۱۳۸۴/۰۱/۰۴

شبهای روشن

اول:
شبهای روشن کار فرزاد مؤتمن را می شود چند بار دید و هر بار هم چیز تازه ای در آن یافت. من علاقه عجیبی به فیلمهای مبتنی بر دیالوگ وفیلمهای سمبلیک دارم. بعد از «روبان قرمز» شاید شبهای روشن از معدود فیلمهایی از این دست است که بعد از دیدنش خیلی فکر کردم (بماند اینکه من همیشه با نابازیگران یا بازیگرانی که بازی اولشان است خیلی حال می کنم).

ساخته مؤتمن از آن دست فیلمهایی است که نماد می توان در آن فراوان یافت که البته شاید برای فهمیدنشان باید کمی وقت گذاشت. قسمت عمده ای از قدم زدن آدمها حتی در اتوبانها کنار دیوارهای بلند است که شاید نمادی از تنهایی آنها باشد و فاصله شان با دیگران. در طول فیلم هم می شود به تعداد زیاد ساختمانهای ناتمام دید و آن سینمای سوخته که مرا بد جوری به یاد سینما رکس می اندازد. در جای جای فیلم هم می شود دیالوگهایی بدون لبخوانی دید که من هنوز نمی توانم بفهمم اینها نشانی از ارتباط عمیق عاطفی میان شخصیتهای فیلم است یا یک جور ناهمزمانی ساده. یعنی صدای بخشی از یک سکانس که تصویرش هم وجود ندارد، روی دیگری. راستی من در مورد شخصیت مادر در این فیلم نظری ندارم. اگر کسی کمکی بکند ممنون می شوم!

راستش می خواستم درباره تک تک این دیالوگهای فیلم چیزی بنویسم ولی مطمئن بودم که خیلی ها، با طولانی شدنشان، نخواهندشان خواند! پس فقط به آوردن دیالوگها اکتفا کردم:

... از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم...

... آدمها از دور دوست داشتنی ترن. شاید می ترسن. شاید خیالاتی ان و می ترسن با پیدا کردن دوست مجبور بشن از خیالبافی دست بردارن. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...

... گدایی همه جورش بده. گدایی عشق از همش بدتره...

... هر کی با تو باشه واقعا آدم خوشبختیه./ از کجا معلوم؟/ فهمیدنش با زنهاست. اونا ممکنه هیچ وقت راستشو بهت نگن ولی ته دلشون راحت می فهمن کی داره چه جوری نگاهشون می کنه. باور نمی کنی؟/ داره باورم میشه!/ می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می دونم تو آدم بهتری هستی ولی دلم پیش اونه. واسه همینه که اگه اون آدم بر نگرده چیزی از عشقش پیش من نمی مونه ولی من و تو اگه از هم جدا بشیم محبت و احتراممون سر جاشه...

... تو حالت بد نمیشه چون آدم خود خواهی نیستی... (راستی شاید دلیل اینکه حال من زیاد بد میشه همین باشه!)

... تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
دوم:
امسال من خیلی کم سال نو را تبریک گفتم. نمی دانم چرا. از همان لحظه اول هم تحویل سال آن تازگی همیشگی را برایم نداشت. یادم هست سالهای قبل تقریبا اکثر مواقع در گفتن تبریک سال نو پیش قدم بودم اما امسال...

سوم:
چرا ماهی های سرخ عید تازگی ها اینقدر زود می میرند؟ یادم هست که سالهای قبل ماهی های عید تا چند ماه بعد از تحویل سال زنده می ماندند.

چهارم:دارم کم کم احساس می کنم خوابگاه نه تنها جای بدی نیست که حتی جای خیلی خوبیست. اینجا نمی شود نیمه شب چراغ اتاق را روشن گذاشت. نمی شود نیمه شب بلند شد یک قهوه درست کرد، نشست در هوای آزاد، خاک باران خورده را بو کشید تا بوی نم در اعماق جان نفوذ کند، و قهوه تلخ را جرعه جرعه مثل همه تشویشهایی که یکی یکی تداعی میشوند سر کشید.
نمی شود بیدار نشست تا صبح و یک کتاب را تمام کرد. نمی شود وقت دلتنگی زد به خیابان و تا نیمه شب و یا حتی گاهی تا سپیده صبح آرام قدم زد. گاهی هم مثل بچه ها لبخند زد و یا قیافه محزون به خود گرفت و بعد هم آمد و از خستگی سر را روی بالش گزاشت و خوابید و کابوسی یا رویای شیرینی را در خواب ملاقات کرد. نمی شود نیمه شب در حال خیابانگردی آدمهای عجیب و غریب دید و با آنها همدم شد، با آنها ساعتی قدم زد و حرفهایشان را شنید. نمی شود ...

پنجم:تازگیها دارم به حس عجیبی که گاهی قبل از وقوع حوادث مرا آگاه می کند اعتماد پیدا می کنم. دیروز حسی می گفت که یک نفر را خواهم دید. از همان لحظه بیرون آمدن از خانه. بعد هم در حالیکه داشتم به این فکر می کردم که کجا ممکن است این اتفاق بیافتد و در حالیکه به حسم حسابی شک کرده بودم، دیدمش. آنقدر غیر منتظره که زبانم بند آمد!

۱۳۸۴/۰۱/۰۲

طول عمر

خدایا من تا آنجا از تو عمر می خواهم که جرأت خطر کردن برای آغاز یک کار تازه را داشته باشم. تا آنجا که بتوانم چیز تازه ای بیاموزم. همینقدر. لطفا بیشتر نشود. ممنون!

۱۳۸۳/۱۲/۰۹

بي عنوان

اول: کامنتهای پست قبلی را که نگاه می کردم کامنت هيوا را ديدم. بعد يک بار ديگر مطلب قبلی را خواندم. بعد هم به اين نتيجه رسيدم که با حذف پرده سوم عنوان نوشته تناقضی شديد با متن دارد و شبهه افکن و غلط انداز است. از آنجا که نميخواستم پرده سوم آنجا باشد، عنوان نوشته را تغيير دادم.

دوم: کاش هيوا تماس می گرفت. راستش می دانم که تماس گرفتن برايش سخت است ولی ديگر خجالت می کشم خودم تماس بگيرم!

۱۳۸۳/۱۲/۰۸

آرامش در حضور شب

اين نوشته را بعد از نوشتنش خواندم. هر چه با خودم کلنجار رفتم که پرده سوم را هم بگذارم نتوانستم.



پرده اول:

بغض گلويم را فشرده بود. چشمهايم از خواندن خسته شده بود. دلم چيزي مي خواست كه آرامم كند. مثلا يك نوشيدني در نهايت تلخي. چندين برابر هميشه قهوه در ليوان ريختم و آب جوش هم رويش. روي تختم كز كردم. كف دستهايم را دور ليوان حلقه كردم و آرام آرام شروع كردم به خوردن.



پرده دوم:

بي‌قرار رسيدن فردا هستي. مي دانم. به مكاني بيانديش كه قرار است ببيني اش. چه حديث مهمي خواهد گفت با تو؟

ذهنت را خسته نكن. بگزار تا آفتاب فردا ذهنت را روشن كند. امشب فكرت را بسپار به سياهي، سردي و نمناكي موجودي كه خورشيدِ فردا را خواهد زاييد. به شب با تمام سردي و بي روحي ظاهرش. با تمام تاريكي و ناپيداييش. بگزار اين شب بشويد هر آنچه در ذهنت ساخته اي تا خورشيد فردا (اگر كه ابرها نامردي نكنند) روي ذهنت با خطي خوانا و زيبا بنويسد آنچه بايد بنويسد. بنويسد كه زندگي زيباست و گاهي آدمها تبديل مي شوند به وسيله اي براي آزمودن بندگان ديگر خدا. گاهي آدمها تبديل مي شوند به ... به قرباني. بعضي شان هم آنقدر نامردند كه ... كه گفتن ندارد. بگزار بنويسد اين خورشيد همه اين چيزهاي زيبا را و بگزار قبل از رسيدن به قتلگاهش و قبل از قرباني شدنش به دست همان شبِ زاينده اش هر آنچه زيبا و دوست داشتني است بر ذهنت حك كند. نگو كه بيهوده است نوشتن همه اينها. گر چه شب باز هم محوشان خواهد كرد اما نوشتنشان بيهوده نيست. گرچه روز تازه با خود تفكر تازه مي آورد و آفتاب دوباره هر آنچه در ذهنت نوشته بود تجديد مي كند. بگزار اين شب آرام آرام نفوذ كند در ذهنت. بگزار خستگي فكر كردن، اين همه فكر كردن را از تو بگيرد. خودت را بسپار به نوازش اين شب كه او هم مثل تو خسته است. خسته است و شرمنده از گناهان ابناء بشر.

خستگي‌ات را، خستگي مفرط ذهنت را از انديشيدن، تلاش كردن و جنگيدن چون سربازي بي سلاح اما از جان گذشته بسپار به همه ستارگاني كه در شب براي ديدنت، فقط براي ديدن تو، مي آيند. به خنده هايشان هم وقعي نگزار. مگر آدمها نخنديدند به تو؟ خشنود باش از اينكه كائنات را به شعف وا مي داري. بگزار همه بخندند و خوش باشند. غم را براي تو و براي معدودي نوشته اند شايد. اما نه. اين تنهاييت را كه در اين چند گاه با قيمت گزاف به دست آورده اي با جان و دل محافظت كن. بگزار شب در تو نفوذ كند تا در آستانه سحر، خورشيد لذتي نامحدود به تو ببخشد. همچون فرو كردن تن در آب سرد و سپس سپردنش به گرماي آب گرم. بگزار قلم خورشيد در سحرگاه، آرام ذهنت را قلقلك دهد و احساس ناشي از ساييده شدن آفتاب بر مغزت تو را در خلسه و لذتي وصف ناشدني فرو كند. همه آنچه از آدمها ديدي در روز، از ياد ببر. اين چند ساعت شب را در آرامش سپري كن كه نيرويي براي پذيرفتن نامردمي ها و خنجر زدنهاي پسران آدم و دختران حوا در روز بعد به تو بدهد. ذهنت را خالي كن از اين همه فكر. ذهنت را خالي كن از انديشيدن به مشكلات همه دنيا. ذهنت را خالي كن از همه چيز و بخواب. اشك نريز. كافي است. صبح كه بيدار شوي خورشيد چشمان پف كرده ات را خواهد ديد و آنگاه بايد گريه خورشيد را هم ببيني. پس اشك نريز. اشكهايت در آغوش شب، شب را نيز به گريه مي اندازد. خودت را به آغوش او بسپار و آرام بو بكش. حس مي كني؟ بوي لذيذي است. نم، سرما، تاريكي و بي خبري. دستهايت را دور شب حلقه نكن. بگزار او تو را در آغوش بكشد. بگزار يكبار هم كه شده تكيه كني بر كسي. بگزار يكبار هم كه شده نگران نباشي كه: «پس مرا چه كسي بايد مراقبت كند؟» شب تنها موجودي است كه مي تواني بدون ترس از هرگونه كج فهمي و تهمتي، تهمت ضعيف بودن، خودت را در آغوشش رها كني و براي چند ساعت بي خبري را تجربه كني. براي چند ساعت عميق نفس بكشي. بو بكشي و اينبار لذتي را تجربه كني كه هيچگاه فرصتش را ندادي به خودت. حتي لحظه اي ترديد نكن كه اين شب به محض بالا آمدن خورشيد و به محض حضور سحرگاه تو را از ياد خواهد برد و تو هيچگاه او را بسته و وابسته خودت نخواهي كرد اگر كه نگراني ات فقط همين است. اگر فقط همين است كه مي دانم نيست.

خورشيد فردا كه بالا بيايد همه اينها از يادت خواهد رفت. خورشيد فردا دوباره زندگي را و آدمها را به تو باز مي گرداند. تو را از تنهاييت بيرون مي كشد و مي افكندت در آغوش زندگي. در آغوش هياهوي آدمها براي هيچ و در ميان ازدحام افكار پليد و آلوده. آرام در كنار اين شب دراز بكش. غنيمت بشمارش كه ديگر هيچگاه موجودي را نخواهي يافت كه تو را اينگونه به چشم يك انسان بنگرد. همه تو را به چشم يك مرد مي بينند. همه‌ي خستگي ات را بده به او تا فردا ذهنت آزاد و چابك چون كودكي پر شور باز هم درون نگرانت را بپوشاند تا كسي نيانديشد كه خسته اي. تا همه بدانند كه تو خودت راه را برگزيده اي و تا همه تفاوت خستگي را با نا اميدي بفهمند كه تو اگر خسته اي ولي هيچگاه نا اميد نبوده اي. اين شب تو را در آغوش خويش خواهد فشرد. سر بسپار به او و ريه هايت را پر كن از خنكي. نخواهي يافت انساني را كه اينگونه تو را در آغوش بكشد. نخواهي يافت.

صدايم را مي شنوي؟

«آري. اما نمي توانم.»

و لحظه اي بعد در آرامش شب در خلسه بودي. حتي شب هم ديگر مي ترسد از در آغوش كشيدنت. تو باز هم به مرز شب رسيدي. حالا ديگر شب منع دارد از در آغوش گرفتنت. چرا؟ اين تقدير توست.

پرده سوم: ...

۱۳۸۳/۱۲/۰۵

خطرناکترين بازی

شناختن آدمها برای من (و چيزی که به تازگی فهميده ام: برای خيلی از آدمهای اطرافم) يک کار جالب و دوست داشتنی است. هر انسانی معدنی است از تجربه هايی که آدم فرصت به دست آوردن همه شان را ندارد و حداقل می شود در اين بازار آشفته تجربه ها، به کمک آدمهای مختلف تعدادی از آنها را انتخاب کرد و خود از سر گذراند. همه چيز تا زمانی که اين کار، يعنی شناختن آدمها، برای اين هدف و به شکل غير افراطی صورت بگيرد خوب پيش می رود.

اما...

تجربه من (اعم از عاطفی و منطقی)‌ به من می گويد وای به روزی که اين «شناختن آدمها» تبديل به يک «بازي» شود. آنوقت ممکن است ناخواسته از انسان رفتارهايی سر بزند که در حق خودش و ديگران جفای عظيمی باشد.

خدا کند هيچگاه اين کار برای من به بازی تبديل نشود. آخر می دانيد؟ کسی که از اين بازی زخم خورده خوب می داند که اين بازی فقط و فقط نفرت به بار می آورد. همين.

۱۳۸۳/۱۱/۲۸

جشنواره وب و ...

اول: اولين جشنواره وب آبادان در حال برگزاری است. بچه های فيدوس (البته بعضيها) به دنبال کارها هستند. تاريخهای دقيق جنواره را هم می توانيد در بلاگ آبادان بلاگر ببينيد. من هم در پست بعدی آنها را اينجا می گذارم. برگزاری جشنواره احتمالا کار مشکلی است و با توجه به سابقه ای که از مراسم افتتاح فيدوس داشتيم مشکلات را تا حدودی می شود پيش بينی کرد. من البته فعلا به دليل اوضاع نامساعدم زياد درگير ماجرا نيستم. پيشاپيش به دوستانی که تلاش می کنند خسته نباشيد می گويم.

دوم: «نيمه غايب» را هم خواندم. حق با رويا بود. خيلی با ويران می آيی تفاوت داشت و قویتر بود. نمی دانم چرا يک احساس بد داشتم به هنگام خواندنش. راستش کمی ياد گذشته ها افتادم. مهم نيست.

سوم: يادم هست که وقتی کودک بودم رنگها از يک جعبه مداد رنگی دوازده تايی بيشتر نبودند. چند رنگ اصلی (آبي، قرمز، زرد، سبز، سفيد و چند تای ديگر) اما حالا با سيل رنگها مواجهم. پوست پيازی، زرشکی، سبز پسته ای، نوک مدادی و...

دنيای قبلی با اينکه تعداد رنگهايش کمتر بود ولی خيلی زيباتر بود. خيلی.

۱۳۸۳/۱۱/۱۴

دو دنيا

باغهای کندولوس را ديدم. شايد انتظار من زيادی بالا بوده ولی اصلا فيلم قشنگی نبود. ريتم خيلی کندی داشت و آخر سر هم حرفی جديد برای گفتن در آن نبود. همان حرف هميشگی در باب عشق! می ماند بيد مجنون مجيدی که شايد تکانی بدهد به جشنواره که آن هم حالا برای اکران آماده نيست.

اين روزها درگير چند کتابم. يکی «دو دنيا» بود از گلی ترقی که عملا مجموعه ای است از خاطرات خودش. گرچه داستانها همگی در دنبال هم نوشته شده اند ولی می توان هر يک را مستقلا خواند. اگر کتاب را در دسترس داشتيد، «گلهای شيراز»، «پدر» و «آخرين روز» را از اين مجموعه بخوانيد. خصوصا آخرين روز را.

۱۳۸۳/۱۱/۱۲

پس به چه رنگی؟

خوب. حالا ديگر جشنواره برای من از تب و تاب افتاده. باز هم آقايان تحمل يک فيلم را حتی نداشتند و باز هم يک بار ديگر با برخوردهای غير فرهنگيشان مسائل را در هم آميختند. «به رنگ ارغوان» حاتمی کيا به خواسته خودش از جشنواره خارج شد.

اين برخوردها يک زنجير را تشکيل می دهد و از موج مرده آغاز شدند. از همان موقع و در جلسه سينما استقلال می شد حدس زد که حاتمی کيا از نظر فکری با آقايان درگير شده و لحظه ای که گفت ديگر فيلم جنگی نخواهد ساخت می شد فهميد که با او چه برخوردی خواهند کرد. حاتمی کيا فيلم سازی را از بعد از انقلاب آغاز کرد و اين (از نگاه من البته و با شناختی که از او دارم) به معنای نوعی تعهد و قائل بودن يک رسالت برای هنر است. برای من حاتمی کيا فيلمسازی بود که راهش را از نوع آهسته و پيوسته طی می کرد. تاثير او هم بر من بسيار آرام و به تدريج بود. آرام آرام از سبک و سياق روايتهايش خوشم آمد. تاثير نهايی را هم «روبان قرمز» که به اذعان خودش بهترين فيلمش است بر من گذاشت. وقتی مصاحبه هايش را می شنيدم راجع به فيلم به راحتی می توانستم تفاوت ديدگاه يک هنرمند معتقد به رسالت هنر و يک هنرمند غير متعهد به اين گونه رسالت را ببينم. فکر می کنم او هنر و فيلم سازی را يک وسيله می داند نه بيشتر. البته اين فقط احساس من است و نمی توانم هيچگونه دليلی برايش ارائه کنم. برای من روبان قرمز که حدود ده بار ديده امش هنوز هم فيلم غامضی است. البته کم کم چيزهايی می فهميدم بار آخری که فيلم را می ديدم. بعد از روبان قرمز هم می توان تغيير محتوای فيلمهای حاتمی کيا را به راحتی ديد. شايد اگر فرصتی شد درباره فيلمهايش بيشتر نوشتم. (اين هم رفت به بايگانی ذهنم فکر می کنم!)

اينها را هم ببينيد:

تهيه کننده: «به هر حال فيلم پروانه نمايش ايام جشنواره را دارد» ۵/۱۱/۱۳۸۳

ابراهيم حاتمي كيا در مصاحبه‌اي كه اوايل ماه گذشته با ايسنا داشت درباره به رنگ ارغوان گفته بود: «نمي‌دانم چه بگويم، كافيست بگوييم اين فيلم درباره ماموريست كه ... و ناگهان بار ذهني تماشاگر به سمت موضوعات سياسي برود!. من مدعي نيستم كه نمي‌شود از اين فيلم اشارات سياسي را درك كرد بلكه اين بستگي به تعريف ما از سياست است. اصلا مگر آدم غير سياسي وجود دارد، ولي نگاه سياسي در اين فيلم در حداقل‌ترين وضعيت است و به هيچ‌وجه دوست ندارم فيلم را يك فيلم سياسي بدانند»

نمايش فيلم «به رنگ ارغوان» آخرين ساخته‌ي ابراهيم حاتمي‌كيا و فيلم پذيرفته شده در بخش مسابقه سينماي ايران و سينماي آسيا، در بيست‌وسومين جشنواره‌ي فيلم فجر، متوقف شد.
سيدجمال ساداتيان ـ تهيه‌كننده‌ي اين فيلم ـ با تاييد اين خبر، به خبرنگار هنري ايسنا گفت: مسوولين مربوط به موضوع فيلم، خواستند كه فعلا «به رنگ ارغوان» در جشنواره نمايش داده نشود ۸/۱۱/۱۳۸۳

اين هم نامه حاتمی کيا به علی يونسی. در اين نامه صحبت از دعوتی شده که من از آن خبری نتوانستم بيابم. ظاهرا قبل از اين هم اتفاقاتی افتاده:

«يا شاهد
اجازه دهيد شما را برادر خطاب كنم، جناب آقاي يونسي وزير محترم دولت خاتمي،
شما در آن دعوت با سلام آغاز كردين. حافظ گشودين و اين بيت آمد و خوانديد كه: 'ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم.' و با غم، شكوه آغاز كردين. هر جا با عقل و استدلال امنيتي سخن گفتيد، نفهميدم؛ ولي هرجا با دل سخن گفتيد با جان دل گرفتم. دانستم كه به نمايندگي از شاكيان دل شكسته 'ياران سايه سبز' سخن مي‌گويي.
برادرم، به غم شما و يارانتان احترام قائلم؛ همان‌گونه كه شما، به نيت من احترام قائل بوديد. اجازه دهيد شهادتنامه آن نشست را رسا بخوانم. شهادت مي‌دهم كه: 'اجازه داديد كه «به رنگ ارغوان» علي‌رغم ميل باطني‌تان به نمايش درآيد، بي‌آنكه ثانيه‌اي حذف شود' و من قادر بودم جلسه را با همين توافق ترك كنم و فيلم در جشنواره شركت كند. ولي من برنخواستم. چرا كه با دلم آمده بودم و دل هنوز آرام نبود.
برادرم؛ بدانيد من و شما از يك قبيله‌ايم، اگر چه تلاشمان در دو ساحت مختلف قرار دارد ما عيانيم و آشكار و شما به زعم من در سايه‌ايد و ناپيدا.
به قول شهيد آويني 'من در بوستان عافيت‌طلبي شكرخوري و شكرشكني نمي‌كنم.' بر ما رواست كه آزمون و خطا كنيم و من اين ماموريت را از پيرمان، به دست‌خط عشق، حواله گرفته‌ام. شايد «به رنگ ارغوان» گل سرخ خارداري باشد كه دل ياران را ريش كرده است، ولي شما مي‌دانيد كه من نيتي جز تقديم گل نداشتم.
شهادت مي‌دهم كه به عنوان پدر معنوي «به رنگ ارغوان» با ميل و خواست شخصي خودم فيلم را از شركت در جشنواره فجر محروم مي‌كنم. مي‌گويم محروميت و اين سخت و دردناك است. مي‌دانم كه شما نيز همچون من از اينكه حاصل يك سال زحمت اهالي هنر در دولت هنردوست خاتمي چنين سرنوشتي پيدا كرده است متاسف هستيد. ولي با اطمينان و با صداي رسا مي‌گويم كه اجازه به هيچ خناسي نخواهم داد كه اين رود ارادت را بركه‌اي ساكن تصور كند كه مي‌تواند ماهيان نامشروع خود را پرورش و صيد كند. من و يارانم منتظر روزي خواهيم بود كه «به رنگ ارغوان» در فضايي صرفاً فرهنگي به همراه شما و يارانتان، در منظرنگاه مخاطبان اصلي آن قرار گيرد. انشاء‌الله.
نويسنده و كارگردان فيلم «به رنگ ارغوان»،
ابراهيم حاتمي‌كيا

ويران مي‌آيی

باز هم همان آهنگ هميشگي را مي‌گذارم و آرام مي‌خزم در تخت. نه براي خوابيدن كه براي خواندن. جه وقت است كتابي نخوانده‌ام؟ يادم نيست. همه اين مدت مجبور بودم چيزهايي بخوانم كه هيچ گاه علاقه‌اي نداشتم بهشان. نه. راستش مدتي است از آنها زده شده‌ام. نمي‌دانم چرا ولي فكر مي‌كنم اگر مدتي بگزرد دوباره بهشان علاقه‌مند بشوم. صداي موسيقي قطع نمي‌شود. مي‌رود و بر مي‌گردد. يك آهنگ شش دقيقه‌اي كه حتي يك روز كامل را با آن سر كرده‌ام. وقتي قطع مي‌شد گاهي احساس خلاء مي‌كردم. صداي زنگي در گوشهايم مي‌پيچيد و آنقدر حواسم را پرت مي‌كرد كه مجبور مي‌شدم دوباره روشنش كنم.

خزيدم در تخت و كتاب را باز كردم و شروع كردم به خواندن. دير وقت بود و من خسته از قدم زدن طولاني‌ام از ميدان فاطمي تا ميدان ولي‌عصر تا چهارراه ولي‌عصر و بعد هم تا ميدان انقلاب. نتوانستم. نتوانستم تحمل كنم. دلم براي ديدن كتابها تنگ شده بود. هوا سرد بود ولي من اصلا حوصله‌ي ديدن آدمهاي آشنا را نداشتم. دلم مي‌خواست جايي باشم كه كسي مرا نشناسد. راحت سرم را پايين بياندازم (نه از روي خجلت يا سرخوردگي يا افسردگي يا چيز ديگر) و راحت قدم بزنم. توي خودم باشم و به خيلي چيزها فكر كنم و به خيلي چيزها فكر نكنم البته! نفهميدم اين مسافتها را چطور طي كردم. فقط راه رفتم و رسيدم.جلو ويترين هر كتاب‌فروشي (كه سرش به تنش مي‌ارزيد!) چند دقيقه‌اي تلف كردم (تلف؟) و به كتابها نگاهي انداختم. خيلي‌هاشان جديد بودند. گيج شدم و اضطرابهاي ناخواسته به سراغم آمد. فكر مي‌كنم از اين جهت كه نمي‌دانستم حالا چطور بايد آن همه كتاب را يكي يكي (روي جلدشان و نام مؤلف يا مترجمشان را) بخوانم و در ذهنم طبقه‌بندي كنم.

دير رسيده بودم كمي. طي آن همه مسافت زمان برده بود و من كه قصد داشتم همه مسير را پياده طي كنم دير رسيدم. «خوارزمي» بسته بود. پاتوق هميشگي‌ام. يكي از دو پاتوق هميشگي‌ام. ناچار رفتم سراغ دومي، «نيك»، كه تا ده و نيم شب باز است و حتي روزهاي تعطيل هم. با آن اضطراب همراهم به سختي كتابها را از نظر گزراندم. توي كتاب‌فروشي گرم بود. دلم نمي‌خواست بيرون بروم اولش. ولي بعد نمي‌دانم چرا احساس كردم سرماي بيرون هم دلچسب است. كتاب را برداشتم، حساب كردم و بيرون آمدم. چپاندمش توي كيف و به قدم زدن آرامم ادامه دادم. بيرون سوز و سرما شديد بود و من هنگام قدم زدن آدمها را مي‌ديدم كه جفت جفت و گاهي در دسته‌هاي چند تايي گرم صحبت از روبرو مي‌آمدند و بي اعتنا مي‌گذشتند. آنها كه تنها بودند اما، گاهي نگاهي به من مي‌انداختند و بعد سر و گردنشان را در يقه‌شان فرو مي‌كردند كه مبادا سرما آزارشان دهد. نمي‌خواستم مسيرها تمام بشوند ولي مي‌شدند. هميشه همينطور است. هميشه.

در تختم كه نشستم احساس سرما كردم. وقتي ساعتها در آن تخت كسي نبوده، كسي زندگي نكرده، (كه تمام زندگي من، اين چند گاه، محدود شده بود به همان تخت) توقعي هم نمي‌شد داشت كه گرم باشد با آنكه همه اتاق گرد بود. دراز كشيدم و كتاب را دست گرفتم و خواندم و خواندم. آنقدر غرق بودم در كتاب كه نفهميدم چطور آن ساعات را گزراندم. نفهميدم كه چطور و كي شب شد و به خودم كه آمدم ديدم همه خوابند و صفحات كتاب هم تمام شده. بعد از مدتها خواندن يك كتاب كامل آنقدر به من لذت داد كه وصفش براي خودم هم مشكل شده حالا. شايد به اين خاطر كه به اين نتيجه رسيدم كه خودم هستم. هنوز عليرغم همه نقش بازي كردنها و فشارها خودم هستم. خودٍ خودم. و گذشته و آدمهايش را به فراموشي مي‌سپارم. همه را. نه. نه. همه را نه. عده اي را. معدودي را. آن عده معدود را و دلبستگي هايم را. حالا فقط در فكر آنم كه... بگزريم.


«ويران مي‌آيي» حسين سناپور چاپ دوم نشر چشمه.
كتاب ارزش خواندن دارد. داستان زيبايي است از نظر من و بسيار روان. از نوع متنهايي كه من خوشم مي‌آيد. خيلي هم ترتيب كلمات در جمله رعايت نشده. اولش خواندنش كمي سخت است چون زياد اتفاق مي‌افتد كه قيدها آخر جمله باشند. ولي عادت مي‌كنيد زود (مثل همين جمله!). به توصيه نويسنده هم گوش نكنيد! كتاب را به همان ترتيب كه نوشته (و نه از آخر به اول) بخوانيد. داستاني ساده و با زباني روان. به قول هيوا وقتي آدم در داستان يا فيلمي كه مي‌خواند يا مي‌بيند مشابهتي با خودش يا زندگي‌اش يا حتي تخيلش ببيند برايش خيلي جذاب مي‌شود. براي من شايد بخشي از جذابيت كتاب از همين جهت بود. يك بار بخوانيدش. ارزشش را دارد.

۱۳۸۳/۱۱/۰۵

در باب شاملو و آتشی

ديروز موفق شدم فيلم «تئو ون گوگ» را با عنوان submission يا همان «انقياد» ببينم. همان فيلمي كه به دليل ساختنش ترور شد. خودتان ببينيد و در مورد واكنش ترور كنندگانش قضاوت كنيد. از دو ديدگاه. اول آنكه تاثير اين كار در عدم تكرار چنين حادثه هايي چه قدر است. دوم اينكه تاثير اين كار در رفتار دولتهاي اروپايي و مخصوصا هلند با مسلمانان چه قدر است. بعد با هم مقايسه كنيد و ببينيد اگر شما بوديد كدام يكي را انتخاب مي كرديد.

در شرق روز شنبه 3 بهمن 83 و در صفحه ادبيات مقاله اي چاپ شده بود با عنوان «تحليل انتقادي يا انتقاد تحليلي، نقدي بر كتاب «شاملو در تحليلي انتقادي» و مصاحبه اخير منوچهر آتشي در شرق» به قلم «ا. ديانوش». مصاحبه آقاي منوچهر آتشي در 14 دي 83 چاپ شده بود. من آن مصاحبه را نخواندم. ولي اين مقاله را كه مي خواندم چند چيز جالب به چشمم خورد:

اول از همه اين نقل قول از شاملو بود: «زبان فارسي است كه كلمات عربي را به تسخير خودش در آورده. عربي در پارسي وارد شد، اما پارسي پارسي ماند. مشتي مفهوم را كه لازم داشت از زبان عربي به نفع خودش مصادره كرد، اما ساختارش را از دست نداد».

من هنوز نمي دانم چرا شاملو با موضوع طوري برخورد كرده كه خواننده برداشت مي كند اين جملات در جواب يك دعواي فرهنگي-زباني مطرح شده اند. مثل آنكه كسي ادعا كرده باشد عربي فارسي را تسخير كرده يا چيزي شبيه آن. اين دو زبان سالها با هم همزيستي داشته اند. مدتها دانشمندان يك قوم به زبان قوم ديگر كتاب نوشته اند. كلمات از هر دو زبان (كم يا زياد، به تعبير شاملو «يك مشت مفهوم»!!! يا بيشتر) در ديگري نفوذ كرده اند. خط هر دو قوم يكي است. ساختار شعر كلاسيك و حتي شعر نو در هر دو زبان مشابه است و هزار مشابهت ديگر. چرا مي خواهيم با اين چيزهاي ساده يك قوم را بر ديگري برتري بدهيم؟ چرا مي خواهيم ايجاد اختلاف كنيم؟ چرا حتي آقاياني كه ادعاي روشنفكري و با فرهنگ بودن هم مي كنند در انتها نگاهشان به انسانها به چشم «انسان» نيست و هميشه اين چيزهاي مسخره را در قضاوتهايشان داخل مي كنند؟ چرا هنوز به آن درجه از رشد نرسيده ايم كه ديگراني را كه با ما متفاوتند به راحتي بپذيريم؟

در جاي ديگري اين دو نقل قول از شاملو آمده:

«من معتقدم هر چيزي كه زيباست مفيد است، هر چيزي كه مفيد است ممكن است زيبا نباشد»

و

«چيزي كه مفيد است بهتر است زيبا هم باشد. بنا بر اين من دست كم به دنبال زيبايي نيستم. دنبال اينم كه تجربه اي را منتقل كنم و اصولا معتقدم از همين جاست كه مسئله مسئوليت –مسئوليت خطرناك و خطير- به عهده نويسنده مي افتد. نويسنده بايد درك فردي اش را تعميم بدهد و به صورت شعر توده در بياورد. در غير اين صورت يعني اگر فقط زيبا بودن را ملاك قرار دهد چيزي مي آفريند كه به هيچ دردي نمي خورد. حتي به درد خودش».

به دو جمله اي كه مشخص شده اند دقت كنيد. شاملو بنا بر جمله اول معتقد است كه هر چيزي كه زيباست مفيد است. در جمله دوم مي گويد كسي كه فقط زيبا بودن را ملاك قرار دهد (و در نتيجه چيز زيبا و بنا براين به اعتراف جمله اول مفيد بيافريند) چيزي آفريده كه به درد نمي خورد. چيز مفيد به درد نخور هم مگر وجود دارد؟!

طبق نقل قولهايي كه در اين مقاله از شاملو شده من اينطور استنباط مي كنم كه ديدگاه شاملو درباره روشنفكر كمي ايده آليستي است. او همه روشنفكران را به مفهوم كلمه، روشنفكر مي بيند. در حالي كه اينطور نيست و خيلي از آنها كه ادعاي روشنفكري دارند، خودشان اصلا صلاحيت ندارند. نكته اينجاست كه (البته اين يك نظر شخصي است) طبق نقل قولهايي كه از شاملو شده او خود را روشنفكر مي داند. ولي آيا يك روشنفكر بايد خودش اين را بگويد يا ديگران؟ يادم افتاد به ترجمه شعري به اين مضمون: «وقتي شما روشنفكر مي شويد، مي فهميد كه در همه عمر روشنفكر بوده ايد»!

راستي يك چيز جالب. منوچهر آتشي يك منظومه دارد به نام «خليج و خزر». خليج يا خليج فارس؟!!!

۱۳۸۳/۱۱/۰۳

آهنگ

راستش خيلی در مقابل اين وسوسه مقاومت کردم که اين را اينجا نگذارم ولی نشد. قول می دهم اين از آخرين جلف بازی هايم در اينجا باشد. ولی اگر گوش می کنيد، تا آخرش را گوش کنيد!!! mp3

۱۳۸۳/۱۰/۳۰

جشنواره فجر

همه چيز خوب می گذرد ظاهرا. به جز آنکه من هنوز نتوانسته ام برنامه خوبی برای خانه رفتنم تنظيم کنم.

اين روزها بحث جشنواره فيلم حسابی گرم است. اگر فرصتی شد، در باره اش مفصلتر می نويسم. قصد داشتم بروم چند فيلم جشنواره را ببينم که فعلا پشيمان شدم. با آن صفهای طولانی شايد ارزشش را نداشته باشد. نمی دانم. اگر بخواهيم طبق ايده بعضی ها پيش برويم، عجله ای نيست. فيلمها را يکی يکی در سينما می بينيم. تازه آن موقع فيلم مرغوب از نامرغوب هم قابل تميز است. البته من در يک کار (فعلا) شک ندارم و اگر برای ديدن فيلم به جشنواره بروم اين يکی را از دست نخواهم داد. «به رنگ ارغوان» ابراهيم حاتمی کيا حتما ديدنی است. راستش از بعد از «روبان قرمز»، به شدت ديد من نسبت به کارگردانهای داخلی تغيير کرد.

اما غرض اصلی از نوشتن مطلب (که هميشه همينطور می ماند برای آخر!) اين نبود. می خواستم بگويم متاسفانه ميان اين همه جنجال و هياهوی جشنواره فيلم، جشنواره تئاتر واقعا مظلوم واقع می شود. من شخصا اهل تئاتر نيستم. ولی از ديد يک ناظر بيرونی می توانم ببينم که آن گونه که لازم است برای آن ارزش قائل نيستند. بگذريم از اينکه معتقدم خود اهالی تئاتر هم کم تقصير نيستند در اين ماجرا. جشنواره تئاتر امسال البته، بخش مسابقه را ندارد و من نمی دانم که آيا يک جشنواره بدون مسابقه چه قدر می تواند جذاب باشد.

بگذريم. امسال حد اقل (طبق آنچه من می دانم) چهار تئاتر از خوزستان در جشنواره حضور دارند که سه تايشان از آبادان هستند و يکی (اگر اشتباه نکنم از ماهشهر):

روزی روزگاری آبادان، ن. و ک. حميد رضا آذرنگ، جمعه ۹ بهمن ۸۳، تالار سايه تئاتر شهر، ساعت ۱۷:۳۰ (اين يکی را احتمالا می بينم)

تنها يک گلوله، ن. و ک. عبدالرضا سواعدی، ۹ بهمن ۸۳، تالار سنگلج (فکر می کنم حوالی پارک شهر)، ساعت ۱۶

يک تئاتر مستند، ن. و ک. عبدالرضا ثامری، ۵ بهمن ۸۳، تالار سايه تئاتر شهر

ايستادن روی خط استوا، ن. و ک. سعيد آلبوعبادی، ۷ بهمن ۸۳ ساعت ۱۶

بايد ديد کار بچه های آبادان که هميشه در تئاتر موفق بوده اند اينبار چه از آب در آمده.

۱۳۸۳/۱۰/۲۰

تغيير

خوشبختانه اين روزها كمتر خواب مي بينم. يا لا اقل خوابهايي كه مي بينم شكل خاصي دارند. وقتي ذهن انسان درگير زندگي روزمره (روزمرگي؟ نمي دانم) و دغدغه هاي عادي زندگي مي شود ديگر وقتي براي فكر كردن به آنچه در ذهنش مي سازد ندارد.

«اين روزها به طرز عجيبي دلم براي آبادان تنگ شده»

خيلي وضعيت نامناسبي است وقتي انسان فرصت فكر كردن و پرداختن به چيزهايي كه دوست دارد نداشته باشد. موضوع اصلا قضاوت در باب اين چيزها نيست. انسانها سلايق متفاوت دارند و هر كس علايقي دارد. مهم نيست كه اين علايق چه هستند يا از چه عمق ذهني يا اصالت اخلاقي برخوردارند. نكته مهم فقط آن است كه هر كس بايد بتواند به علايقش بپردازد. به هر حال ما هميشه بعدها، حساب پس مي دهيم و مسوول تك تك كرده هاي خود هستيم.

«كاش مي شد اين روزهاي سرد كمي در اطراف خانه قدم زد. كاش مي شد در بازار ماهي فروشها يا كنار اسكله چند دقيقه اي گزراند و طلوع و غروب آفتاب نه چندان كم جان زمستان را كنار شط ديد يا حتي رفت به بازار و كمي قدم زد و صداي مردمي را شنيد كه گرم و صميمانه با آن لهجه گرم با هم حرف مي زنند. خسته شدم از حرف زدن يكنواخت و بدون لهجه مردم اينجا كه هيچ تنوعي ندارد. بدتر از آن اينكه مي داني همه دارند به زور لهجه شان را عوض مي كنند. اينجا كسي نمي فهمد دو ده كم يعني چه! بايد بگويي ده دقيقه به دو!!!»

ببخشيد كه اين حرف را مي زنم ولي، انسانها آنقدر كه به نظر مي رسد موجودات با درك و فهم بالايي نيستند. اين را از آنجا مي گويم كه همواره قدر آنچه را دارند نمي دانند و براي آنچه ندارند در تب و تابند. به محض آنكه آن را به دست آورند هم دوباره روز از نو روزي از نو، قدرش را نخواهند دانست. يك لحظه فكر كه مي كنم به اين موضوع مي بينم كه تقريبا همه جا مي توان نمونه هايي از اين موضوع را ديد. از رفتار رمانتيك متقابل انسانها و روابط زنها و مردها با هم تا در گيريهاي كاري و زندگي روزمره، از برخورد كودك با پدرش و مادرش تا برخورد يك فروشنده با مشتري ها. از مردم عامي و عادي تا آدمهاي آكادميك (و اگر توهين به بعضي نباشد) «مثلا» فرهيخته. اين ماجرا طيفهاي متفاوت انسانها و مسايل مختلف زندگيشان را در بر مي گيرد. من به هيچ وجه منكر وجود استثنا نيستم البته. ولي من هيچ استثنايي نديده ام تا به حال. دقت مي كنيد كه حتي پاراگرافهاي مياني هم از اين قاعده ميتثنا نيستند؟

«اينجا خيلي شلوغ است. نمي دانم چرا تا به حال اینطور احساسش نكرده بودم. براي يك رفت و آمد ساده حداقل دو ساعت وقت لازم است. تازه اين به جز فشار عصبي و سرو صدا و دود خوردن و ... است. در آبادان از هر جا به هر جا در عرض بيست دقيقه مي رفتيم.»

براي من هنوز هم اين قاعده كلي ادامه دارد. يادم هست كه يك روز كه با يكي از دوستان قدم مي زديم به او گفتم: «زندگي هميشه همين است.حالا خسته و ناراضي هستي. كمي بعد كه يا شرايطت و يا ذهنيت خودت (كه هر دو به اندازه كافي پويا هستند) عوض شود به گذشته نگاه مي كني و مي خندي. به خودت و به رفتارت و به همه چيز. و بعد هم فكر مي كني كه حالا خيلي بيشتر از قبل مي فهمي.» من هنوز هم به اين گفته ام اعتقاد دارم. شايد اين از معدود گفته هايم بوده كه خيلي در باره اش فكر كردم و نظرم هنوز عوض نشده.حالا هم وقتي به گذشته نگاه مي كنم مي بينم كه در اين چند سالي كه تجربه هاي متفاوتي از موفقيت و عدم موفقيت داشته ام، گرچه زندگي ام و نتايج حاصل از آن براي ناظر بيروني جالب توجه نيستند، ولي خيلي چيزهاي بيشتري براي ياد گرفتن در بر دارند. مي دانيد؟ زندگي را شايد در يك مدل خيلي ساده بتوان مثل يك جاده در نظر گرفت (دوستي مي گفت همه انسانها را مي شود با يك فنر مدل كرد. از اين جهت كه هميشه نيرويي مخالف آنچه به آنها وارد شده اعمال مي كنند!).وقتي جاده صاف و اصطلاحا «كفي» است گاهي از يكنواختي اش خسته مي شوي و حتي ممكن است پشت فرمان اتومبيل چرت هم بزني. بعد هم خطر تصادف و خروج از جاده و .... ولي وقتي جاده كمي متنوع است اين طور نيست گرچه آن هم خطرات خودش را دارد.

«چند وقت پيش بعد از كلي تلاش و به شيوه اي كاملا تصادفي موفق شدم شماره تلفن معلم كلاس اول دبستانم را پيدا كنم. زنگ زدم و با او حرف زدم. اصلا فكرش را هم نمي كردم! همه جزييات آن روزها و همه مشخصات من يادش بود. عزا گرفته بودم كه چه طور خودم را به يادش بياورم!»

ما انسانها خيلي از اوقات با مشكلاتمان خيلي جدي تر از آنچه لازم است برخورد مي كنيم (اين را دوستي به طور ضمني در كامنتهايي كه برايم گذاشته بود مي گفت). حالا چيزي كه علاوه بر اين حس مي كنم و راجع به آن مطمئن نيستم آن است كه متاسفانه ما انسانها عموما حوادث خوشايند زندگيمان را كمتر از آنچه لازم است جدي مي گيريم. در جامعه ما (البته من تجربه زندگي در جامعه ديگري را ندارم) دغدغه آينده شايد يكي از بزرگترين مشكلات آدمها باشد. ما تقريبا قسمت عمده عمرمان را در حال فكر كردن به آينده ايم. البته اين فكر كردن اصلا مشكلي محسوب نمي شود. آنچه مورد نظر من است عدم اطمينان به آينده و انديشيدن به آن است كه فقط طاقت فرساست و هيچ سودي ندارد. اينجا و در اين جامعه به سادگي مي توان خستگي آدمها را ديد.

«اين روزها، هر يك از ديگري بهترند. اين را خوب دريافته ام كه ذهنم نمي تواند خالي بماند. مشتاق روزهاي زمستاني جنوبم و آن هواهاي ابري و گرفته. فكرم مدتهاست كه آزاد است و حالا به راحتي تن به سفر مي دهد. به راحتي تلاش مي كند كه در عين آنكه با زمينيان است، در عرش سير كند و زندگي را آسان بگيرد اما سرسري نگذرد از هيچ چيز. ياد گرفته كه در عين انديشيدن به ديگري در تقلا براي كمال خودش هم كوتاهي نكند. خودش هم خوب مي داند كه ديگر جايي براي كوتاهي كردن و سهل انگاري نمانده. فقط مي ماند كمك او كه تا حالا لحظه به لحظه با من بوده. راستي برايتان نگفته بودم. مدتي است دعاهايم تغيير كرده اند. مدتي است به جاي آنكه از او اين و آن را بخواهم، از او مي خواهم كه همچنان مثل گذشته مراقبم باشد و در عين حال همچنان به من اطمينان كند. آخر يقين پيدا كرده ام كه او بيشتر از من مي داند. ولي مي دانم كه گاهي همه را به عهده خودم مي گذارد و مي داند كه من نه به راحتي كوتاه مي آيم، نه كم مي آورم، نه شكست را مي پذيرم و نه نا اميد مي شوم. فقط مثل همه اشتباه مي كنم. آنجاهايي كه اشتباه مي كنم، اين اوست كه به كمك من مي آيد. مثل هميشه. خوب. چطور بايد تشكر كنم؟»

۱۳۸۳/۱۰/۱۴

شعر مقاومت

در سرزمين فلسطين سالهاست که ديگر اين طرز زندگی عادی شده. زندگی با ترس و اضطراب و عليرغم همه آنچه ما از آنجا می شنويم، زندگی به طرز طبيعی اش جريان دارد. مردم و همه نخبگان هم همواره به نوعی اين طرز زندگی را در آثارشان و کلماتشان منعکس می کنند.

در آثار ادبا و شاعران فلسطينی هم مدتهاست که مقاومت واژه پر بسامدی است و خيلی کم می شود شاعری يافت که در اين وادی کلمه ای نگفته باشد. يکی از شاعران موفق و بزرگ فلسطينی که نامش با فلسطين گره خورده «محمود درويش» است. اگر فرصتی بشود چيزی درباره اش خواهم نوشت.


مزامير 3

يوم كانت كلماتي
تربةً...
كنت صديقا للسنابل

يوم كانت كلماتي
غضباً...
كنت صديقاً للسلاسل

يوم كانت كلماتي
حجراً...
كنت صديقاً للجداول

يوم كانت كلماتي
ثورةً...
كنت صديقاً للزلازل

يوم كانت كلماتي
حنظلاً...
كنت صديق المتفائل

حين صارت كلماتي
عسلاً...
غطي الذباب شفتَيّ

«محمود درويش»

مزامير 3

وقتي واژه‌هايم
خاك بودند
من دوست خوشه‌ها بودم

وقتي واژه‌هايم
مملو از خشم بودند
من دوست غل و زنجيرها بودم

وقتي واژه‌هايم
سنگ بودند
من دوست جويبارها بودم

وقتي واژه‌هايم
بوي انقلاب مي‌دادند
من دوست زلزله‌ها بودم

وقتي واژه‌هايم
چون حنظل تلخ بودند
من دوست مردم خوشبين بودم

وقتي واژه‌هايم
مثل عسل شيرين شدند
مگسها لبانم را پوشاندند

«محمود درويش»

واين هم شعری ديگر:

مطر ناعم في خريف بعيد

مطرٌ ناعمُ في خريفٍ بعيد
والعصافير زرقاءُ .. زرقاءُ
والارض عيد
لاتقولي انا غيمة في المطار
فانا لااريد
من بلادي التي سقطت من زجاج القطار
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف غريب
والشبابيك بيضاءُ .. بيضاء
والشمس بيّارة في المغيب
و انا برتقالٌ سليب
فلماذا تفرّين من جسدي
و انا لا اريد
من بلاد السكاكين و العندليب
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف حزين
و المواعيد خضراءُ .. خضراء
و الشمس طين
لاتقولي رايناك في مصرع الياسمين
آه، باعةَ الموت و الاسبرين
كان وجهي مساء
و موتي جَنين
و انا لا اريد
من بلادي التي نسيت لهجة الغائبين
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف بعيد
والعصافير زرقاءُ .. زرقاء
والارض عيد
والعصافير طارت الي زمن لايعود
و تريدين ان تعرفي وطني؟
والذي بيننا؟
وطني لذّة في القيود
قبلتي ارسلت في البريد
و انا لا اريد
من بلادي التي ذَبحَتني
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

«محمود درويش»

باراني نرم در خزاني دوردست

باراني نرم در خزاني دوردست
و گنجشكان آبيِ آبي
و زمين سرخوش
نگو كه من ابري هستم در فرودگاه
كه من
از سرزمسنم كه از پنجره قطار فرو افتاد
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني شگفت
و پنجره‌ها سفيدِ سفيد
و خورشيد در لحظه غروب
و من چون پرتقالي پوست كنده
پس چرا از جسم من گريزاني
كه من
از سرزمين خنجرها و هزاران
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني حزن انگيز
و لحظه‌هاي موعود همه سبز ِ سبز
و آفتاب گِل‌آلود
مگو كه در قتلگاه ياسمين ديدمت
اي فروشنده مرگ و آسپرين
رخساره‌ام چون غروب بود
و مرگم پنهان
كه من
از سرزمينم كه لهجه غايبان را از ياد برده
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تاره نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني دوردست
و گنجشكان آبي ِ آبي
و زمين سرخوش
گنجشكان به زمانهاي باز نيافتني پرواز كردند
مي‌خواهي بداني سرزمين من كجاست؟
مي خواهي آنچه ميان من و سرزمينم مي‌گذرد بداني؟
سرزمين من لذتي است در بند
من بوسه‌هايم را با نامه براي سرزمينم مي‌فرستم
كه من
از سرزمينم كه مرا قرباني كرد
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

«محمود درويش»

۱۳۸۳/۱۰/۰۹

راضی، ناراضی

اگر انسان از محيط و از شرايطش راضی باشد، خيلی پيشرفت می کند. خيلی. اين را تازگی ها به اين شکل ملموس حس کرده ام. ولی وقتی راضی نباشی از شرايطت، خودت و محيطت، اصولا متمرکز شدن برايت سخت می شود و به همين دليل پيشرفت خاصی نمی کنی. در واقع همه کارها را محض رفع تکليف انجام می دهی و فکر فرار از آن محيط اجازه نمی دهد که به راحتی تلاش کنی برای پيشرفت. اما اينکه اين نارضايتی از کجا می آيد خود حديث مفصلی است.

گاهی نارضايتی ات کاملا بی جهت است. گاهی هم کاملا منطقی و درست است ولی برای ديگران غير قابل هضم که البته ممکن است خيلی مهم نباشد. ولی خيلی از اوقات اين نارضايتی باعث رنجش همان ديگرانی می شود که ظاهرا نظرشان مهم نيست و برای بعضی از اين ديگران که برايت خيلی عزيزند، اين بد است. شايد بايد گفت خوش به حال آنها که از اين ديگران در زندگی شان کم دارند.

مهم نيست. هر کس راهش را خودش انتخاب می کند. مهم اين اين نيست که انسان از شرايط محيط راضی باشد. در واقع اين طور بايد گفت که: «مهم آن است که انسان از آنچه در وقوعش دست داشته و قدرت انتخاب داشته راضی باشد. نه آنچه در حصول آن هيچ اختياری نداشته». يکی از معيارهای هوشمندی تطابق با شرايط محيطی است. ولی برنارد شاو می گويد: «آدمهای منطقی خودشان را با شرايط تطبيق می دهند، ولی آدمهای غير منطقی شرايط را با خودشان. معمولا اين آدمهای غير منطقی هستند که باعث تحول می شوند». صحت و سقم حرفش هم با خودش!

۱۳۸۳/۱۰/۰۷

تنبلی

اول: دارم به اين نتيجه می رسم که تنبلی خطرناکترين بيماری اعصار و قرون بوده و هست!

دوم: اين روزها کارها خيلی زيادند و من مدتهاست که نه روزنامه می خوانم و نه کتاب. عجب زندگی پر ازدحامی. اصلا لذتی ندارد زندگی که در آن نتوانی کتابی که دلت می خواهد بخوانی.

سوم: به طرز جالبی موضوع را فراموش کرده ام. خودم هم باورم نمی شود! دوستی ديروز در جواب اين حرفم می گفت، تو همين حالا يک دروغ بزرگ گفتی! دروغ که نه! ولی احساس آنی ام را گفتم. تمام تلاشم را می کنم. بعد با هم می بينيم که چه قدر موفق بودم. خدا کند پيش خودم روسفيد شوم.

چهارم: دلم برای خانه تنگ شده. و برای آبادان. فکر می کردم ۵ سال و اندی ماه زندگی مرا عادت می دهد ولی نه. فکر هم نمی کنم حالا حالاها بتوانم آبادان بروم.

***

اگه کسی اَ آبُدان ميات برام يه پلاستيک پر ِ هوا کنه بياره. پستم کنه خو دسّش درد نکنه. زمستونای اونجا خيلی با حالن.

۱۳۸۳/۱۰/۰۵

رهايي از دلبستگي ها

وقتی دلبستگی هايت را (نه همه شان را، که بعضی را) کنار می گذاری، لحظه اول احساس رها بودن می کنی و اين احساس خيلی شادی بخش است. ولی بعد از مدتی کم کم حس می کنی چيزی کم است. جای چيزی در ذهنت و در مغزت خالی است و اين خلا کمی آزار دهنده می شود. اگر هم که چيزی نباشد برای پر کردنش، سر در گمت می کند. ممکن است دست به خيلی کارها برای سر گرم شدن بزنی که اگر خوش شانس باشی (بگزار به شانس اعتقاد نداشته باشيم) و يا بهتر بگويم اگر هوشيار باشی و برايت منفعتی به همراه داشته باشند آن وقت خوشبختی. در غير اين صورت هم که عمرت را تلف کرده ای. خوب ... بس است. آن قدر کارهای مهمتر داریم که وقتی نباشد برای فکر کردن به گذشته و تاسف خوردن. دارم سعی می کنم که بر گردم به همان شور و شوق گذشته برای ياد گرفتن.

دلبستگی های انسان تا آنجا که دو جانبه باشد مفيد است. ولی وقتی يک جانبه شد ... نمی دانم ولی حالا ديگر درباره دلبستگی های يک جانبه با ديده ترديد (آن هم از نوع خيلی شديدش) می نگرم. حالا ديگر يادم باشد که همواره از جانب آنکه به او دل بسته ام انتظار پاسخی داشته باشم. اين اصلا معنايش خودخواهی نيست. اصولا به هيچ وجه هم معنای بدی ندارد بلکه نشان از احترام انسان به خودش و به طرف مقابل است. اگر انسان به خودش احترام نگذارد انتظاری از ديگران هم نبايد داشته باشد. حتی از نزديکترينشان به خودش. گر چه اينکه چه مدت بايد منتظر پاسخ ماند خودش محل جدل است و بستگی دارد به شرايط و بايد بسته به شرايط تصميم عاقلانه گرفت. حالا ديگر معتقدم خيلی ارزش خودم را در معادلات تصميم گيری، ناديده و ناچيز انگاشته بودم و حالا از آنچه در اين چند وقت مرا منفعل کرده بود کاملا (و برای هميشه) دل کنده ام. برای رسيدن به آنچه می خواهيم يک اصل را نبايد فراموش کرد: «آهسته، اما پيوسته» (اين عليرضا کجاست؟!)

در حاشيه: برای هيوا: به فکر بودم و می دانم که اين وضع خوشايند اثر دعاهای تو و آنهای ديگر است که از صميم قلب همراهم بودند.خيلی سعی کردم با تو تماس بگيرم تا چند کلمه راجع به وضع جديدم بگويم ولی نشد.

۱۳۸۳/۰۹/۲۸

تولدی ديگر

يک نگاه ساده به گذشته، مرا وا می دارد که برای خودم متاسف باشم. خيلی ساده بگويم، فرصتهايی را که از دست دادم نمی توانم بشمارم. ولی حالا خيلی راضيم. از همه چيز. و در اين چند گاه چيزهايی آموختم که به هيچ طريق ديگری نمی شد آموخت. راستی من يک تشکر حسابی به چند تا (خصوصا ۳ تا) از بچه های باحال آبادانی که اين چند وقت خيلی کمکم کردند بدهکارم.
اما... اصل مطلب اينکه:
بالاخره ذهن من آزاد شد. تمام.

راسّی، شنيدُم آبودان برف اومده قد هندونه. ميگن چن تا اَ بـــِـچا سرشون شکسّه! ولی خو اشکال نداره، زود خوب ميشن. برف اول سال ای چيانم داره خو. ای به خاطر اينه که امسال تابسّون برف نيومد!

۱۳۸۳/۰۹/۰۲

باز هم غاده السمان

اشتباه او، اشتباه من

اشتباه تو سنگدلي بود
و اشتباه من غرور
و وقتي اين دو اشتباه به هم پيوستند
مولود جهنمي اين دو، جدايي بود

از هم جدا شويم يا نه،
من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را، به تو باز گفته‌ام
من شوق خويش به تو را باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
و هرگز پشيمان نيستم
چرا كه من جسم و روح خويش را براي تو انفاق كرده‌ام

قبل از آنكه بخوابم
چهره‌ات را از ذهنم، با هر آنچه از جادوي عقل مي‌دانم
و هر آنچه از قانونهاي اجتماعي، بيرون مي‌فكنم
ولي عشق تو ساكن است در آن دالانهاي اعماق وجودم
همانجا كه از سلطه عقل بيرون است
عشق تو در درونم فزوني مي‌گيرد و مي‌پراكند و مرا مي‌شكافد
و بي اهميت به شناسنامه‌هاي رسمي زاد و ولد مي‌كند
و اينگونه

اي نزديك به فريادهايم
اي دور از همه‌ي عمر من
من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را، به تو باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
عليرغم همه‌ي آنچه كه بود
و هر آنچه خواهد بود!

************************

خطيئته و خطيئتي

كانت ا لقسوة خطيئتك....
وكان الكبرياء خطيئتي..
وحين التحمت الخطيئتان....
كان الفراق مولودهما الجهنمي...

فراق أو لا فراق
إني أعلنت عليك الحب..
إني أعلنت عليك السلام..
إني أعلنت عليك الشوق..
إني أعلنت عليك الغفران..
و لست بنادمة
لأنني أنفقت عليك جسدي و روحي..

قبل أن أنام
اطرد صورتك من رأسي.. بكل تعاويذ العقل
وكل القوانين الاجتماعية
ولكن حبك يقطن.. تلك الدهاليز في أعماقي
التي لا تطالها سلطة الملك-العقل
حبك يتكاثر و يتناثر في داخلي.. ويصدعني..
و يتناسل دونما مبالاة بشهادات الميلاد الرسمية...
و هكذا....

أيها القريب على مرمى صرخة
البعيد عن مرمى العمر
أني أعلنت عليك الحب...
أني أعلنت عليك السلام
أني أعلنت عليك الغفران
رغم كل ما كان
وما قد يكون!.

«غاده السمان»

۱۳۸۳/۰۹/۰۱

دوئل

مثل هميشه اين هيوا منو غافلگير کرد. بگذريم.

ديروز دوئل رو ديدم. بد نيست. گرچه با توجه به تبليغات وسيعی که برای فيلم شده بود و افزايش سطح انتظارات مخاطبين احتمالی فيلم، تماشاچی راضی از سالن سينما بيرون نمياد ولی معلوم بود که وقت و انرژی خيلی زيادی برای بعضی بخشای فيلم گذاشته شده. از جمله لهجه بازيگرا که به نظر من خيلی خوب بود و به جز چند مورد خاص، کسی سه (س ِ؟) نکرد! راستی خيلی وقت بود اصطلاح های «بلکم» و «خدا رو کولت» رو نشنيده بودم. زمانی اين اصطلاح ها بخشی از زندگی و مکالمات روزمره ما بودن. احساس می کنم واقعا دارم تو اين تبعيد تغيير می کنم! جلوه های ويژه فيلم هم که خوب معرف حضور همه هست. فقط ميمونه فيلمنامه که به نظر من متاسفانه ضعيف بود.

صحنه های بمباران ايستگاه قطار منو بدجوری ياد آبادان انداخت. دلم حسابی تنگه.

آخر سر اينکه: دوئل ارزش يک بار ديدن داره. خصوصا برای اونا که خاطره ها با جنگ و دفاع مردم عادی با دست خالی از خرمشهر و آبادان دارن.