۱۳۸۳/۰۷/۰۵
عکس
اسمشو فوتو بلاگ نذارين. نمی دونم. مثلا آلبوم عکس خوبه. برای اينکه راحت آپلود بشن، کيفيت عکسا رو آوردم پايين. اگه کسی عکس رو با کيفيت بهتر خواست، ميل بزنه.
۱۳۸۳/۰۷/۰۱
فيدوس
مراسم افتتاح فيدوس هم داره با همت آبادان بلاگر جور ميشه. ۹ مهر، ساعت ۶ بعد از ظهر، تالار مهر (درست گفتم؟). آبادان بلاگر داره تنهايی همه کاراشو انجام ميده. کا دمت گرم!
۱۳۸۳/۰۶/۱۶
دلتنگی 2
رويای سياه روزهای گذشته. نه. رويا نه. کابوس. تيرگيهايی که از پشت هر پرده ای می توان ديد. کنار ديوار راه می روم. سايه ديوار بلند و ممتد است. آفتاب فرو نشسته و من که از ديوار کوتاهترم نمی توانم سايه ام را ببينم. ذهنم درگير ناگفته هاست. در گير نا دانسته ها. تمام تلاشم برای رها کردنش تا حالا بيهوده بوده. احساس تلخ بودن می کنم. ولی من اين روزها هماهنگم با آنچه بر سرم آمده. آن هم تلخ به چشمم می آيد. گر چه گاهی کور سوهايی از اميد می توان ديد. اين روزها روزهای پر تلاطمی است. گاهی برای چند ساعتی ذهنم آزاد می شود و فکر اينکه خيلی سخت می گيرم برايم تسکين است. به خودم دلداری می دهم. ولی چند ساعت بعد باز هم همان وضع بر می گردد. اين روزها انگار از سفری بازگشته ام که به اندازه تمام عمرم به درازا کشيده. از سفری که در تمام طول راهش دويده ام. که در تمام زمان سفر باری را بر دوش کشيده ام که به سنگينی کوهی است. به اندازه تمام عمرم خسته ام و اين خستگی خواهد ماند بر تنم مگر آنکه ... اين روزها خسته ام. خيلی خسته. خيلی.
من و خدای من، در آن روز موعود، به انتظار همه آنها نشسته ايم که روزی درباره ام اشتباه کرده اند. من هيچ از آنها نمی خواهم. فقط آنچه به آنها دادم، بازپس می گيرم. همين.
من و خدای من، در آن روز موعود، به انتظار همه آنها نشسته ايم که روزی درباره ام اشتباه کرده اند. من هيچ از آنها نمی خواهم. فقط آنچه به آنها دادم، بازپس می گيرم. همين.
۱۳۸۳/۰۵/۲۴
احتضار کارون
در روزنامه شرق مورخ چهارشنبه 21 مرداد 1383 و در صفحه صنعت (صفحه 10)، در ستون نگاه در مطلبی تحت عنوان «ابهامات آب رفسنجان» و از قول مجری طرح (موسسه عمران رفسنجان)، مطالبی در 17 بند آمده (در پاسخ به گزارشی در شرق) که برخی از آنها جای تامل دارند:
بند سوم: چنانچه تمام سدهای برنامه ریزی شده بر روی رودخانه کارون هم ساخته شوند میزان آب تنظیمی آنها کمتر از نصف کل آورد سالیانه متوسط دراز مدت رودخانه کارون است و همچنان مقدار زیادی آب بدون استفاده سالیانه وارد خلیج فارس خواهد شد:
نمی دانم، آیا از یک رودخانه، هیچ آبی نباید وارد مصبش شود؟ یعنی انتظار دارند هیچ آب شیرینی به خلیج نریزد؟ کجای دنیا آب رودخانه اینگونه هدر می رود؟
بند پنجم: ... مطالعات زیست محیطی این طرح هم توسط شرکت مهندسی مشاور «مهاب قدس» انجام می شود....
این بند دیگر نیاز به توضیح ندارد! همه چیز هم شفاف و معلوم است! شرکت مهاب قدس را همه می شناسند و همه هم می دانند که اصلا هیچ ابهامی در فعالیتهای آن نیست. وابستگی اش هم که معلوم است به کیست.
بند هشتم: کل مخارج این طرح حدود شش هزار میلیارد ریال است که تماما توسط بخش خصوصی تامین می شود....
کاش معلوم می شد این بخش خصوصی کیست؟!
بند نهم: در بسیاری از نقاط جهان انتقال آب حوضه ای (حوزه ای؟) به عنوان یک ضرورت مطالعه و اجرا می شود....
این هم توجیه! آیا این طرحهایی هم که به «پیوست» آمده بوده، اکوسیستم به این عظمت را جابجا می کنند؟ آقایان کمی واقع بین باشید. طرحهای خیلی کوچکتر از این در این مملکت بر اثر سوء مدیریت به امان خدا رها شده آنوقت شما می خواهید به جای طرحهای خیلی کوچکتر و کم هزینه تر و مفیدتر طرح به این عظمت اجرا کنید. من که مطمئنم جواب می دهد!
بند سیزدهم: اکولوژی زیبا در پایین دست هیچ تغییری نخواهد کرد هر چند در دنیا برای پیشرفت گاهی اکولوژی نیز دست خوش تغییراتی خواهد شد.
این اکولوژی زیبا که از آن می گویید، «بود» آقایان، دیگر نیست. حالا بیایید ببینید بر اثر همین طرحهای عظیم و سود بخش اجرا شده! چه بر سر طبیعت زیبای خوزستان آمده، چه بر سر مردم سختی کشیده آن آمده. به علاوه معلوم نیست این موسسه معظم با کدام استدلال این امر را توجیه می کند؟
بند چهاردهم: تغییری در آبزیان منطقه ایجاد نخواهد شد و چنانچه تغییری ایجاد شود باید به تفاوتهای اقتصادی توجه کرد.
بله. تغییری ایجاد نخواهد شد. تنها تغییر ایجاد شده تا حالا، از بین رفتن چند گونه نادر جانوری در تالاب شادگان بوده که یک تالاب بین المللی است (بود. چون حالا دیگر چیزی از آن نمانده)
بند پانزدهم: شوری آب کارون ارتباطی با برداشت آب برای رفسنجان نخواهد داشت.
این هم که کاملا بدیهی است. شوری آب کارون به این ماجرا ربطی ندارد چون قبل از آن توسط طرح توسعه نیشکر آب کارون به اندازه ممکن شور شده است.
باید توجه داشت آب کلا جزء منابع طبیعی است و نگاه منطقه ای به آن صحیح نیست.
آخر آقایان عزیز، این ماییم که به ماجرا «منطقه ای» نگاه می کنیم یا شما؟ مگر این آب ارث پدر ماست که به آن منطقه ای نگاه کنیم (ولی ظااهرا کل مملکت ارث پدر شماست!)؟ مگر زمانی که شما بی حساب بی حساب روی کارون و رودخانه های دیگر استان سد ساختید کسی مخالفتی کرد؟ چرا آن موقع ما به یاد ناسیونالیست بازی نبودیم؟ آن طرحها همه توجیه داشت. ولی حالا چه؟ وضع فلاکت بار فقر و بیکاری در این دیار را می بینید و باز هم طرحههای اینچنینی را توجیه می کنید؟ کدامتان تا حالا مجبور شده اید مثل مردم عهد پارینه سنگی، بشکه های آب را هر روز تا در خانه کول کنید تا آب آشامیدنی بچه هایتان را تامین کنید؟ کدامتان وقتی رفته زیر دوش حمام، از زیر آفتاب سوزنده، فرق آب را از عرق، از فرط شوری نفهمیده؟
بند هفدهم: سدهای تاسیس شده بر روی کارون برای جلوگیری از فصلی شدن رودخانه است.
تا آنجا که من و دیگران به یاد داریم، کارون هیچگاه رودخانه فصلی نبوده که حالا این سدها بخواهند جلو فصلی شدنش را بگیرند. ولی مطمئن باشید با اینگونه طرحهای بدیع شما، اگر کارونی بماند، حتما فصلی خواهد بود.
در پایان یک نکته را یاد آوری کنم. معلوم نیست حرف مسوولین این موسسه در بندهای سیزده و چهارده و پانزده بر اساس کدام دلیل منطقی است. اصلا دلیل دارد یا بر اساس حدسیات ایشان است؟
***********************************
نکته مهم! فیدوس هم بعد از 3 تا پیش شماره و یه ویژه نامه قراره در شماره اصلی چاپ بشه. یه سری مشکلات داریم که باید حل بشه (که میشه ان شاء الله). لینکش هم در قسمت فرهنگ و ادبیات هست.
بند سوم: چنانچه تمام سدهای برنامه ریزی شده بر روی رودخانه کارون هم ساخته شوند میزان آب تنظیمی آنها کمتر از نصف کل آورد سالیانه متوسط دراز مدت رودخانه کارون است و همچنان مقدار زیادی آب بدون استفاده سالیانه وارد خلیج فارس خواهد شد:
نمی دانم، آیا از یک رودخانه، هیچ آبی نباید وارد مصبش شود؟ یعنی انتظار دارند هیچ آب شیرینی به خلیج نریزد؟ کجای دنیا آب رودخانه اینگونه هدر می رود؟
بند پنجم: ... مطالعات زیست محیطی این طرح هم توسط شرکت مهندسی مشاور «مهاب قدس» انجام می شود....
این بند دیگر نیاز به توضیح ندارد! همه چیز هم شفاف و معلوم است! شرکت مهاب قدس را همه می شناسند و همه هم می دانند که اصلا هیچ ابهامی در فعالیتهای آن نیست. وابستگی اش هم که معلوم است به کیست.
بند هشتم: کل مخارج این طرح حدود شش هزار میلیارد ریال است که تماما توسط بخش خصوصی تامین می شود....
کاش معلوم می شد این بخش خصوصی کیست؟!
بند نهم: در بسیاری از نقاط جهان انتقال آب حوضه ای (حوزه ای؟) به عنوان یک ضرورت مطالعه و اجرا می شود....
این هم توجیه! آیا این طرحهایی هم که به «پیوست» آمده بوده، اکوسیستم به این عظمت را جابجا می کنند؟ آقایان کمی واقع بین باشید. طرحهای خیلی کوچکتر از این در این مملکت بر اثر سوء مدیریت به امان خدا رها شده آنوقت شما می خواهید به جای طرحهای خیلی کوچکتر و کم هزینه تر و مفیدتر طرح به این عظمت اجرا کنید. من که مطمئنم جواب می دهد!
بند سیزدهم: اکولوژی زیبا در پایین دست هیچ تغییری نخواهد کرد هر چند در دنیا برای پیشرفت گاهی اکولوژی نیز دست خوش تغییراتی خواهد شد.
این اکولوژی زیبا که از آن می گویید، «بود» آقایان، دیگر نیست. حالا بیایید ببینید بر اثر همین طرحهای عظیم و سود بخش اجرا شده! چه بر سر طبیعت زیبای خوزستان آمده، چه بر سر مردم سختی کشیده آن آمده. به علاوه معلوم نیست این موسسه معظم با کدام استدلال این امر را توجیه می کند؟
بند چهاردهم: تغییری در آبزیان منطقه ایجاد نخواهد شد و چنانچه تغییری ایجاد شود باید به تفاوتهای اقتصادی توجه کرد.
بله. تغییری ایجاد نخواهد شد. تنها تغییر ایجاد شده تا حالا، از بین رفتن چند گونه نادر جانوری در تالاب شادگان بوده که یک تالاب بین المللی است (بود. چون حالا دیگر چیزی از آن نمانده)
بند پانزدهم: شوری آب کارون ارتباطی با برداشت آب برای رفسنجان نخواهد داشت.
این هم که کاملا بدیهی است. شوری آب کارون به این ماجرا ربطی ندارد چون قبل از آن توسط طرح توسعه نیشکر آب کارون به اندازه ممکن شور شده است.
باید توجه داشت آب کلا جزء منابع طبیعی است و نگاه منطقه ای به آن صحیح نیست.
آخر آقایان عزیز، این ماییم که به ماجرا «منطقه ای» نگاه می کنیم یا شما؟ مگر این آب ارث پدر ماست که به آن منطقه ای نگاه کنیم (ولی ظااهرا کل مملکت ارث پدر شماست!)؟ مگر زمانی که شما بی حساب بی حساب روی کارون و رودخانه های دیگر استان سد ساختید کسی مخالفتی کرد؟ چرا آن موقع ما به یاد ناسیونالیست بازی نبودیم؟ آن طرحها همه توجیه داشت. ولی حالا چه؟ وضع فلاکت بار فقر و بیکاری در این دیار را می بینید و باز هم طرحههای اینچنینی را توجیه می کنید؟ کدامتان تا حالا مجبور شده اید مثل مردم عهد پارینه سنگی، بشکه های آب را هر روز تا در خانه کول کنید تا آب آشامیدنی بچه هایتان را تامین کنید؟ کدامتان وقتی رفته زیر دوش حمام، از زیر آفتاب سوزنده، فرق آب را از عرق، از فرط شوری نفهمیده؟
بند هفدهم: سدهای تاسیس شده بر روی کارون برای جلوگیری از فصلی شدن رودخانه است.
تا آنجا که من و دیگران به یاد داریم، کارون هیچگاه رودخانه فصلی نبوده که حالا این سدها بخواهند جلو فصلی شدنش را بگیرند. ولی مطمئن باشید با اینگونه طرحهای بدیع شما، اگر کارونی بماند، حتما فصلی خواهد بود.
در پایان یک نکته را یاد آوری کنم. معلوم نیست حرف مسوولین این موسسه در بندهای سیزده و چهارده و پانزده بر اساس کدام دلیل منطقی است. اصلا دلیل دارد یا بر اساس حدسیات ایشان است؟
***********************************
نکته مهم! فیدوس هم بعد از 3 تا پیش شماره و یه ویژه نامه قراره در شماره اصلی چاپ بشه. یه سری مشکلات داریم که باید حل بشه (که میشه ان شاء الله). لینکش هم در قسمت فرهنگ و ادبیات هست.
۱۳۸۳/۰۵/۲۱
دايه مهربانتر از مادر
اين روزها وقتی کارون را ميبينی، ميتوانی احساس کنی که ديگر آن کارون سابق نيست. بسيار کم آبتر از گذشته. اين رودخانه رگ حيات مردم اين سرزمين (خوزستان) است. تمام کشاورزی منطقه، که حالا ديگر به نفع هزار و يک نقشه و ايده احمقانه آقايان رو به نابودی است، متکی به اين رودخانه بوده و تا مردم اين ديار يادشان هست، همينگونه بوده. من واقعا نميدانم کسی که اين طرحها را پياده ميکند، چه قدر راجع به آنها فکر ميکند و آنها را ارزيابی ميکند ولی گاهی به اين نتيجه ميرسم (خيلی جدی) که صبح قبل از رفتن به محل کار و بعد از خوردن يک شام نسبتا سنگين و طی يک کابوس آشفته اين افکار به ذهن آقايان متبادر ميشود! کاش يک بار با اينها ميشد حرف زد و ديد حرف حسابشان چيست. راستش من هميشه به اين نتيجه رسيدهام که اينها يا خيلی باهوشند يا خيلی احمق (که بعدها فهميدم عدهايشان از دسته اولند و عدهای از دسته دوم!)
آخر من نميدانم کجای دنيا به اين راحتی و با اين هزينه گزاف، آنهم در شرايطی که مردم منطقه در اين وضع به سر ميبرند، مسوولين مملکت يک اکوسيستم به اين وسعت را به راحتی زير و رو ميکنند. اول که آب کارون رفت به زايندهرود و به يمن آن زاينده رود دوباره جان گرفت. حالا هم که آب را به قم و دشت رفسنجان ميبرند. معلوم نيست تا کی اين مردم، که سالها سختی جنگ را تحمل کرده و ميکنند، بايد قربانی افکار و ايدههای بچهگانه و کاملا جهتدار مسوولين بيمسووليت اين مملکت باشند. آن از طرح نيشکر که معلوم نيست کدام احمقی (همه ميدانند کدامشان) آغازش کرد و به تبعش آب منطقه به آن وضع دچار شد، پوشش گياهی منطقه تماما آسيب ديد (که اثرش را در گرمای هوای اين چند تابستان داريم ميبينيم)، آن همه هزينه برای انتقال آب آشاميدنی به مردم (که البته همچنان طرحها نيمه کارهاند) تحميل کرد، نيروی کار بومی را حذف و نيروی کار غير بومی (آنکه آقايان دلشان خواست) را جايگزين آن کرد، برای خريد زمينهای مردم آنها را به چوب بست و هزار و يک کثافت کاری ديگر. اين هم از انتقال آب کارون به دشت رفسنجان. عقل که نباشد جان در عذاب است. فردا هم لابد به خاطر انتقال آب کارون سدهای مملکت با کم آبی مواجه ميشوند و آنوقت خر بيار و باقالی بار کن! من نميدانم مگر يک مملکت بايد در همه زمينهها خود کفا باشد؟ مگر اين همه کشور پيشرفته و صنعتی، همه چيزشان از خودشان است؟ يا نه اينها خودشان را به آمريکا و استکبار جهانی فروختهاند و فقط ماييم که داريم با شرافت مملکت داری ميکنيم؟ حالا اگر ما شکرمان را از کوبا (نترسيد، عمو فيدل خيلی هم باحال است و کلی تحويلمان ميگيرد! هيچ ربطی هم به آمريکاييها ندارد!) وارد ميکرديم چه ميشد مثلا؟ (کوبا را من باب مثال عرض کردم ها!) فکر ميکنم هر احمقی متوجه ميشد که احيای نخلستانهای خوزستان، با توجه به هزينه کمتر، نيروی انسانی ارزانتر و متخصصتر و شرايط ويژه همسايهمان (عراق) ميتوانست برای مردم و مملکت سودمندی خيلی بيشتری به همراه آورد.
اين مردم سالها زجر کشيدند. نه فقط ۸ سال جنگ را که تمام سالهای پس از آن را. اما حالا دارند قربانی افکار شوم يک عده نامرد ميشوند. خوزستانی که (بدون اغراق) رگ حياتی و منبع در آمد اقتصادی اين مملکت است، بايد خودش بی نصيب بماند. مردمی که نفت زير خانههايشان است (و هيچ منتی هم از اين بابت به سر کسی نداريم که اين يک نعمت خداداد است) بايد کپسول گاز را اين ور و آن ور کول کنند تا مبادا بی نصيب بمانند و هزار دردسر ديگر. بعد هم بايد ساکت باشند و دم بر نياورند. خوب گناه خود ماست. دايه مهربانتر از مادر هم مگر ميشود؟
آخر من نميدانم کجای دنيا به اين راحتی و با اين هزينه گزاف، آنهم در شرايطی که مردم منطقه در اين وضع به سر ميبرند، مسوولين مملکت يک اکوسيستم به اين وسعت را به راحتی زير و رو ميکنند. اول که آب کارون رفت به زايندهرود و به يمن آن زاينده رود دوباره جان گرفت. حالا هم که آب را به قم و دشت رفسنجان ميبرند. معلوم نيست تا کی اين مردم، که سالها سختی جنگ را تحمل کرده و ميکنند، بايد قربانی افکار و ايدههای بچهگانه و کاملا جهتدار مسوولين بيمسووليت اين مملکت باشند. آن از طرح نيشکر که معلوم نيست کدام احمقی (همه ميدانند کدامشان) آغازش کرد و به تبعش آب منطقه به آن وضع دچار شد، پوشش گياهی منطقه تماما آسيب ديد (که اثرش را در گرمای هوای اين چند تابستان داريم ميبينيم)، آن همه هزينه برای انتقال آب آشاميدنی به مردم (که البته همچنان طرحها نيمه کارهاند) تحميل کرد، نيروی کار بومی را حذف و نيروی کار غير بومی (آنکه آقايان دلشان خواست) را جايگزين آن کرد، برای خريد زمينهای مردم آنها را به چوب بست و هزار و يک کثافت کاری ديگر. اين هم از انتقال آب کارون به دشت رفسنجان. عقل که نباشد جان در عذاب است. فردا هم لابد به خاطر انتقال آب کارون سدهای مملکت با کم آبی مواجه ميشوند و آنوقت خر بيار و باقالی بار کن! من نميدانم مگر يک مملکت بايد در همه زمينهها خود کفا باشد؟ مگر اين همه کشور پيشرفته و صنعتی، همه چيزشان از خودشان است؟ يا نه اينها خودشان را به آمريکا و استکبار جهانی فروختهاند و فقط ماييم که داريم با شرافت مملکت داری ميکنيم؟ حالا اگر ما شکرمان را از کوبا (نترسيد، عمو فيدل خيلی هم باحال است و کلی تحويلمان ميگيرد! هيچ ربطی هم به آمريکاييها ندارد!) وارد ميکرديم چه ميشد مثلا؟ (کوبا را من باب مثال عرض کردم ها!) فکر ميکنم هر احمقی متوجه ميشد که احيای نخلستانهای خوزستان، با توجه به هزينه کمتر، نيروی انسانی ارزانتر و متخصصتر و شرايط ويژه همسايهمان (عراق) ميتوانست برای مردم و مملکت سودمندی خيلی بيشتری به همراه آورد.
اين مردم سالها زجر کشيدند. نه فقط ۸ سال جنگ را که تمام سالهای پس از آن را. اما حالا دارند قربانی افکار شوم يک عده نامرد ميشوند. خوزستانی که (بدون اغراق) رگ حياتی و منبع در آمد اقتصادی اين مملکت است، بايد خودش بی نصيب بماند. مردمی که نفت زير خانههايشان است (و هيچ منتی هم از اين بابت به سر کسی نداريم که اين يک نعمت خداداد است) بايد کپسول گاز را اين ور و آن ور کول کنند تا مبادا بی نصيب بمانند و هزار دردسر ديگر. بعد هم بايد ساکت باشند و دم بر نياورند. خوب گناه خود ماست. دايه مهربانتر از مادر هم مگر ميشود؟
۱۳۸۳/۰۵/۰۵
کتاب
اول: باز هم زويا پيرزاد! کتاب جديدش «عادت می کنيم» هم بالاخره چاپ شده. ۲۶۶ صفحه، ۲۵۰۰ تومن. کمی قيمتش زياده. تيراژش هم زياد بالا نيست. داستان در مورد يک خانواده اس تشکيل شده از مادر بزرگ، دخترش و نوه. زندگی سه نسل از آدمهای جامعه. باز هم طبقه کاملا مرفه با دغدغه های خاص خودش. البته پايان بندی کتاب از حالت کليشه بيرون اومده و پايانش بازه و اينبار هم شخصيت «آرزو» کاملا مشابه «کلاريس» در «چراغها ...» همون زن نسبتا ايده آله. کلا کتاب چه از لحاظ محتوا و چه از نظر انشا بسيار شبيه رمان قبليشه. کتاب همون سبک آشنای پيرزاد رو همراهش داره. با همون تعبيرها: تشبيه شمشادها و بوته ها به دانش آموزای اول دبستان در اول مهر، ابراز علاقه به درخت خرمالو و در نهايت همون ديالوگهای دوست داشتنی و آشنا (که آدم رو در تصوير سازی بسيار ياری می کنه). به هر حال اين ويژگی سبک پيرزاد که شما هيچ گاه مجبور نمی شيد برای فهم بخشی از داستان، جمله ای رو دو بار بخونيد، همچنان حفظ شده.
دوم: آنها که «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خونده باشن، می تونن خيلی راحت بفهمن که «سال بلوا» هم خيلی شبيه سمفونی مردگانه. با کمی تفاوت. در مجموع من از سبک نوشتاری و تا حدودی هم پرداخت شخصيت عباس معروفی خوشم اومد. البته هميشه شروع کتابهاش برام گنگ بوده.
سوم: به پری دريايی: سلام. کاش می اومدی بازم. من هر چه کردم نتونستم به صفحه ات وارد بشم. آدرس ظاهرا وجود نداره. کاش نشونه ای از خودت می ذاشتی. هر جا هستی برات آرزوی موفقيت می کنم و منتظرت هستم.
دوم: آنها که «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خونده باشن، می تونن خيلی راحت بفهمن که «سال بلوا» هم خيلی شبيه سمفونی مردگانه. با کمی تفاوت. در مجموع من از سبک نوشتاری و تا حدودی هم پرداخت شخصيت عباس معروفی خوشم اومد. البته هميشه شروع کتابهاش برام گنگ بوده.
سوم: به پری دريايی: سلام. کاش می اومدی بازم. من هر چه کردم نتونستم به صفحه ات وارد بشم. آدرس ظاهرا وجود نداره. کاش نشونه ای از خودت می ذاشتی. هر جا هستی برات آرزوی موفقيت می کنم و منتظرت هستم.
۱۳۸۳/۰۴/۲۹
دلتنگی 1
به بيرون پنجره بنگر. سعادتی را که ساليان در انتظارش بوده ای خواهی ديد. گم شده در غبار زمان، و تو نادانسته با دست خويش آن را گم کرده ای.
آزاد شو. از اين قيدها خود را برهان، تا شايد اميدی به رستگاريت باشد. مگر نه آنکه آنها که رها هستند، آزاد از هفت بند دنيا، رستگارند؟
حرفها را می شنوی. روحت گويی در آسمانها سير می کند. خسته ای. خسته از همه چيز و با خودت حرف می زنی. بگو. بگو که چه بر سرت آمده در اين روزها. اما مگر چه آمده بر سرت؟ جز آنکه رخوتی را که به سراغت آمد، خود پسنديدی. بگريز. بگريز از خودت و از هر آنچه می خواهد تو را به زير بکشد. خشمگين شو. برای يک بار هم که شده خشمگين شو که تو به اين خشم نيازمندی. آرام مباش. پرخاش کن. فرياد. فقط فرياد دردت را درمان خواهد کرد.
مگر در اين سالها که فرياد کشيده ام و پرخاش کرده ام چه شده؟ هيچ. جز آزردن ديگران هيچ نداشته. من تشنه به آرامشم. تا کی؟ برای چه؟ مهم نيست. من آنچه می خواهم سکونی است هر چند کوتاه تا خود را باز يابم. توقف زمان آرزويی محال است ولی چه کنم که تنها راه من اين است. به آسمان می نگرم. پشت اين پرده آبی کسی است که همه چيز را می داند. ذره ای از علمش برايم کفايت می کند. من خدای خويش را شرمنده خواهم کرد.
آزاد شو. از اين قيدها خود را برهان، تا شايد اميدی به رستگاريت باشد. مگر نه آنکه آنها که رها هستند، آزاد از هفت بند دنيا، رستگارند؟
حرفها را می شنوی. روحت گويی در آسمانها سير می کند. خسته ای. خسته از همه چيز و با خودت حرف می زنی. بگو. بگو که چه بر سرت آمده در اين روزها. اما مگر چه آمده بر سرت؟ جز آنکه رخوتی را که به سراغت آمد، خود پسنديدی. بگريز. بگريز از خودت و از هر آنچه می خواهد تو را به زير بکشد. خشمگين شو. برای يک بار هم که شده خشمگين شو که تو به اين خشم نيازمندی. آرام مباش. پرخاش کن. فرياد. فقط فرياد دردت را درمان خواهد کرد.
مگر در اين سالها که فرياد کشيده ام و پرخاش کرده ام چه شده؟ هيچ. جز آزردن ديگران هيچ نداشته. من تشنه به آرامشم. تا کی؟ برای چه؟ مهم نيست. من آنچه می خواهم سکونی است هر چند کوتاه تا خود را باز يابم. توقف زمان آرزويی محال است ولی چه کنم که تنها راه من اين است. به آسمان می نگرم. پشت اين پرده آبی کسی است که همه چيز را می داند. ذره ای از علمش برايم کفايت می کند. من خدای خويش را شرمنده خواهم کرد.
۱۳۸۳/۰۴/۲۲
خواب
اين چند روز داشتم کتاب «بار ديگر شهري که دوست ميداشتم» از نادر ابراهيمي را ميخواندم. کتاب را دوستي به من داد. وقتي داشت کتاب را ورق ميزد، به شکل تصادفي، دو سه کلمه از يکي از جملههاي کتاب را ديدم. احساسي به من گفت اين کتاب خيلي شبيه مايدههاي زميني است. من مايدههاي زميني را خوب ميشناسم. وقتي کتاب را آغاز کردم، احساسم به يقين بدل گشت. شايد تفاوتش با مايدههاي زميني که بر خلاف نامش خيلي هم زميني نيست، آن باشد که زميني تر از آن است، که البته من ميگذارمش به حساب تفاوت «نادر ابراهيمي» و «آندره ژيد»:
«من پيش از اين بارها گفته بودم که التماس شکوه زندگي را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بي رنگ ميکند، و آنچه از هر استغاثه به جاي ميماند ندامت است. تو همانگاه بود که ميتوانستي روز را در من بروياني. در تو نگريستم و صداي فرياد سگها شب را در اعماق من بيدار کرد. هليا! در آن لحظههاي عذاب آفرين کجا بودي؟»
«گريستن هليا، تنها و صميمانه گريستن را بياموز»
«از ياد مران که اينگونه شناساييها بيشتر از عداوت، انسان را خاک ميکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو ميآيند بشور! تمام آنها که ديوار ميان ما بودند انتظار فرو ريختن عذابشان ميداد. کساني بودند که ميخواستند آزمايش را بيازمايند. اما من از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چيزي به جاي نميگذارد. مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن ضربهي يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد.»
«و تو نخواستي. نخواستي به پناهگاه دوران کودکيات باز گردي.اکنون که اصوات ناخوشايند آنها در تو فروميريزد و بيدار نشستهاي، به ياد داشته باش که يک مرد، عشق را پاس ميدارد. يک مرد هر چه را که ميتواند به قربانگاه عشق ميآورد. آنچه فداکردني است فدا ميکند. آنچه شکستني است ميشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل ميکند.اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن، به گدايي نميرود. »
«بخواب هليا. دير است. ديگر هيچ کس نيمه شب بيدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت: «بيداري هليا؟ بلند شو برويم گنجشک بگيريم» با آن چراغ دستي کوچک زير درختان نارنج ميگرديم. گنجشکها شبها نميتوانند پرواز کنند. تو ميلرزي. من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشي و ما از مجرمين روزگارمان نيستيم. ما را به قصاص گناهي که نکردهايم نميسوزند.»
«شهر آوازي نيست که رهگذري به ياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. هيچ کس شهري را بيدليل نفرين نخواهد کرد. هيچ کس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم. انسان، خاک را تقديس ميکند. انسان در خاک ميرويد، چون گياه، و در خاک ميميرد. هليا! تو مرا از من جدا کردي. تو مرا از روييدن بازداشتي. تو هرگز نخواهي دانست که يک مرد در امتداد يازده سال راندگي چگونه باطل خواهد شد. هليا! تو با درخت ريشه سوختهاي که به باغ خويش باز ميگردد چه ميتواني گفت؟»
«آه هليا! چيزي خوفناکتر از تکيهگاه نيست.ذلت، رايگانترين هديه هر پناهي است که ميتوان جست.»
«بخواب هليا! بس است. راهي است که رفتهايم.آيا کدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بيست سال از آن روزي گذشته است که من شهرم را از ديدگاه تازهاي به ياد سپردم.»
«تو از صداي غربت، از فرياد قدرت و از رنگ مرگ ميترسي؟ هليا! براي دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز، و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را، و براي عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.»
«هليا! بازگشت ما پايان همه چيز بود. ميتوان به سوي رهايي گريخت، اما بازگشت به اسارت نابخشودني است. من گفتم که باز نگرديم.»
«من که از درون ديوارهاي مشبک شب را ديدهام و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگهاي ستم کوبيدهام. من که به فرسايش واژهها خو کردهام. و من، باز آفرينندهي اندوه، هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود. و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد. زيرا نه من ماندني هستم نه تو، هليا.آنچه ماندني است وراي من و تو است. »
«بگذار که انسان سادهترين دروغهاي خوب را باور کند.»
« باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. مرا تصديق کني يا انکار، مرا سر آغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايانها فرو نميروم. مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم. باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. هليا! خشم زمانِ من، بر من، مرا منهدم نميکند. من روح جاري اين خاکم. من روان دايم يک دوست داشتن هستم. »
«بگذار بار ديگر به شهري باز گردم که خوابهاي مرا زنده خواهد کرد. من ميخواهم به کودکي خويش باز گردم. به پاکترين رؤياها. به سوي آنچه که مرا هفت ساله بودن بياموزد. که همه چيز را با رنگهاي کودکانه بياميزد. پاي پلهها بنشينم و به صداي شستن ظرفها گوش بدهم.»
«هليا! ژرفترين پاک روبيها پيماني است با باد. بگذار باد بروبد. بگذار که رستنيها به دست خويش برويند. از تمام دروازهها آن را باز بگذار که دروازهباني ندارد و يک طرفه است به سوي درون. از تمام خندهها آن را بستاي که جانشين گريستن شده است.»
« من خندهام را از فضا، از شب و از باران پس ميخواهم. من تمام خندههايي را که از دو سوي نردههاي رنگين باغ، در کنار آن درخت بزرگ کاج، زير آن سايهبان غرق شده در پيچکهاي سبز، در کنار چاه سنگچين شده آب، نزديک لانه زنبورهاي عسل، در ميان انبوه سبزههاي مرطوب (که قيچي باغبان در آنها صدا ميکرد) و در راه کوتاه ميان خانه و مدرسه در ديدگان تو ريختم باز پس ميخواهم. »
«خواب... تنها خواب... بخواب هليا، دير است. دود ديدگانت را آزار ميدهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خالي است هليا...»
اما «ناتاناييل» با «هليا» تفاوت دارد. فکر ميکنم بايد يکبار ديگر مايدههاي زميني را بخوانم.
«من پيش از اين بارها گفته بودم که التماس شکوه زندگي را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بي رنگ ميکند، و آنچه از هر استغاثه به جاي ميماند ندامت است. تو همانگاه بود که ميتوانستي روز را در من بروياني. در تو نگريستم و صداي فرياد سگها شب را در اعماق من بيدار کرد. هليا! در آن لحظههاي عذاب آفرين کجا بودي؟»
«گريستن هليا، تنها و صميمانه گريستن را بياموز»
«از ياد مران که اينگونه شناساييها بيشتر از عداوت، انسان را خاک ميکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو ميآيند بشور! تمام آنها که ديوار ميان ما بودند انتظار فرو ريختن عذابشان ميداد. کساني بودند که ميخواستند آزمايش را بيازمايند. اما من از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چيزي به جاي نميگذارد. مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن ضربهي يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد.»
«و تو نخواستي. نخواستي به پناهگاه دوران کودکيات باز گردي.اکنون که اصوات ناخوشايند آنها در تو فروميريزد و بيدار نشستهاي، به ياد داشته باش که يک مرد، عشق را پاس ميدارد. يک مرد هر چه را که ميتواند به قربانگاه عشق ميآورد. آنچه فداکردني است فدا ميکند. آنچه شکستني است ميشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل ميکند.اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن، به گدايي نميرود. »
«بخواب هليا. دير است. ديگر هيچ کس نيمه شب بيدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت: «بيداري هليا؟ بلند شو برويم گنجشک بگيريم» با آن چراغ دستي کوچک زير درختان نارنج ميگرديم. گنجشکها شبها نميتوانند پرواز کنند. تو ميلرزي. من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشي و ما از مجرمين روزگارمان نيستيم. ما را به قصاص گناهي که نکردهايم نميسوزند.»
«شهر آوازي نيست که رهگذري به ياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. هيچ کس شهري را بيدليل نفرين نخواهد کرد. هيچ کس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم. انسان، خاک را تقديس ميکند. انسان در خاک ميرويد، چون گياه، و در خاک ميميرد. هليا! تو مرا از من جدا کردي. تو مرا از روييدن بازداشتي. تو هرگز نخواهي دانست که يک مرد در امتداد يازده سال راندگي چگونه باطل خواهد شد. هليا! تو با درخت ريشه سوختهاي که به باغ خويش باز ميگردد چه ميتواني گفت؟»
«آه هليا! چيزي خوفناکتر از تکيهگاه نيست.ذلت، رايگانترين هديه هر پناهي است که ميتوان جست.»
«بخواب هليا! بس است. راهي است که رفتهايم.آيا کدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بيست سال از آن روزي گذشته است که من شهرم را از ديدگاه تازهاي به ياد سپردم.»
«تو از صداي غربت، از فرياد قدرت و از رنگ مرگ ميترسي؟ هليا! براي دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز، و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را، و براي عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.»
«هليا! بازگشت ما پايان همه چيز بود. ميتوان به سوي رهايي گريخت، اما بازگشت به اسارت نابخشودني است. من گفتم که باز نگرديم.»
«من که از درون ديوارهاي مشبک شب را ديدهام و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگهاي ستم کوبيدهام. من که به فرسايش واژهها خو کردهام. و من، باز آفرينندهي اندوه، هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود. و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد. زيرا نه من ماندني هستم نه تو، هليا.آنچه ماندني است وراي من و تو است. »
«بگذار که انسان سادهترين دروغهاي خوب را باور کند.»
« باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. مرا تصديق کني يا انکار، مرا سر آغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايانها فرو نميروم. مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم. باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. هليا! خشم زمانِ من، بر من، مرا منهدم نميکند. من روح جاري اين خاکم. من روان دايم يک دوست داشتن هستم. »
«بگذار بار ديگر به شهري باز گردم که خوابهاي مرا زنده خواهد کرد. من ميخواهم به کودکي خويش باز گردم. به پاکترين رؤياها. به سوي آنچه که مرا هفت ساله بودن بياموزد. که همه چيز را با رنگهاي کودکانه بياميزد. پاي پلهها بنشينم و به صداي شستن ظرفها گوش بدهم.»
«هليا! ژرفترين پاک روبيها پيماني است با باد. بگذار باد بروبد. بگذار که رستنيها به دست خويش برويند. از تمام دروازهها آن را باز بگذار که دروازهباني ندارد و يک طرفه است به سوي درون. از تمام خندهها آن را بستاي که جانشين گريستن شده است.»
« من خندهام را از فضا، از شب و از باران پس ميخواهم. من تمام خندههايي را که از دو سوي نردههاي رنگين باغ، در کنار آن درخت بزرگ کاج، زير آن سايهبان غرق شده در پيچکهاي سبز، در کنار چاه سنگچين شده آب، نزديک لانه زنبورهاي عسل، در ميان انبوه سبزههاي مرطوب (که قيچي باغبان در آنها صدا ميکرد) و در راه کوتاه ميان خانه و مدرسه در ديدگان تو ريختم باز پس ميخواهم. »
«خواب... تنها خواب... بخواب هليا، دير است. دود ديدگانت را آزار ميدهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خالي است هليا...»
اما «ناتاناييل» با «هليا» تفاوت دارد. فکر ميکنم بايد يکبار ديگر مايدههاي زميني را بخوانم.
۱۳۸۳/۰۴/۰۶
۱۳۸۳/۰۳/۰۳
۱۳۸۳/۰۱/۱۷
باران و تگرگ
ديشب، حدود ساعت يك و نيم شب، وقتي بارون و تگرگ رو ديدم نتونستم طاقت بيارم! رفتم بيرون و زير بارون و تگرگ شروع كردم به قدم زدن. مثل ديوونهها. ولي خيلي حال داد. خدا رو شكر تگرگا اونقدر بزرگ نبودن كه آسيبي برسونن. خيي كيف داشت.
اينو درست قبل از شروع بارون داشتم ميخوندم:
*در حضور باد*
كلماتم را
در جوي سحر ميشويم،
لحظههايم را
در روشني ِ بارانها،
تا براي تو شعري بسرايم روشن.
تا كه بيدغدغه،
بي ابهام،
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالك دشت و هامون-
با تو بيپرده بگويم
كه تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون.
«شفيعي كدكني، از زبان برگ»
اينو درست قبل از شروع بارون داشتم ميخوندم:
*در حضور باد*
كلماتم را
در جوي سحر ميشويم،
لحظههايم را
در روشني ِ بارانها،
تا براي تو شعري بسرايم روشن.
تا كه بيدغدغه،
بي ابهام،
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالك دشت و هامون-
با تو بيپرده بگويم
كه تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون.
«شفيعي كدكني، از زبان برگ»
مبهم
پيشاپيش از دوستاني كه اين متن را نميفهمند معذرت ميخواهم! سخت نگيريد. چيز خاصي ندارد اين يكي (استثنائا)!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
۱۳۸۳/۰۱/۱۶
خشم
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
سفر نامه باران
آخرين برگ سفر نامه باران اين است:
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
۱۳۸۳/۰۱/۱۰
غرور
من كودكي بيش نبودم. ساده و صادق. و خوب ميداني كه آدمهاي اينچنيني، به شدت آسيب پذيرند. تنها سلاحم براي دفاع از خودم در برابر اين دنياي پر از ديو و دد، «اتكا به نفس»م بود. وقتي آن را «غرور» ناميدي، من شكستم و فرو ريختم. ديگر هيچ نداشتم كه بگويم. هيچ. هيچ.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
۱۳۸۲/۱۲/۲۰
خونه
بابا اين دانشگاه ما هم شاهكاره. همه استاداش بیسوادن، بعد ادعاشون آسمونو پاره كرده! طی يك كاوش و پژوهش ۳ ساله بالاخره تا حالا ۲ تا آدم بين استادای اينجا پيدا كردم.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
۱۳۸۲/۱۲/۱۳
بالاخره
يه نكته جالب رو ديروز فهميدم. داشتم كتاب «انتری كه لوطیاش مرده بود و چند داستان ديگر» رو میخوندم. اول كتاب شرح مفصلی از زندگی «صادق چوبك» آورده شده كه توصيه میكنم اگه خود كتاب رو نمیخواين بخونين، اين شرح رو حداقل بخونين. اما نكته جالب اينه كه «روز» (و نه سال!) تولد و وفات صادق چوبك يكيه، و از اون جالب تر اينه كه مصادف با «روز» (ونه سال!) تولد منه! حالا بذاريم به حساب خوششانسی يا بدشانسی نمیدونم.
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
۱۳۸۲/۱۱/۲۹
فریاد
دوستی می گفت بايد مشخص شود اينجا يک دفتر خاطرات شخصی است يا رسانه ای همگانی. داشتم به اين موضوع فکر می کردم. ولی راستش منظورش را از رسانه همگانی نفهميدم. البته قبلا هم گفته بودم که سعی ميکنم اينجا به دفتر خاطرات تبديل نشود. به هر حال آنچه من اينجا از دلتنگيها و ... می نويسم خاطره نيستند که فريادهايی هستند که بايد بيرون بريزمشان. نخنديد، که هر کسی عادتی دارد. من هم عادت به فرياد زدن دارم! اينطور می توانم فکرم را روی موضوعات مورد علاقه ام متمرکز کنم. من هيچگاه برای نوشته هايم نوع تعيين نکرده ام. اينست که گاهی خاطره و گزارش و شکايت و ... در هم می شوند و هيچ وقت به اين نيانديشيده ام که حالا جای کدام هست و جای کدام نيست. بگذاريد يک جا در اين دنيا، فارغ از قيد و بندهای عرفی جامعه حرفم را بزنم. اينطور بهتر است.
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
بخار
بالاخره اين انجمن بی بخار ما صداش در اومد. روز ۱ اسفند از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب اردو گذاشته!!! گفته که ممکنه تا ۹ شب هم تمديد بشه!
۱۳۸۲/۱۱/۲۶
اشتراک در:
پستها (Atom)