۱۳۸۳/۱۱/۰۳

آهنگ

راستش خيلی در مقابل اين وسوسه مقاومت کردم که اين را اينجا نگذارم ولی نشد. قول می دهم اين از آخرين جلف بازی هايم در اينجا باشد. ولی اگر گوش می کنيد، تا آخرش را گوش کنيد!!! mp3

۱۳۸۳/۱۰/۳۰

جشنواره فجر

همه چيز خوب می گذرد ظاهرا. به جز آنکه من هنوز نتوانسته ام برنامه خوبی برای خانه رفتنم تنظيم کنم.

اين روزها بحث جشنواره فيلم حسابی گرم است. اگر فرصتی شد، در باره اش مفصلتر می نويسم. قصد داشتم بروم چند فيلم جشنواره را ببينم که فعلا پشيمان شدم. با آن صفهای طولانی شايد ارزشش را نداشته باشد. نمی دانم. اگر بخواهيم طبق ايده بعضی ها پيش برويم، عجله ای نيست. فيلمها را يکی يکی در سينما می بينيم. تازه آن موقع فيلم مرغوب از نامرغوب هم قابل تميز است. البته من در يک کار (فعلا) شک ندارم و اگر برای ديدن فيلم به جشنواره بروم اين يکی را از دست نخواهم داد. «به رنگ ارغوان» ابراهيم حاتمی کيا حتما ديدنی است. راستش از بعد از «روبان قرمز»، به شدت ديد من نسبت به کارگردانهای داخلی تغيير کرد.

اما غرض اصلی از نوشتن مطلب (که هميشه همينطور می ماند برای آخر!) اين نبود. می خواستم بگويم متاسفانه ميان اين همه جنجال و هياهوی جشنواره فيلم، جشنواره تئاتر واقعا مظلوم واقع می شود. من شخصا اهل تئاتر نيستم. ولی از ديد يک ناظر بيرونی می توانم ببينم که آن گونه که لازم است برای آن ارزش قائل نيستند. بگذريم از اينکه معتقدم خود اهالی تئاتر هم کم تقصير نيستند در اين ماجرا. جشنواره تئاتر امسال البته، بخش مسابقه را ندارد و من نمی دانم که آيا يک جشنواره بدون مسابقه چه قدر می تواند جذاب باشد.

بگذريم. امسال حد اقل (طبق آنچه من می دانم) چهار تئاتر از خوزستان در جشنواره حضور دارند که سه تايشان از آبادان هستند و يکی (اگر اشتباه نکنم از ماهشهر):

روزی روزگاری آبادان، ن. و ک. حميد رضا آذرنگ، جمعه ۹ بهمن ۸۳، تالار سايه تئاتر شهر، ساعت ۱۷:۳۰ (اين يکی را احتمالا می بينم)

تنها يک گلوله، ن. و ک. عبدالرضا سواعدی، ۹ بهمن ۸۳، تالار سنگلج (فکر می کنم حوالی پارک شهر)، ساعت ۱۶

يک تئاتر مستند، ن. و ک. عبدالرضا ثامری، ۵ بهمن ۸۳، تالار سايه تئاتر شهر

ايستادن روی خط استوا، ن. و ک. سعيد آلبوعبادی، ۷ بهمن ۸۳ ساعت ۱۶

بايد ديد کار بچه های آبادان که هميشه در تئاتر موفق بوده اند اينبار چه از آب در آمده.

۱۳۸۳/۱۰/۲۰

تغيير

خوشبختانه اين روزها كمتر خواب مي بينم. يا لا اقل خوابهايي كه مي بينم شكل خاصي دارند. وقتي ذهن انسان درگير زندگي روزمره (روزمرگي؟ نمي دانم) و دغدغه هاي عادي زندگي مي شود ديگر وقتي براي فكر كردن به آنچه در ذهنش مي سازد ندارد.

«اين روزها به طرز عجيبي دلم براي آبادان تنگ شده»

خيلي وضعيت نامناسبي است وقتي انسان فرصت فكر كردن و پرداختن به چيزهايي كه دوست دارد نداشته باشد. موضوع اصلا قضاوت در باب اين چيزها نيست. انسانها سلايق متفاوت دارند و هر كس علايقي دارد. مهم نيست كه اين علايق چه هستند يا از چه عمق ذهني يا اصالت اخلاقي برخوردارند. نكته مهم فقط آن است كه هر كس بايد بتواند به علايقش بپردازد. به هر حال ما هميشه بعدها، حساب پس مي دهيم و مسوول تك تك كرده هاي خود هستيم.

«كاش مي شد اين روزهاي سرد كمي در اطراف خانه قدم زد. كاش مي شد در بازار ماهي فروشها يا كنار اسكله چند دقيقه اي گزراند و طلوع و غروب آفتاب نه چندان كم جان زمستان را كنار شط ديد يا حتي رفت به بازار و كمي قدم زد و صداي مردمي را شنيد كه گرم و صميمانه با آن لهجه گرم با هم حرف مي زنند. خسته شدم از حرف زدن يكنواخت و بدون لهجه مردم اينجا كه هيچ تنوعي ندارد. بدتر از آن اينكه مي داني همه دارند به زور لهجه شان را عوض مي كنند. اينجا كسي نمي فهمد دو ده كم يعني چه! بايد بگويي ده دقيقه به دو!!!»

ببخشيد كه اين حرف را مي زنم ولي، انسانها آنقدر كه به نظر مي رسد موجودات با درك و فهم بالايي نيستند. اين را از آنجا مي گويم كه همواره قدر آنچه را دارند نمي دانند و براي آنچه ندارند در تب و تابند. به محض آنكه آن را به دست آورند هم دوباره روز از نو روزي از نو، قدرش را نخواهند دانست. يك لحظه فكر كه مي كنم به اين موضوع مي بينم كه تقريبا همه جا مي توان نمونه هايي از اين موضوع را ديد. از رفتار رمانتيك متقابل انسانها و روابط زنها و مردها با هم تا در گيريهاي كاري و زندگي روزمره، از برخورد كودك با پدرش و مادرش تا برخورد يك فروشنده با مشتري ها. از مردم عامي و عادي تا آدمهاي آكادميك (و اگر توهين به بعضي نباشد) «مثلا» فرهيخته. اين ماجرا طيفهاي متفاوت انسانها و مسايل مختلف زندگيشان را در بر مي گيرد. من به هيچ وجه منكر وجود استثنا نيستم البته. ولي من هيچ استثنايي نديده ام تا به حال. دقت مي كنيد كه حتي پاراگرافهاي مياني هم از اين قاعده ميتثنا نيستند؟

«اينجا خيلي شلوغ است. نمي دانم چرا تا به حال اینطور احساسش نكرده بودم. براي يك رفت و آمد ساده حداقل دو ساعت وقت لازم است. تازه اين به جز فشار عصبي و سرو صدا و دود خوردن و ... است. در آبادان از هر جا به هر جا در عرض بيست دقيقه مي رفتيم.»

براي من هنوز هم اين قاعده كلي ادامه دارد. يادم هست كه يك روز كه با يكي از دوستان قدم مي زديم به او گفتم: «زندگي هميشه همين است.حالا خسته و ناراضي هستي. كمي بعد كه يا شرايطت و يا ذهنيت خودت (كه هر دو به اندازه كافي پويا هستند) عوض شود به گذشته نگاه مي كني و مي خندي. به خودت و به رفتارت و به همه چيز. و بعد هم فكر مي كني كه حالا خيلي بيشتر از قبل مي فهمي.» من هنوز هم به اين گفته ام اعتقاد دارم. شايد اين از معدود گفته هايم بوده كه خيلي در باره اش فكر كردم و نظرم هنوز عوض نشده.حالا هم وقتي به گذشته نگاه مي كنم مي بينم كه در اين چند سالي كه تجربه هاي متفاوتي از موفقيت و عدم موفقيت داشته ام، گرچه زندگي ام و نتايج حاصل از آن براي ناظر بيروني جالب توجه نيستند، ولي خيلي چيزهاي بيشتري براي ياد گرفتن در بر دارند. مي دانيد؟ زندگي را شايد در يك مدل خيلي ساده بتوان مثل يك جاده در نظر گرفت (دوستي مي گفت همه انسانها را مي شود با يك فنر مدل كرد. از اين جهت كه هميشه نيرويي مخالف آنچه به آنها وارد شده اعمال مي كنند!).وقتي جاده صاف و اصطلاحا «كفي» است گاهي از يكنواختي اش خسته مي شوي و حتي ممكن است پشت فرمان اتومبيل چرت هم بزني. بعد هم خطر تصادف و خروج از جاده و .... ولي وقتي جاده كمي متنوع است اين طور نيست گرچه آن هم خطرات خودش را دارد.

«چند وقت پيش بعد از كلي تلاش و به شيوه اي كاملا تصادفي موفق شدم شماره تلفن معلم كلاس اول دبستانم را پيدا كنم. زنگ زدم و با او حرف زدم. اصلا فكرش را هم نمي كردم! همه جزييات آن روزها و همه مشخصات من يادش بود. عزا گرفته بودم كه چه طور خودم را به يادش بياورم!»

ما انسانها خيلي از اوقات با مشكلاتمان خيلي جدي تر از آنچه لازم است برخورد مي كنيم (اين را دوستي به طور ضمني در كامنتهايي كه برايم گذاشته بود مي گفت). حالا چيزي كه علاوه بر اين حس مي كنم و راجع به آن مطمئن نيستم آن است كه متاسفانه ما انسانها عموما حوادث خوشايند زندگيمان را كمتر از آنچه لازم است جدي مي گيريم. در جامعه ما (البته من تجربه زندگي در جامعه ديگري را ندارم) دغدغه آينده شايد يكي از بزرگترين مشكلات آدمها باشد. ما تقريبا قسمت عمده عمرمان را در حال فكر كردن به آينده ايم. البته اين فكر كردن اصلا مشكلي محسوب نمي شود. آنچه مورد نظر من است عدم اطمينان به آينده و انديشيدن به آن است كه فقط طاقت فرساست و هيچ سودي ندارد. اينجا و در اين جامعه به سادگي مي توان خستگي آدمها را ديد.

«اين روزها، هر يك از ديگري بهترند. اين را خوب دريافته ام كه ذهنم نمي تواند خالي بماند. مشتاق روزهاي زمستاني جنوبم و آن هواهاي ابري و گرفته. فكرم مدتهاست كه آزاد است و حالا به راحتي تن به سفر مي دهد. به راحتي تلاش مي كند كه در عين آنكه با زمينيان است، در عرش سير كند و زندگي را آسان بگيرد اما سرسري نگذرد از هيچ چيز. ياد گرفته كه در عين انديشيدن به ديگري در تقلا براي كمال خودش هم كوتاهي نكند. خودش هم خوب مي داند كه ديگر جايي براي كوتاهي كردن و سهل انگاري نمانده. فقط مي ماند كمك او كه تا حالا لحظه به لحظه با من بوده. راستي برايتان نگفته بودم. مدتي است دعاهايم تغيير كرده اند. مدتي است به جاي آنكه از او اين و آن را بخواهم، از او مي خواهم كه همچنان مثل گذشته مراقبم باشد و در عين حال همچنان به من اطمينان كند. آخر يقين پيدا كرده ام كه او بيشتر از من مي داند. ولي مي دانم كه گاهي همه را به عهده خودم مي گذارد و مي داند كه من نه به راحتي كوتاه مي آيم، نه كم مي آورم، نه شكست را مي پذيرم و نه نا اميد مي شوم. فقط مثل همه اشتباه مي كنم. آنجاهايي كه اشتباه مي كنم، اين اوست كه به كمك من مي آيد. مثل هميشه. خوب. چطور بايد تشكر كنم؟»

۱۳۸۳/۱۰/۱۴

شعر مقاومت

در سرزمين فلسطين سالهاست که ديگر اين طرز زندگی عادی شده. زندگی با ترس و اضطراب و عليرغم همه آنچه ما از آنجا می شنويم، زندگی به طرز طبيعی اش جريان دارد. مردم و همه نخبگان هم همواره به نوعی اين طرز زندگی را در آثارشان و کلماتشان منعکس می کنند.

در آثار ادبا و شاعران فلسطينی هم مدتهاست که مقاومت واژه پر بسامدی است و خيلی کم می شود شاعری يافت که در اين وادی کلمه ای نگفته باشد. يکی از شاعران موفق و بزرگ فلسطينی که نامش با فلسطين گره خورده «محمود درويش» است. اگر فرصتی بشود چيزی درباره اش خواهم نوشت.


مزامير 3

يوم كانت كلماتي
تربةً...
كنت صديقا للسنابل

يوم كانت كلماتي
غضباً...
كنت صديقاً للسلاسل

يوم كانت كلماتي
حجراً...
كنت صديقاً للجداول

يوم كانت كلماتي
ثورةً...
كنت صديقاً للزلازل

يوم كانت كلماتي
حنظلاً...
كنت صديق المتفائل

حين صارت كلماتي
عسلاً...
غطي الذباب شفتَيّ

«محمود درويش»

مزامير 3

وقتي واژه‌هايم
خاك بودند
من دوست خوشه‌ها بودم

وقتي واژه‌هايم
مملو از خشم بودند
من دوست غل و زنجيرها بودم

وقتي واژه‌هايم
سنگ بودند
من دوست جويبارها بودم

وقتي واژه‌هايم
بوي انقلاب مي‌دادند
من دوست زلزله‌ها بودم

وقتي واژه‌هايم
چون حنظل تلخ بودند
من دوست مردم خوشبين بودم

وقتي واژه‌هايم
مثل عسل شيرين شدند
مگسها لبانم را پوشاندند

«محمود درويش»

واين هم شعری ديگر:

مطر ناعم في خريف بعيد

مطرٌ ناعمُ في خريفٍ بعيد
والعصافير زرقاءُ .. زرقاءُ
والارض عيد
لاتقولي انا غيمة في المطار
فانا لااريد
من بلادي التي سقطت من زجاج القطار
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف غريب
والشبابيك بيضاءُ .. بيضاء
والشمس بيّارة في المغيب
و انا برتقالٌ سليب
فلماذا تفرّين من جسدي
و انا لا اريد
من بلاد السكاكين و العندليب
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف حزين
و المواعيد خضراءُ .. خضراء
و الشمس طين
لاتقولي رايناك في مصرع الياسمين
آه، باعةَ الموت و الاسبرين
كان وجهي مساء
و موتي جَنين
و انا لا اريد
من بلادي التي نسيت لهجة الغائبين
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

مطر ناعم في خريف بعيد
والعصافير زرقاءُ .. زرقاء
والارض عيد
والعصافير طارت الي زمن لايعود
و تريدين ان تعرفي وطني؟
والذي بيننا؟
وطني لذّة في القيود
قبلتي ارسلت في البريد
و انا لا اريد
من بلادي التي ذَبحَتني
غير منديل امي
و اسباب موت جديد

«محمود درويش»

باراني نرم در خزاني دوردست

باراني نرم در خزاني دوردست
و گنجشكان آبيِ آبي
و زمين سرخوش
نگو كه من ابري هستم در فرودگاه
كه من
از سرزمسنم كه از پنجره قطار فرو افتاد
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني شگفت
و پنجره‌ها سفيدِ سفيد
و خورشيد در لحظه غروب
و من چون پرتقالي پوست كنده
پس چرا از جسم من گريزاني
كه من
از سرزمين خنجرها و هزاران
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني حزن انگيز
و لحظه‌هاي موعود همه سبز ِ سبز
و آفتاب گِل‌آلود
مگو كه در قتلگاه ياسمين ديدمت
اي فروشنده مرگ و آسپرين
رخساره‌ام چون غروب بود
و مرگم پنهان
كه من
از سرزمينم كه لهجه غايبان را از ياد برده
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تاره نمي‌خواهم

باراني نرم در خزاني دوردست
و گنجشكان آبي ِ آبي
و زمين سرخوش
گنجشكان به زمانهاي باز نيافتني پرواز كردند
مي‌خواهي بداني سرزمين من كجاست؟
مي خواهي آنچه ميان من و سرزمينم مي‌گذرد بداني؟
سرزمين من لذتي است در بند
من بوسه‌هايم را با نامه براي سرزمينم مي‌فرستم
كه من
از سرزمينم كه مرا قرباني كرد
چيزي جز دستمال مادرم
و وسيله مرگي تازه نمي‌خواهم

«محمود درويش»

۱۳۸۳/۱۰/۰۹

راضی، ناراضی

اگر انسان از محيط و از شرايطش راضی باشد، خيلی پيشرفت می کند. خيلی. اين را تازگی ها به اين شکل ملموس حس کرده ام. ولی وقتی راضی نباشی از شرايطت، خودت و محيطت، اصولا متمرکز شدن برايت سخت می شود و به همين دليل پيشرفت خاصی نمی کنی. در واقع همه کارها را محض رفع تکليف انجام می دهی و فکر فرار از آن محيط اجازه نمی دهد که به راحتی تلاش کنی برای پيشرفت. اما اينکه اين نارضايتی از کجا می آيد خود حديث مفصلی است.

گاهی نارضايتی ات کاملا بی جهت است. گاهی هم کاملا منطقی و درست است ولی برای ديگران غير قابل هضم که البته ممکن است خيلی مهم نباشد. ولی خيلی از اوقات اين نارضايتی باعث رنجش همان ديگرانی می شود که ظاهرا نظرشان مهم نيست و برای بعضی از اين ديگران که برايت خيلی عزيزند، اين بد است. شايد بايد گفت خوش به حال آنها که از اين ديگران در زندگی شان کم دارند.

مهم نيست. هر کس راهش را خودش انتخاب می کند. مهم اين اين نيست که انسان از شرايط محيط راضی باشد. در واقع اين طور بايد گفت که: «مهم آن است که انسان از آنچه در وقوعش دست داشته و قدرت انتخاب داشته راضی باشد. نه آنچه در حصول آن هيچ اختياری نداشته». يکی از معيارهای هوشمندی تطابق با شرايط محيطی است. ولی برنارد شاو می گويد: «آدمهای منطقی خودشان را با شرايط تطبيق می دهند، ولی آدمهای غير منطقی شرايط را با خودشان. معمولا اين آدمهای غير منطقی هستند که باعث تحول می شوند». صحت و سقم حرفش هم با خودش!

۱۳۸۳/۱۰/۰۷

تنبلی

اول: دارم به اين نتيجه می رسم که تنبلی خطرناکترين بيماری اعصار و قرون بوده و هست!

دوم: اين روزها کارها خيلی زيادند و من مدتهاست که نه روزنامه می خوانم و نه کتاب. عجب زندگی پر ازدحامی. اصلا لذتی ندارد زندگی که در آن نتوانی کتابی که دلت می خواهد بخوانی.

سوم: به طرز جالبی موضوع را فراموش کرده ام. خودم هم باورم نمی شود! دوستی ديروز در جواب اين حرفم می گفت، تو همين حالا يک دروغ بزرگ گفتی! دروغ که نه! ولی احساس آنی ام را گفتم. تمام تلاشم را می کنم. بعد با هم می بينيم که چه قدر موفق بودم. خدا کند پيش خودم روسفيد شوم.

چهارم: دلم برای خانه تنگ شده. و برای آبادان. فکر می کردم ۵ سال و اندی ماه زندگی مرا عادت می دهد ولی نه. فکر هم نمی کنم حالا حالاها بتوانم آبادان بروم.

***

اگه کسی اَ آبُدان ميات برام يه پلاستيک پر ِ هوا کنه بياره. پستم کنه خو دسّش درد نکنه. زمستونای اونجا خيلی با حالن.

۱۳۸۳/۱۰/۰۵

رهايي از دلبستگي ها

وقتی دلبستگی هايت را (نه همه شان را، که بعضی را) کنار می گذاری، لحظه اول احساس رها بودن می کنی و اين احساس خيلی شادی بخش است. ولی بعد از مدتی کم کم حس می کنی چيزی کم است. جای چيزی در ذهنت و در مغزت خالی است و اين خلا کمی آزار دهنده می شود. اگر هم که چيزی نباشد برای پر کردنش، سر در گمت می کند. ممکن است دست به خيلی کارها برای سر گرم شدن بزنی که اگر خوش شانس باشی (بگزار به شانس اعتقاد نداشته باشيم) و يا بهتر بگويم اگر هوشيار باشی و برايت منفعتی به همراه داشته باشند آن وقت خوشبختی. در غير اين صورت هم که عمرت را تلف کرده ای. خوب ... بس است. آن قدر کارهای مهمتر داریم که وقتی نباشد برای فکر کردن به گذشته و تاسف خوردن. دارم سعی می کنم که بر گردم به همان شور و شوق گذشته برای ياد گرفتن.

دلبستگی های انسان تا آنجا که دو جانبه باشد مفيد است. ولی وقتی يک جانبه شد ... نمی دانم ولی حالا ديگر درباره دلبستگی های يک جانبه با ديده ترديد (آن هم از نوع خيلی شديدش) می نگرم. حالا ديگر يادم باشد که همواره از جانب آنکه به او دل بسته ام انتظار پاسخی داشته باشم. اين اصلا معنايش خودخواهی نيست. اصولا به هيچ وجه هم معنای بدی ندارد بلکه نشان از احترام انسان به خودش و به طرف مقابل است. اگر انسان به خودش احترام نگذارد انتظاری از ديگران هم نبايد داشته باشد. حتی از نزديکترينشان به خودش. گر چه اينکه چه مدت بايد منتظر پاسخ ماند خودش محل جدل است و بستگی دارد به شرايط و بايد بسته به شرايط تصميم عاقلانه گرفت. حالا ديگر معتقدم خيلی ارزش خودم را در معادلات تصميم گيری، ناديده و ناچيز انگاشته بودم و حالا از آنچه در اين چند وقت مرا منفعل کرده بود کاملا (و برای هميشه) دل کنده ام. برای رسيدن به آنچه می خواهيم يک اصل را نبايد فراموش کرد: «آهسته، اما پيوسته» (اين عليرضا کجاست؟!)

در حاشيه: برای هيوا: به فکر بودم و می دانم که اين وضع خوشايند اثر دعاهای تو و آنهای ديگر است که از صميم قلب همراهم بودند.خيلی سعی کردم با تو تماس بگيرم تا چند کلمه راجع به وضع جديدم بگويم ولی نشد.

۱۳۸۳/۰۹/۲۸

تولدی ديگر

يک نگاه ساده به گذشته، مرا وا می دارد که برای خودم متاسف باشم. خيلی ساده بگويم، فرصتهايی را که از دست دادم نمی توانم بشمارم. ولی حالا خيلی راضيم. از همه چيز. و در اين چند گاه چيزهايی آموختم که به هيچ طريق ديگری نمی شد آموخت. راستی من يک تشکر حسابی به چند تا (خصوصا ۳ تا) از بچه های باحال آبادانی که اين چند وقت خيلی کمکم کردند بدهکارم.
اما... اصل مطلب اينکه:
بالاخره ذهن من آزاد شد. تمام.

راسّی، شنيدُم آبودان برف اومده قد هندونه. ميگن چن تا اَ بـــِـچا سرشون شکسّه! ولی خو اشکال نداره، زود خوب ميشن. برف اول سال ای چيانم داره خو. ای به خاطر اينه که امسال تابسّون برف نيومد!

۱۳۸۳/۰۹/۰۲

باز هم غاده السمان

اشتباه او، اشتباه من

اشتباه تو سنگدلي بود
و اشتباه من غرور
و وقتي اين دو اشتباه به هم پيوستند
مولود جهنمي اين دو، جدايي بود

از هم جدا شويم يا نه،
من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را، به تو باز گفته‌ام
من شوق خويش به تو را باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
و هرگز پشيمان نيستم
چرا كه من جسم و روح خويش را براي تو انفاق كرده‌ام

قبل از آنكه بخوابم
چهره‌ات را از ذهنم، با هر آنچه از جادوي عقل مي‌دانم
و هر آنچه از قانونهاي اجتماعي، بيرون مي‌فكنم
ولي عشق تو ساكن است در آن دالانهاي اعماق وجودم
همانجا كه از سلطه عقل بيرون است
عشق تو در درونم فزوني مي‌گيرد و مي‌پراكند و مرا مي‌شكافد
و بي اهميت به شناسنامه‌هاي رسمي زاد و ولد مي‌كند
و اينگونه

اي نزديك به فريادهايم
اي دور از همه‌ي عمر من
من عشق خويش به تو را باز گفته‌ام
من آشتي خويش با تو را، به تو باز گفته‌ام
من بخشش خويش را نصيب تو كرده‌ام
عليرغم همه‌ي آنچه كه بود
و هر آنچه خواهد بود!

************************

خطيئته و خطيئتي

كانت ا لقسوة خطيئتك....
وكان الكبرياء خطيئتي..
وحين التحمت الخطيئتان....
كان الفراق مولودهما الجهنمي...

فراق أو لا فراق
إني أعلنت عليك الحب..
إني أعلنت عليك السلام..
إني أعلنت عليك الشوق..
إني أعلنت عليك الغفران..
و لست بنادمة
لأنني أنفقت عليك جسدي و روحي..

قبل أن أنام
اطرد صورتك من رأسي.. بكل تعاويذ العقل
وكل القوانين الاجتماعية
ولكن حبك يقطن.. تلك الدهاليز في أعماقي
التي لا تطالها سلطة الملك-العقل
حبك يتكاثر و يتناثر في داخلي.. ويصدعني..
و يتناسل دونما مبالاة بشهادات الميلاد الرسمية...
و هكذا....

أيها القريب على مرمى صرخة
البعيد عن مرمى العمر
أني أعلنت عليك الحب...
أني أعلنت عليك السلام
أني أعلنت عليك الغفران
رغم كل ما كان
وما قد يكون!.

«غاده السمان»

۱۳۸۳/۰۹/۰۱

دوئل

مثل هميشه اين هيوا منو غافلگير کرد. بگذريم.

ديروز دوئل رو ديدم. بد نيست. گرچه با توجه به تبليغات وسيعی که برای فيلم شده بود و افزايش سطح انتظارات مخاطبين احتمالی فيلم، تماشاچی راضی از سالن سينما بيرون نمياد ولی معلوم بود که وقت و انرژی خيلی زيادی برای بعضی بخشای فيلم گذاشته شده. از جمله لهجه بازيگرا که به نظر من خيلی خوب بود و به جز چند مورد خاص، کسی سه (س ِ؟) نکرد! راستی خيلی وقت بود اصطلاح های «بلکم» و «خدا رو کولت» رو نشنيده بودم. زمانی اين اصطلاح ها بخشی از زندگی و مکالمات روزمره ما بودن. احساس می کنم واقعا دارم تو اين تبعيد تغيير می کنم! جلوه های ويژه فيلم هم که خوب معرف حضور همه هست. فقط ميمونه فيلمنامه که به نظر من متاسفانه ضعيف بود.

صحنه های بمباران ايستگاه قطار منو بدجوری ياد آبادان انداخت. دلم حسابی تنگه.

آخر سر اينکه: دوئل ارزش يک بار ديدن داره. خصوصا برای اونا که خاطره ها با جنگ و دفاع مردم عادی با دست خالی از خرمشهر و آبادان دارن.

۱۳۸۳/۰۸/۳۰

بيماری لاعلاج!!!

اول: اين اولين عيد فطري بود كه خانه نبودم. گرچه تنهاييش برايم خيلي خوب بود ولي در مجموع خيلي بد بود. خيلي.

ظاهرا آبادان اين روزها هواي بهاري دارد. خوش به حال آنها كه آنجايند. جاي مرا هم خالي كنيد!

دوم: مدتهاست كتاب نخوانده‌ام. به شكل عجيبي هوس خواندن كتاب كرده‌ام ولي به خاطر فشار كارها نمي‌توانم. گاهي البته ناخنكي مي‌زنم ولي اين كه نمي‌شود كتاب خواندن!

سوم: براي يك ماهي اوضاع خوب بود و بر وفق مراد. ولي دوباره چند روز پيش حالم بد شد. البته خوشبختانه و به لطف دوستان، زياد طول نكشيد. دوست داشتم به روشي، از آنها تشكر كنم. حتما اين كار را مي‌كنم. كي؟ نمي‌دانم. ولي بعضيشان به قدري در حقم خوبي كرده‌اند كه ترس دارم از عاجز ماندن در جبرانش، گرچه مي‌دانم آن قدر بزرگوارند كه انتظاري ندارند. مي‌خواهم كاري انجام دهم كه مي‌دانم باعث عصبانيت بعضي از دوستان خواهد شد. البته هنوز تصميم قطعي در مورد انجام يا عدم انجامش نگرفته‌ام. حتي در مورد زمانش هم به يقين تصميم نگرفته‌ام.

در حاشيه: براي هيوا: كاش آن روز مي‌گذاشتي توضيح دهم كه كجايم. اينطور، خود من راهتتر بودم. مي‌داني كه اين روزها خيلي حساس شده‌ام. راستي شايد (عليرغم مخالفت آن دوست، و حتي ميل باطني خودم) كاري را كه گفتي انجام بدهم. نمي‌داني آن روز بعد از شنيدن صدايت چه قدر حالم بهتر شد، احساس خيلي خوبي داشتم بعد از آن مكالمه طولاني. يكي از آنهايي هستي، كه هميشه بعد از حرف زدن با آنها، به خودم مي‌آيم (نمي‌گويم «جدي مي‌گويم»، كه گفتنش ممكن است اثر عكس بگذارد. خودت مي‌داني كه جدي و شوخي من چه موقع است). در ضمن هنوز هم من باهوشترم! (شوخي). ولي از شوخي كه بگذريم هنوز هم حس ششمت بدجوري كار مي‌كند. يك لحظه فكر كردم يكي از فرشته هاي نگهبانم است كه به سراغم آمده! (بگذار به حساب لاف كه در خون ماست!!!). ممنون كه به فكرم بودي. من موجود جالبي هستم. روزي مي‌بيني كه همه‌ي اين خوبيهايت را به طرز باور نكردني جبران مي‌كنم. در ضمن با كمك دوستان و تلاش خودم، سعي مي‌كنم كه از اين وضع رها شوم. تنها مشكل اين است كه اين محيط ديگر برايم كمي تكراري شده. همين.

جاده خاكي: اين تعليق موقت دائم غني‌سازي اورانيوم هم اين روزها شده وسيله خنده. دوستي مي‌گفت اين package تشويقي اروپا يك بسته است كه وقتي بازش كنيد از داخلش صداي كف و سوت بيرون مي‌آيد! الله اعلم. راستی دکترها مي‌ گويند بيماری من لاعلاج است! ديگر اميدی به بازگشتم نيست.

۱۳۸۳/۰۸/۲۶

شعر

به اسارت گرفتن يك لحظه شوق

اگر در اين لحظه تلفن زنگ بزند
به هر صدايي كه از آن سو آيد خواهم گفت:"عزيزم"
من در اين بعد از ظهر، تنهايم
و در تنهايي، مملو از لرزش شوقم
و مي‌دانم كه عمر، براي سختي انتخابهايم به انداره كافي جا ندارد

من تنهايم
و بي جهت، مملو از عشق.
و هر انساني كه نجوا كند "عصر به خير"
او را خطاب خواهم كرد "عزيزم"
عشق من هستم
عشق ميل من به عطا كردن است
و آن جانب ديگر، معشوق، افسانه‌اي بيش نيست
كه من رداي عشق را بر تن آن كرده‌ام
همان جامه كه با دست خويش دوخته‌ام
عشق براي من مسئله زمان است
و هيچ مردي برايم برتري ندارد بر ديگري
مگر در زمان
همچنان در انتظار صدايي نا آشنايم
تا فورا عاشقش شوم
زيرا كه عشق از اعماق من
بدون اراده فوران مي‌كند
به سان برق، از اضطراب ابرهاي حريص.
همچنان امشب منتظر مردي ناشناسم تا او را دوست بدارم

و انتظار ندارم كه خوش سيما باشد
يا ثرتمند، يا باهوش، يا نابغه
كافي است اگر سكوت اختيار كند
كه من در صدايش ميليونها كلمه را،
آن كلماتي كه دوست دارم بشنوم، جاي دهم
ميخواهم كه تنها باشد
تا به دروغ گمان برم كه او به انتظار من بوده
و غمگين باشد
تا به دروغ گمان برم كه او نيز چون من است
آنگاه من عاشق او خواهم بود و با عشق خويش بر او غلبه خواهم كرد

«غاده السمان»

*****************************

اين هم اصل شعر:

اعتقال لحظه توق

لو يرن الهاتف في هذه اللحظة
لناديت أى صوت يطالعنى :" يا حبيبي ".
فأنا وحيدة هذا المساء
ومسكونه بارتجاف التوق..

وأنا وحيده
وأعرف أن العمر لا يتسع لصعوبة اختياراتي
وأنا وحيده
وأتدفق حبا علي غير هدى
وأى انسان يهمس الان "مساء الخير "
أناديه" حبيبي"..مساء الحب ..
الحب هو أنا
هو رغبتي أن أمنح !
أما الطرف الاخر الملقب بالحبيب فاسطورة
أسبغ عليها عباءة الحب
التي أغزلها أنا أنا أنا..
الحب بالنسبة الى توقيت
ولا فضل لرجل علي أخر عندى
الا بالتوقيت !
مازلت أنتظر صوتا لا أعرفه
كي أحبه فورا
فالحب يتدفق من أعماقي
بصورة لا ارادية
كما الكهرباء من اضطراب الغيوم المسعورة
مازلت أنتظر رجلا لا اعرفه كي أحبه الليله

ولا أطلب منه أن يكون وسيما
او ثريا او ذكيا أو عبقريا..
يكفي أن يكون صامتا
كي ألصق فوق صوته ملايين الكلمات
التي أتمنى لو أسمعها.
أريده أن يكون وحيدا
كي أتوهم أنه كان ينتظرني
وأن يكون حزينا
كي أتوهم أنه مثلي
وبعدها سوف أحبه وأضطهده بحبي..

«غاده السمان»
******************************

ترجمه‌ی خيلی خوبی نشد ولی قابل تحمل است، بخوانيد و خودتان قضاوت کنيد!

۱۳۸۳/۰۸/۲۵

در باب تنهایی

تنهایی هم از آن چیزهایی است که زود به آن عادت می‌کنیم و ترک آن هم غالبا سخت است. وقتی مدتی را تنها می‌گذرانی همه چیز مال خودت می‌شود. لحظه لحظه زمان و نقطه نقطه فضا. همه چیز. دیگر برایت سخت است کسی را در اینها شریک کنی. برایت سخت است قدری از وقتت را بدهی به کسی. قدری از مکانت را خالی کنی برای نشستن کسی در کنارت. تنهایی خود خواهی می‌آورد. یا شاید بالعکس. به هر حال ایندو خیلی از اوقات ملازمند. وقتی تنها هستی رخوتی را حس می‌کنی که در با دیگران بودن نیست. می‌توانی چشمانت را ببندی، دراز بکشی و به هر چه دلت می‌خواهد فکر کنی. دیگر کسی نیست که با حرفهایش تصاویر ذهنیت را وادارد به ساخته شدن. خودت می‌سازیشان اگر هم خواستی گریه کنی می‌توانی. خواستی بخندی هم.‌ راستی چرا ما از خندیدن (بی دلیل) یا گریستن در برابر دیگران شرم داریم؟ شاید از خندیدن نه، ولی از گریستن چرا. چرا؟ مگر فرق خنده با گریه چیست؟ تازه گاهی گریه کردنها دلیل دارد. یعنی راستش را بخواهی همیشه دلیل دارند. خیلی سخت می‌توان بی دلیل گریست ولی می‌توان بی دلیل خندید. اما تنهایی بیشتر اشتیاق گریستن دارد تا خندیدن. وقتی تنها هستی تازه می‌بینی که خودت هستی و خدایت. تازه می‌افتی به صرافت یافتن راهی. چه راهی؟ به کجا؟ مگر هدف را می‌دانی؟ نه. اصلا می‌افتی به صرافت یافتن همان هدف. و بعد می‌بینی ماجرا از آنچه می‌اندیشیدی بغرنجتر است. پیچیده‌تر است. نه اینکه ناامید شوی. نه اینکه دچار جزع و فزع شوی. نه. فقط تازه می‌فهمی که راهت دراز است. و می‌فهمی که اگر مسئله‌ات پاسخی ندارد نباید ناامید شوی. شاید پاسخ در دور دستهای نادیدنی باشد. ولی هست. پاسخش هست. هست.

چشمت را می‌بندی. بعد شروع می‌کنی به ساختن تصاویر دلخواهت. خیلی ساده است و جذاب. بعدش هم دیگر خیلی سخت از این حال خارج می‌شوی. وقتی تنها هستی حس می‌کنی همه چیز تحت اختیار توست. راستی خدا هم همین حس را دارد؟ از تنهایی حوصله‌اش سر نمی‌رود؟

تنها هستم و زیر آسمان شب گام بر می‌دارم. نگاهم به ستاره‌هاست و دنبال چیزی می‌گردم که نیست. چیزی که مدتهاست حسی می‌گوید گمش کرده‌ام. تنها و در فکر تنهایی این کره خاکی در این کهکشان لا یتناهی نگاه خسته‌ام را می‌دوزم به نورانی‌ترین نقطه آسمان که شاید هم نورش از خودش نباشد. تنها و در فکر اینکه تا کی احساس تنهاییم ادامه خواهد داشت گوش سپرده بودم به زمزمه‌های باد که آرام درختان را نوازش می‌کرد. چه شب آرامی، که شاید نشان از آرامش قبل از طوفان باشد. این کره تنها می‌گردید و می‌گردید و هر لحظه مرا به دیدار خورشید نزدیکتر می‌کرد. لحظاتی دیگر سپیده بر می‌آمد.

در تصورات کودکی خداوند را موجودی (نه مرد و نه زن) می‌دیدم در آسمانها. حالا هم. در اوج آسمانها. تنهای تنها. اما تنهایی همواره نابودگر خویش است. یا لااقل همیشه در تلاش برای نابودی خویش است. تنهایی خداوند هم، خود را فنا کرد. و حالا او تنها نبود. ما هم بودیم. کائنات هم بودند.

گاهی از تنهاییت خسته می‌شوی. اما ترک آن هم برایت سخت است. این خاصیت تنهایی است. تو را می‌کشد در خودش و اعتیاد می‌آورد. گاهی فکر می‌کنم در تنهایی به اصل خود بر می‌گردیم. حتی گاهی آن خلسه و سکون لحظات غوطه ور بودن در وجود مادرم را به یاد می‌آورم و صدای قلبم را می‌شنوم. و صدای یک قلب دیگر. بعد در انتظار زایشی دیگر و به امید آن، لحظات را سپری می‌کنم.

شب است و نور خفیفی اتاق را روشن کرده. آرام و بی صدا دراز کشیده‌ام روی زمین و خنکی مطبوع زمین را به درون می‌کشم و احساس سرما می‌کنم. صدای آرام آهنگی را در ذهن می‌شنوم. آهنگی آشنا و صمیمی. کم کم احساس گرما می‌کنم. نه. احساس می‌کنم گرما و سرما در درونم آمیخته‌اند. جدا جدا هر کدام را احساس می‌کنم. هر یک را به تنهایی. در لحظه‌ای که سعی می‌کنم متمرکز شوم باز همان احساس آشنای همیشگی، که مرا سر در گم کرده، به سراغم می‌آید. باز جای خالی آن بخش از وجودم را که از دست داده‌ام حس می‌کنم. حالا می‌دانم که باید به دنبال گمشده‌ام بگردم. به دنبال آن بخش از روحم که .... وقتی تو شب گم می‌شدم، ستاره شب شکن نبود، میون این شب زده‌ها کسی به فکر من نبود... آواز خون کوچه‌ها، شعراشو از یاد برده بود، چراغا خوابیده بودن، شعلشونو باد برده بود... آخ اگه شب شیشه‌ای بود، پل به ستاره می‌زدم، شکسته آینه شب و نیزه خورشید می‌شدم.

بی‌خیال. به هر حال، برای روز تازه، اجازه بی اجازه. به قول دوستی، فردا روز خوبی خواهد بود.

سه گانه

اول: عيد همگی مبارک.

دوم: باز هم بابت شعر پايين، از همه دوستانی که دستی توی ادبيات دارند معذرت می خوام! قول می دم تکرار نشه. جدی بگيريد قول اين دفه رو. اکتفا می کنم به همون نثر نسبتا احمقانه خودم.

سوم: اين «حسين دهشيار» هم ديگه داره شورشو در مياره. سرمقاله شرق شنبه ۲۳ آبان رو بخونين تا بفهمين چی ميگم. آخه آقای مثلا دکتر عزيز، من هم بلدم اون بيرون بشينم بگم لنگش کن.

۱۳۸۳/۰۸/۲۳

صداي رودها

(اينجا قبلا چيزی بود که من فکر می کردم شعر است)!!!

(يک بار ديگر قولم را مبنی بر دست نبردن در حوزه شعر شکستم. ببخشيد. باز هم يقين پيدا کردم که نمي‌توانم)

۱۳۸۳/۰۸/۱۸

من؟ کودک؟

اين روزها بدجوری حساس شده‌ام. خيلی زودرنج و بهانه‌گير. و هر آنچه برايم به راحتی قابل تحمل بود، حالا خيلی تحملش سخت شده. بهانه جويی‌های بی‌مورد، دلشوره‌های بيجا، نگرانی‌هايی که نمی‌گزارند زندگی آن طور که بايد، بگزرد. حساسيتهای بی‌هدف که گاهی فقط انسان را در تقابلی طاقت فرسا و بی نتيجه با محيط و اطرافيانش قرار می‌دهد. اين را از يک سری حوادث که می‌گزرند می‌گويم و احساسم اين است که اينها عوارض يک سلسله درمانهای روحی است که برای خودم در نظر گرفته‌ام. فکر می‌کنم که دارم دوران نقاهت را طی می‌کنم و يکی از نگرانيهايم آن است که اين محيط و آنچه بر سرم آمده، مرا نسبت به اين حساسيتها بدبين کند. نمی‌خواهم اين حساسيتها از بين بروند زيرا که به آنها اعتقاد دارم. البته همواره معتقدم بودنشان به شکل کنترل شده از نبودن، و نبودنشان از بودنشان به شکل کنترل نشده بهتر است.

راستی اين را برای يک نفر نوشتم. مدتهاست البته که نوشته‌امش ولی لازم نديدم که بخواندش. حالا اما ... شايد لازم باشد.

«لحظه‌ای در احساس من تردید نکن. آنچه گفتم به تو، به وقوع خواهد پیوست. من شکی ندارم. این تویی که باید به یقین برسی. (از در که بیرون آمدم، خیابان خیلی خلوت بود و آسمانِ شب، وسوسه انگیز برای قدم زدنی طولانی). خوب می‌دانی که چه قدر دوستت دارم. از آن مهمتر، خوب می‌دانی که «چگونه» دوستت دارم. آن خدایی که من می‌شناسم، آن خدایی که همیشه همراهم بود، آن هم نه یک همراه عادی، حتی سواره هم نبود، آن خدا آنقدر مرد هست که نتواند چنین کند با تو. حداقل اینکه، ترسو نیست. این را خوب می‌دانم. مردی که بترسد، نیست. مردی که بترسد وجود ندارد و بیش از توهم طبیعت و جهان پیرامونمان چیزی نخواهد بود. (هوا رو به خنکی گذاشته. می‌دانم که خوابیده‌ای و حرفهایم را نمی‌شنوی). باز کن چشمهایت را. باز کن. همه‌ی ما اشتباه می‌کنیم. شجاع باش و بپذیر (می‌دانم که هستی). اگر حرفی بی‌اغراق بگویم، باور نخواهی کرد. ولی مهم نیست به قول «او»، من مجبور نیستم خودم را نزد همه کس توجیه کنم. تو هم اگر نمی‌پذیری، نپذیر. ولی بدان که من در آن چهره، یک چیز روشن دیدم. هیچ کس هیچگاه به احساس من اطمینانی نکرد. اما این بار دیگر فرق دارد. این بار من خواهم رفت تا با خدای تو و من سخنی بگویم. سخن از کمک گرفتن نیست که همانا او «باید» کمک کند. او وظیفه‌اش کمک کردن است. سخن از صبر ِ لبریز شده‌ی توست و بخشودن اشتباهاتت. گناهان من که هیچ. ولی تو نه. تو هنوز پاکی. هنوز هم می‌شود در چهره‌ات چیزی دید که آدم را دلگرم کند. من برادر خوبی نبوده‌ام تا کنون. ولی حالا می‌خواهم باشم. می‌خواهم باشم. می‌ماند اینکه تو هم قبول کنی.»

راستی. هيچ وقت هيچ کس مرا جدی نگرفت. نه. نگويم هيچ کس که اينگونه ناشکری است. آنها که مرا جدی گرفتند، کمند. انگشت شمارند. آنها که معتقد بودند من بزرگ شده‌ام، خيلی کمند. خيلی انگشت شمارند! ولی بگزار همه در جهلشان بمانند. يقين دارم که وقتی پرده‌ها فرو افتد، همه شگفت زده خواهند شد. اين هم دليل واضحی دارد. ما عادت داريم معصوميت و کودکی را با هم و ملازم هم ببينيم. هيچ گاه در ذهن کوچک ما نگنجيده که می‌توان هم بزرگ بود، پير بود حتی، و در عين حال معصوم. شايد هم نشود. خدا می‌داند. به هر حال هميشه صداقت و سادگی و صراحت من و خيلی ديگر از رفتارهايم شُبه‌ی ناقص عقلی و ناتوانی اجتماعی ايجاد کرده برای ديگران و من هم هميشه می‌خندم و خواهم خنديد به اين «ديگران». نمی‌دانيد چه لذتی دارد دانستن چيزی که ديگران نمی‌دانند!من فقط يک بار سعی کردم اين رفتارها را توجيه کنم که آن هم سبب تمسخر يک نفر شد. اول ماجرا هم برايم خيلی مهم بود. ولی حالا ديگر نه. بگزريم و بگزاريم زمان آنچه حقيقت رفتارهای من است را برای اين «ديگران» روشن کند. من به هنگام لزوم، روزی که ديگر هيچ چاره‌ای نداشته باشم، دست از اين رفتارها خواهم کشيد و آنگاه است که .... اميدوارم هيچ گاه آن لحظه نيايد که من اين معصوميت را خيلی دوست دارم. نمی‌دانم چه چيزی می‌تواند مرا وادار به اين تغيير کند. ولی هر چه هست خيلی مهم است. من خيلی کم پيش می‌آيد که آن وسطها باشم. مرا يا در اوج و قله خواهيد يافت، يا در قعر و حضيض.

بوی خودخواهی و غرور می‌داد؟ اميدوارم که نه. می‌بينيد چه قدر می‌ترسم؟ هنوز درمان نشده‌ام آخر. گفتم که، دوره نقاهت را می‌گزرانم!

۱۳۸۳/۰۷/۲۶

فيدوس

فيدوس 2 هم منتشر شد.

۱۳۸۳/۰۷/۰۵

عکس

اسمشو فوتو بلاگ نذارين. نمی دونم. مثلا آلبوم عکس خوبه. برای اينکه راحت آپلود بشن، کيفيت عکسا رو آوردم پايين. اگه کسی عکس رو با کيفيت بهتر خواست، ميل بزنه.

۱۳۸۳/۰۷/۰۱

فيدوس

مراسم افتتاح فيدوس هم داره با همت آبادان بلاگر جور ميشه. ۹ مهر، ساعت ۶ بعد از ظهر، تالار مهر (درست گفتم؟). آبادان بلاگر داره تنهايی همه کاراشو انجام ميده. کا دمت گرم!

۱۳۸۳/۰۶/۱۶

دلتنگی 2

رويای سياه روزهای گذشته. نه. رويا نه. کابوس. تيرگيهايی که از پشت هر پرده ای می توان ديد. کنار ديوار راه می روم. سايه ديوار بلند و ممتد است. آفتاب فرو نشسته و من که از ديوار کوتاهترم نمی توانم سايه ام را ببينم. ذهنم درگير ناگفته هاست. در گير نا دانسته ها. تمام تلاشم برای رها کردنش تا حالا بيهوده بوده. احساس تلخ بودن می کنم. ولی من اين روزها هماهنگم با آنچه بر سرم آمده. آن هم تلخ به چشمم می آيد. گر چه گاهی کور سوهايی از اميد می توان ديد. اين روزها روزهای پر تلاطمی است. گاهی برای چند ساعتی ذهنم آزاد می شود و فکر اينکه خيلی سخت می گيرم برايم تسکين است. به خودم دلداری می دهم. ولی چند ساعت بعد باز هم همان وضع بر می گردد. اين روزها انگار از سفری بازگشته ام که به اندازه تمام عمرم به درازا کشيده. از سفری که در تمام طول راهش دويده ام. که در تمام زمان سفر باری را بر دوش کشيده ام که به سنگينی کوهی است. به اندازه تمام عمرم خسته ام و اين خستگی خواهد ماند بر تنم مگر آنکه ... اين روزها خسته ام. خيلی خسته. خيلی.

من و خدای من، در آن روز موعود، به انتظار همه آنها نشسته ايم که روزی درباره ام اشتباه کرده اند. من هيچ از آنها نمی خواهم. فقط آنچه به آنها دادم، بازپس می گيرم. همين.