته شب بو که یادت هست؟ همان که در گلدان کنار در کاشتیمش. یادت باشد وقتی شبها از خانه بیرون می آیی، فقط اوست که به انتظار رویایت کنار در، بیدار نشسته. حالا دیگر من هم نیستم. و یادت باشد که مهربانی را باید پاس داشت.
یادم باشد که زمزمه های نسیم تابستان را از یاد نبرم، و از یاد نبرم بارانهای بی جانی را که آن بیابان رو به روی خانه را به زحمت خیس می کرد. و خاک ترک خورده در آنی همه آب را می بلعید. آبی که حتی کفاف پر کردن شکافهایش را که بسان زخمهایی بر تنش مانده بودند نمی داد. چه می گویم؟ مگر می شود یاد آن بویی که از خاک بر می خواست، حتی با همان نم باران، از ذهن من پاک شود؟ و تو پاسخم می دهی که: «آری. می شود. مگر نه آنکه من از یاد تو رفتم؟ زندگی سرشار است از این لحظه های فراموشی. زندگی چیزی نیست جز لحظه هایی که فراموش می کنیم و برای فرار از ضمیرمان، چیز دیگری را به یاد می آوریم. ضمیرمان را بسان کودکی با یاد چیزی دیگر سرگرم می کنیم تا به یاد نیاورد که چیزی را از دست داده.»
یادت باشد آن روزی را که من چشم در راه نهادم. هر چه نگاه می کردم زمین خالی بود و خالی. و نسیم بوی باران را می آورد. دلم تنگ است برایت، و برای بارانهای جنوبی. دلم نمی خواست به خانه برگردم و می خواستم که تا آخر عمر همانجا، کنار نیزارهای لب جاده بایستم به تماشا. یادت باشد، ثانیه های عمر، پر شتاب و بی رحم، می گذرند و به ما می خندند. یادت باشد گاهی، دیر است که بگویی: «بیا برویم».
یادم باشد. آری، همه اینها یادم باشد و یادم باشد که فراموشی را راه ندهم به خلوت ذهنم با تو. یادم باشد که فراموشی بیگانه ایست میان من و تو و یادم باشد که مهربانی را پاس بدارم.