۱۳۸۴/۰۴/۰۲

بازگشت از سفر

چیزی که این پایین می خوانید می شود گفت که شرح حالی است از این چند وقت. می توانید نوعی سفر فرضش کنید. نوعی سیر و سلوک. من باید خودم را می کاویدم. من برای شناخت خودم نیاز به این سفر، به این تنهایی داشتم. تجربه این لحظات تلخ اجازه می دهد که قطره قطره این زندگی را بنوشم و از لحظه لحظه اش لذت ببرم. بی هراس فردا و بی حسرت گذشته. اجازه می دهد یقین پیدا کنم که در لحظات سخت زندگی این خودم هستم که خودم را بی قید و شرط و بدون چشمداشت دوست دارم. تنها کسی که برایم اشک خواهد ریخت خودم هستم و تنها کسی که مرا بر حذر می دارد از رخوت ناشی از این اشکها، باز هم خودم هستم. لذت به پا خاستن بعد از یک زمین خوردن سخت، لذت باز کردن پنجره در صبح بعد از تاریکی شب، لذت یک خنده از ته دل بعد از تحمل مرارتها و لذت بازگشت به دورانی که همیشه انسان خودش را دوست داشته، لذتی وصف ناشدنی است. وقتی این سفر را به انجام می رساندم در فوایدش تردید داشتم. اما حالا نه. شکی نیست که این سفر زندگی را به من باز گرداند. و خنده را و تلاش را.

بگزارید کلام را کوتاه کنم. آنچه این سفر برایم داشت را نمی شود در یک دفتر گفت. معنای زندگی بعد از این سفر خیلی متفاوت است. متفاوت با آنچه هر روز اغلب ما در روزمره‌هایمان تجربه می کنیم.

بعد از سفر همیشه خاطرات و عکسهایش باقی می مانند. برای من هم همه‌ی خاطرات سفر باقی‌اند. با همه‌ی آدمهایشان و همه‌ی چیزهای دیگر. در سفر برخی کمکت می کنند. بعضی ها هم خواسته یا ناخواسته ناامیدت می کنند. از همه‌ی دوستانی که که در این راه کمکم کردند از صمیم قلب سپاسگزارم. اگر پر توقع بودم، اگر بچه گانه رفتار کردم، به بزرگواری خودتان ببخشید. می خواهم بدانید همه تان را همانطور که قبلا، دوست دارم.

سفرنامه

پرده‌ی اول: بیم و هراس

من، نشسته در کنار لحظه لحظه های زندگی ام، و مرگی که می شماردشان. آنچه را تداعی گر رویاهای نانوشته ام بود با اشک می شویم. این خلوت سرخ پنجره ها شاهراهی است که از وادی عشق می گزرد. پرده ها را می کشم تا تنفس آبی پرنده ها را از خودم و خاکستری دیوارها را از پرتو های پر شیطنت آفتاب که ذرات رقصان را همراهشان تو می آورند دریغ کنم. گاهشمار نقطه های هراس و شکست را در این زندگی پر لکه می بندم و می گزارم در قفسه کتابها کنار کتابهای خوانده شده ام. صفحه صفحه اش را از برم.

در کشاکش روزها سرمای سیاه زمستانی که دیگر نیست، نمی دانم از کجا، بر ذهنم می وزد. نه گرمای خورشید و نه گرمای دوستی ها ذهن مرا از این سرمای سوزان خلاص نمی کند. گویی مرا رهایی از آن نیست. نوای کبوترهای قهوه ای، خوش خیال و معصوم، از سراپایم بالا می رود و می نشیند بر قلبم. من اما از گفته های خودم هم خسته ام. خسته ام از حرف زدنی که به مانند تلاشی است برای رهایی از یک باتلاق. هر چه بیشتر حرف می زنم بیشتر فرو می روم.

سکوت. سکوت شاید دوای بهتری است. این رنجش بی مهابا، که هجوم می آورد هر بار بر ذهنم، در نبرد آخر الزمانی خیر و شر، ذهنم را کوفته است. و من در نهایت می فهمم که در دادگاه این عالم حقی ندارم. هیچ حقی. من حتی توهم یک رستاخیز روشن را هم در ذهنم نمی پرورانم، از ترس آنکه مبادا هر آنچه حقی برای خویش پنداشته ام غباری بیش نباشد در برابر باد. من از نزدیک شدن به آدمها می ترسم. ترسی آن جهانی. از دوستی با آنها در هراسم. هراسم نه از آنهاست که از خودم. هراس نیست. تشنجی است در اندیشه هایم. خواب می بینم. یک خواب هست که زیاد میبینمش. حالا اما، یادم نیست.

تو به کدام حق در این بلوای عالم گیر زندگی سهمی می خواهی از زندگی دیگران؟ این را بر سر خودم فریاد می زنم و اینکه: حتی اگر جانت را دادی خیال پس گرفتنش را از آن ذهن خسته و بیچاره ات دور بریز.

هیچ کس، هیچ کس در این آشوب عالمگیر به تو آفرین نخواهد گفت. هر چه کنی اما سرزنش را تا تمنا کنی توانی یافت.

پرده‌دوم: شادی و امید

گاهشمار لحظه های سرور را باز می کنم. پر است از نقطه های رنگی. پرده را کنار می زنم. اتاق، گویی غوطه ور در در دریای رنگین کمان، پر نور می شود و در تلاطم رنگها ذهن من می خندد. لبهایم به خوشامد گویی این افکار آشفته‌ی زیبا، به لبخندی گشوده می شوند. طراوت فضای بیرون را که گویی تا به حال وجود نداشته تا اعماق وجود تنفس می کنم و دلم می خواهد هیچگاه مجبور به باز دم نمی بودم.

چه کسی مرا بیش از خودم دوست خواهد داشت؟ من ناامید از دوستی ها اما امیدوار به قلبی که در سینه ام می تپد خودم را دوست دارم. این را مدتهاست فهمیده ام. حتی فهمیده ام که این ناامیدی از جنس دیگری است. حالا اما امید مانده فقط. همه جا خالی است. ناامیدی نیست و من برایش دلتنگم. و در غیابش به همه‌ی آن کارها که می کرد می خندم. حتی گاهی قهقهه می زنم. تازه می فهمم که گشتن به دنبال فرشته ها روی زمین جستجویی عبث است. یافتنشان نه که نامحتمل، اما دشوار است.

من هنوز هم با مهر زندگی خواهم کرد. هنوز هم به دنبال انسانی می گردم که گم است و ناپیدا و هنوز هم در کوچه پس کوچه های مهربانی در جستجوی او هستم و به دنبال هر سایه ای سرک می کشم. هنوز هم…. هنوز هم از هیچ کس هیچ نمی خواهم و چشم به روز موعود، دست به گریبان خود خواهی، زندگی را با لبخندی که هیچ تناسبی ندارد با این همه، ادامه خواهم داد. باز می گردم به تلاش. به کودکی. دوباره می شوم همان کودک خندان. همان کودک کنجکاو بازیگوش و لجباز. اما این بار با خرد و تجربه ای حاصل یک سفر. سفری به اعماق. یادم باشد آلبوم عکسها و خاطرات سفر را همیشه دم دست بگزارم.

«زندگی یک شوخی است به درازای عمر» که باید جدی گرفتش ولی نباید آن را سخت گرفت.
من و زندگی، بعد از این سفر طولانی، به هم رسیده ایم و لذتی را که از هم آغوشی یکدیگر می بریم با نگاهها و بوسه ها شریک می شویم. بوی تنش را در تمام وجودم حس می کنم و نمی دانم که این بو آشناست یا نه، اما هست و مهم هم همین است. می خندم، پنجره را باز می کنم و به تلاش کودک چند ساله ای که کمی دورتر در حال دویدن است نگاه می کنم و از خودم و خدای خودم شرمگین می شوم.

۱۳۸۴/۰۳/۳۰

واقع بين باشيم

امروز که مسیر همیشگی را پیاده می آمدم، در فاصله میان میدان ولی عصر تا چهار راه ولی عصر در حالیکه توی خودم بودم و توی پیاده رو آرام آرام قدم می زدم یک لحظه توجهم به پسر بچه 10، 11 ساله ای جلب شد که کنار پیاده رو زانوها در بغل نشسته بود و گریه می کرد. رفتم سراغش و پرسیدم چه شده. گفت مامورهای شهرداری آدامسهایش را از او گرفته اند و کتکش هم زده اند و در میدان ونک رهایش کرده اند که تا آنجا را با اتوبوس آمده. خانه شان شوش است و حالا هم می ترسد به خانه برود چون پدرش او را کتک خواهد زد ...

چیزی که می خواهم بگویم ربطی به این ندارد که این پسر بچه چه قدر صادق بود یا اصلا آن اشکها واقعی بود یا نه. می خواهم بگویم معلوم نیست این دولت بعد از این همه جر و بحث در باب کودکان و زنان خیابانی بالاخره به چه نتیجه ای رسیده و می خواهد چه کند. هر از چند گاهی هم یک بهانه برای طفره رفتن از این مساله پیدا می کنند. فعلا که انتخابات است. چند وقت دیگر هم یک مورد دیگر پیش می آید و باز هم قضایا فراموش می شوند.

در بهترین حالت هم این کودکان را جمع می کنند (تازه اگر به قول این کودک، کتکی هم نصیبشان نکنند) و می برند به معلوم نیست کجا و هزار تا خلاف دیگر هم یادشان می دهند و دوباره رهایشان می کنند در همان خیابانها. در مورد زنان خیابانی هم که همین است و اگر سوء استفاده ای ازشان نکنند باید خدا را شکر کنند!

اینها معضلهای اساسی این جامعه هستند. اینها گوشه کوچکی از معضلهای اساسی این جامعه هستند. حالا ما بیاییم اینجا هی دم از دموکراسی و حقوق بشر و از این اراجیف بزنیم!
تا کی می خواهیم چشمهایمان را ببندیم؟ همان طور که در انتخابات ضرر کردیم، اگر قرار باشد در لاک خودمان بمانیم باز هم ضرر خواهیم کرد و این بار ضررهای بزرگتر.

۱۳۸۴/۰۳/۲۸

ماهیها عاشق می شوند

می شد انتظار داشت که کار اول دکتر علی رفیعی (که تا حالا فقط در صحنه تئاتر فعالیت داشته) اینگونه از آب در بیاید.«ماهیها عاشق می شوند» فیلمی است پر از رنگ.بر خلاف بسیاری فیلمهای دیگر این چند وقت اخیر فیلم پر است از رنگهای متنوع و نماهای از دور. طراحی صحنه کاملا تئاتری است و حتی موسیقی که ریتم خاص پیانو در آن، کاملا یک تئاتر و موسیقی سر صحنه را تداعی می کند. کیانیان دوباره کمی چاق شده و راه رفتنش راه رفتن دکتر سفید بخت «خانه ای روی آب» را به یاد آدم می آورد و جالب است که بسیار آرام است. در نگاه اول شاید رفتارش به یک آدم که در جوانی انقلابی بوده و با آن عکس چه گوارا زیاد هم خوانی نداشته باشد. نمای دریا، بندرگاه و بافتهای قدیمی هم جذابیت فیلم را دو چندان کرده.
فیلم آرام است و اصلا هیجان زده نمی شود. وقتی آن را می بینید حتی اگر ندانید کار یک آدم کار کشته و با تجربه (از نوع تجربه زندگی) است، این را در لحظه لحظه فیلم میبینید. رفیعی فیلم را پر کرده است از تجربه زندگی. تجربه خندیدن، شوخی کردن و حتی تبدیل شدن گریه به خنده. تجربه شنیدن. شنیدن و حرف نزدن. اجازه قضاوت دادن به دیگران و تامل کردن در صحت رفتارهای خود و حتی به نظاره نشستن پشیمانی دیگران از قضاوتهای ناصحیحشان. تجربه لذت بردن از لحظه لحظه حیات و هر چه که در آن است. حسرت نخوردن بابت گذشته ها و از همه مهمتر تبدیل یک عشق به دوستی نه نفرت، و تجربه زندگی دور از هیاهو های روزمره (که نمادش شهر است).
عزیز (با بازی کیانیان) هر لحظه که فیلم دچار تنش شود آن را به مسیر اصلی باز می گرداند. همه چیز در میان این چهار زن به این مرد ختم می شود. مردی آرام و تودار که همانطور و با همان چمدانی که آمده می رود. یک چمدان قدیمی که در ترکیب با محیط قدیمی شاید هدفش آن باشد که ثابت کند آدمها با خاطرات گذشته زنده اند و از آنها گریزی ندارند. عزیز بعد از سالها با آن چمدان قدیمی باز گشته. شاید از ترس آنکه کسی او را نشناسد با یک نشانه آمده. ولی همه او را خوب به یاد دارند. و نام «آتیه» که تداعی گر آینده ای است که در انتظار دختر جوانش است. این آینده نباید نصیب او شود. شاید باید بیاموزد که انتظار گاهی سر انجامش همین است. چه قدر باید به انتظار نشست؟ به انتظار عشقی که پایبندهای دیگری هم دارد؟ عزیز نمی ماند. ولی در همان اقامت کوتاه زندگی را برای آتیه و توکا دگرگون می کند. آتیه باور می کند که خانه اش همان کلبه قدیمی وسط باغ است. و توکا که جواب انتظارش را می گیرد. چه کسی باور می کند که آن مرد کم حرف می تواند این هم تاثیر بگزارد؟ لحظاتی است که شاید حرف نزدن عزیز (و جایی که باید توضیح بدهد، توضیح ندادنش) کمی غیر منطقی باشد و حرص بیننده را در آورد. ولی من خیلی به آن لحظات علاقه دارم.
حرف در مورد «ماهی ها ...» زیاد است. جایش اینجا نیست.فقط چند چیز را بگویم. اول آنکه خنده های گلشیفته فراهانی خیلی تصنعی است (البته این مربوط به فیزیکش است فکر می کنم). دوم اینکه اگر به دیدن فیلم می روید و نمی خواهید خودتان را به هنگام دیدن فیلم شکنجه کنید، با شکم سیر بروید!
دیگر اینکه یکی از دیالوگهای مهم فیلم، دیالوگ عزیز و آتیه بعد از تماس وکیل عزیز است. عزیز، خیس از باران، باز هم باید بشنود که فردیت او را به مسلخ می برند. هیچگاه یک زن نخواهد فهمید که برای یک مرد «من» او یعنی همه چیزش و این از سر خود خواهی نیست که، یک مرد همه چیزش را برای عشقش می دهد. اما وقتی به فردیتش توهین شود ممکن است هر کاری بکند. عزیز که هیچگاه توضیح نمی دهد، در مقابل این ظلم آشکار تاب نمی آورد ولی گویی تقدیر او چیز دیگری است. ظاهرا او باید اسرار درونش را برای همیشه نزد خود نگاه دارد. هیچ کس، هیچ کس حتی یک عشق دیرینه نخواهد فهمید که «من» او متعلق به هر دو آنهاست و مرد می خواهد آن را با او شریک شود. به این من برچسب غرور و نخوت و خود خواهی و تفرد گرایی و ... نزنید. نیست. به آن خدای واحد نیست.

شناسنامه فیلم:
ماهی ها عاشق می شوند
كارگردان : علی رفیعی/فیلمنامه نویس : ع. رفیعی/تهیه كننده : حسن كلامی/مدیر فیلمبرداری: محمود كلاری/موسیقی : علی صمدپور/تدوین : واروژ كریم مسیحی/صدابردار: ساسان نخعی/صداگذار: محسن روشن/طراح صحنه و لباس : ع. رفیعی/چهره پرداز: علی عابدینی/بازیگران : رضا كیانیان ، رویا نونهالی ، گلشیفته فراهانی ، مریم سعادت ، مائده طهماسبی ، مهدی پاكدل و سینا رازانی./96 دقیقه ، رنگی ، 35 میلی متری .
کمی هم در مورد رفیعی:
علی رفیعی : متولد 1317 اصفهان . او دارای كارشناسی ارشد جامعه شناسی از دانشگاه سوربن ، كارشناسی ارشد و دكترای تئاتر از دانشگاه سوربن ، دیپلم عالی كارگردانی از دانشگاه بین المللی تئاتر فرانسه ، دیپلم بازیگری از مدرسه شارل دولن فرانسه ، بازیگری در فیلم های سینمایی و تلویزیونی فرانسه و انگلیس ، استادیار دانشگاه تهران (1354)، رییس تئاترشهر (1354- 1357) و رییس دانشكده هنرهای دراماتیك (1359-1356) است و به عنوان بازیگر در نمایشنامه های آنتیگون ، خاطرات و كابوس های یك جامه دار از زندگی و قتل میرزا تقی خان فراهانی ، جنایت و مكافات ، یادگار سال های شن ، یك روز خاطره انگیز برای دانشمند بزرگ ، عروس خون ، رومئو و ژولیت ، كلفت ها و در مصر برف نمی بارد به ایفای نقش پرداخته است.

۱۳۸۴/۰۳/۱۹

زن در ریگ روان

اگر این روزها دنبال کتابی می گردید برای خواندن، فکر می کنم «زن در ریگ روان» اثر «کوبو آبه» با ترجمه مهدی غبرایی کتابی است که ارزش خواندن دارد (برای من البته، بیشتر از این بود). ادبیات ژاپن در ایران برای ما خیلی شناخته شده نیست. این کار مهدی غبرایی شاید مقدمه ای باشد برای ترجمه آثار قوی این ادبیات.

زن در ریگ روان داستان مردی است که در جایی غریب گرفتار است. شاید حتی همه این داستانها فقط در ذهن خود اوست. داستان تلاشی است برای بقا و برای شکست تقدیر. برای عصیان در برابر جبر محیط. داستان تلاشی است برای فهمیدن و کاویدن یک زن. داستان کند و کاوی است که دور از همه چیز ها و اشخاص آشنا صورت می گیرد و مرد این اجازه را دارد که همه چیز را، همه چیز را، از نو بنا کند. ولی تقدیر را چه باید کرد؟ اگر وجود داشته باشد البته.

داستان را که می خوانید احساس نمی کنید که با یک اثر ژاپنی رو برو هستید و این تنها وجه غیر قابل تحمل داستان را (برای من البته) از بین می برد. زن در ریگ روان از آن کتابهایی است که باید داشته باشیدش و باز هم فارغ البال بخوانیدش.

زن در ریگ روان، کوبو آبه، مهدی غبرایی، انتشارات نیلوفر، 236 صفحه، 2250 تومان

۱۳۸۴/۰۳/۱۶

زوال کروموزوم Y

روزنامه شرق چند وقتی است که در صفحه کتاب، و در ستون یادداشت کتاب، مطلبی را منتشر می کند تحت عنوان «پنجاه اثر برتر قرن بیستم». مطلب، کاری است از فردریک بگ بده و ترجمه مهشید میر معزی. این را هم اول هر قسمت آن می خوانید که: «شش هزار فرانسوی پنجاه اثر را با پر کردن فرمهای مجلات FANC و لوموند در تابستان 1999 انتخاب کردند. فردریک بگ بده نویسنده و منتقد درباره این پنجاه اثر نقدهای کوتاهی نوشته است و آن را در یک مجموعه گردآوری کرده است».

حالا قسمتهایی از مطلب دوشنبه شانزده خرداد را ببینید:

«مرد موراويا براى ابد مرده است

مکان: 48، نويسنده: آلبرتو موراویا، نام رمان: تحقیر

...
پیام موراویا روشن است: آقایان اگر می خواهید که همسرانتان شما را تحسین کنند، از آنان اطاعت نکنید! ...

تحقیر اولین رمانی است که تاثیر منفی فمینیسم را روی مردانگی تحلیل می کند. آلبرتو موراویا در واقع نه ضد زن که بیشتر نگران بود. او مرزهای مبارزه در راه مساوات دو جنس را تشخيص داد. مسئله رسيدن به مساوات بود و نه تعويض نقش ها.به اين ترتيب موراويا يكى از اولين نويسندگان جهان است كه مرد مدرن، اين بزدل خودپرست، بى دفاع در مقابل قدرت جديد زن، گم شده در جهان مصنوعى و بدون هيچ ايده آلى جز داشتن يك خانه زيبا، يك اتومبيل زيبا و حقوقى هنگفت را تشريح مى كند. ما در يك دنياى مادى زندگى مى كنيم كه عشق را نابود مى كند. افراد جاى دوست داشتن يكديگر به هم هديه مى دهند. اين دام رفاه مدرن، بعدها توسط ژرژ برك در اجرايى قابل توجه از رمان خود با نام «چیزها (1965)» به شكلى بسيار خشك و به طور كامل اجرا شد. اما اين اضطراب، قبل از او در رمان هاى بزرگ موراويا بيان شده بود. امكان ناپذيرى زندگى به عنوان يك زوج، در اين اجتماع رياكار، زوجى كه دست به هر كار مى زند تا نشان دهد از زندگى زناشويى خود راضى است. در صورتى كه تمام تلاش خود را به كار مى بندد كه آن را نابود كند (به وسيله تكريم شخصيت و اشتياق و ساختن مذهب جديد تشكيل شده از ارتباط جنسى و پول). آيا موراويا نياى هوله بك است؟ او در رمان تحقير، ريكاردو و اميليا را به يك جزيره فوق العاده زيبا مى برد و شاهد است كه آن دو با رضايتى مبهم دچار سوء تفاهم مى شوند: «حالا مى خواهم تعريف كنم كه چگونه در اين داستان، اميليا ضمن اين كه من جاى قضاوت در مورد او هنوز عاشقش بودم، اشتباهاتى در من مى يافت يا گمان مى كرد كه يافته است؛ چگونه در مورد من قضاوت و مرا محكوم مى كرد و در خاتمه ديگر مرا دوست نداشت.» من برخلاف اميليا از اين ريكاردو خوشم مى آيد كه شبيه ما است. ما مردان دنياى غرب، كه قربانيان و همدستان اجتماع خودخواه هستيم.

من ميل دارم اين قسمت را با يك جمله قصار به پايان برسانم كه به آن فخر مى ورزيم: «مرد موراويا در دنياى امروزى براى ابد مرده است».

خوب اگر بگ بده را قبول ندارید این مطلب را بخوانید. این یکی دیگر یک تحقیق پزشکی معتبر است. ظاهرا زوال کروموزوم Y نزدیک است!

۱۳۸۴/۰۳/۰۹

شب بارانی و توهمهای يک خوابزده

در سرزمین رویا همیشه شبها باران می بارد. نه که هر شب. نه. باران همیشه شبهاست که می بارد. و من می روم که قدم بزنم. زیر باران ریز زمستانی که نمی ماند به باران ماه سوم بهار. من در گریز از روزمرگی طاقت فرسا و در گریز از خاکستری صحنه های زندگی، رنگ را می سپارم به بوی خاک، به اشکهای ابر و قطرات متهور بارانی که بازی اش گرفته با تابستان. درختها هم گویی قبل از حمام شبانه، قبل از رفتن به خواب موهایشان را خشک می کنند با باد، و قطرات درشت آب، توام با بوی موهایشان به صورتم میخورد.هر کدام بویی. افسوس که نمی توانم صورتم را در موهاشان فرو کنم و بو بکشم.

خیس می شوم. خیس ِ خیس. باران ریز صبورانه همه چیز را می شوید. حتی خواب را. درختها دیگر نمی خوابند. حمام شبانه ذهنشان را می آشوبد و حاصل آن می شود شب گردیهایی که بر اثر القا این آشوب در جان آدمیان است. هیچ جنبنده ای بیرون نیست جز من و آنها. همه تنم را قطره ای که می چکد به پشت گردنم، می لرزاند. همه تنم را.

من به دنبالش در رویاهایم گشته ام. امروز اینجا شبیه فضای رویاهایم بود و من او را می جستم. من هر وقت که بخواهم می بینمش. چشمانم را می بندم و می بینمش. صدایش اما ...

در میان درختان خیس که باد می بردشان به هر سو، می بینمش و می شنومش. چهره اش آرام است. مثل همیشه و بر خلاف درونش. چشم می دوزد به پرسه های ابر و آهسته های شرشر باران. دستانش را می گشاید و رو می کند به من که: بیا.

تَوَهم ... تَوَهم. هنوز شب است و آسمان می بارد. باران می بارد. ابر می بارد. کوچه ها خفته در خواب شبانه ای که زود به سراغشان آمده، بعضی کابوس می بینند و برخی رویاهای شیرین. من اما ... دور شده ام و خسته ام و خیسم. کجاست؟ سردم است و در این سفر شبانه تنها موجودی که دیدم سایه مردی بود از پشت پرده پنجره طبقه سوم.

من گاهی در پناه انسانیتم هستم. گاهی پشتش سنگر می گیرم. گاهی درونش هستم و گاهی درونم است. گاهی هم روبروی هم می نشینیم و می خندیم به زندگی. دیروز اما، قهر بودیم. ما دو تا اما با هم بودیم. با هم هستیم. من بیش از هر کسی و هر چیزی این انسانیتم را دوست دارم. حتی اگر کسی بترسد که مرا در آغوش بکشد. حتی اگر کسی از ترس هر آنچه در طبیعت بشری است بتازد بر خواسته های ساده اش و به این ترتیب مرا در انسانیتم به شک بیاندازد. من باز هم دوستش دارم و اگر کسی به آن شک کند یا اهانتی، از خشم من در امان نخواهد بود. می شنوی نازنینم؟ می شنوی همه دنیای من؟

من اما ... اگر صدایت را نشنوم، دوستش نخواهم داشت. وقت برگشتن است. کسی چتر مرا ندیده؟

۱۳۸۴/۰۲/۲۷

دوست

من بدم می آید از اینکه فقط دوست دوران خوشی باشم. اگر مرا به دوستی می پزیرید برای همه لحظاتتان بپزیرید.

۱۳۸۴/۰۲/۲۵

در فضیلت سکوت

حكيمي مي گفت: براي اثبات فضيلت سكوت و شنيدن همين بس كه خداوند به هر انساني به ازاي يك زبان دو گوش و دو چشم داده است. اما اصراري كه انسان براي گرفتن و اثبات حقانيت خود دارد شايد به مراتب بيشتر از تلاشي است كه براي شنيدن و ديدن حقيقت و حقانيت در ديگران صرف مي كند.

نامه

اينجا عزيز من!
خورشيد روبرو را مي بينم هر عصر
در انتهاي سرخ شقايق وارش در خواب
و ماه را كه بي رنگ
و شهر را كه بي نام
اينجا هميشه ياد تو با من
از ابتداي سرخ شقايق وارش بيدار
با آبها – كه جاري
و شهرها – كه روشن
اينجا تويي كه مي خندي با تبسمي
در چشم سبز رهگذري آرام
بيدار – خواب مستي دوشينش
با جامه هاي رنگين –
و آن نگاه كردن انديشناك، اما تاريك – روشنش
مثل سپيده دم
مثل هميشه پاك
مثل هميشه ياد تو با من...

«م. آزاد»

۱۳۸۴/۰۲/۱۷

بی بازگشت

باز نخواهم گشت

در ميان آسمان و چشمهايش
فردا را مي بينم.
جنون قلبي عاشق،
و قرارهاي عاشقانه،
راهي طولاني
از اشتياق و گريز
از خواهش و نوميدي
و مسافري
رو به سوي كبوديها
بي هيچ توجهي
كه دستمالي كشته شد
يا دستي خود کشی کرد
***
من سفر خواهم كرد
و به توهم يك سراب
باز نخواهم گشت
من،
در پرسه هاي اين جهانيم
ناپيدا شدم
اشكهاي خاطراتم را سوزاندم
و بندهايم را گسستم
چه كسي گفت كه من
باز خواهم گشت؟
چه كسي گفت كه من
بار ديگر زندگي ام را خواهم فروخت؟
به جان او سوگند
كه باز نخواهم گشت.
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.
***
هر چه بود، گذشت
ومن چيزي ندارم
جز فردايي
كه آرزوهاي بزرگم
مي سازندش.
هر چه بود، گذشت
پس اي زندگي
بشور
تازه شو،
نور شو،
بدرخش
آتش شو و شعله بكش
من چون ديروزي كه بگذرد
سفر خواهم كرد
و چون اندوهگين شويد
اندوه من پايان خواهد يافت
و چون بگرييد
چهره ام خواهد شكفت
من باز نخواهم گشت،
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.

«حبيب يونس»

لن اعود

بين السماء و فيء عينيه الغد
و جنون قلب عاشق و الموعد
و مسافه من لهفه و تشرد
و مسافر في زرقه ... ما همه
اغتيل منديل او انتحرت يد

انا شئت ارحل، لن اعود الي سراب
و أهيم في دنياي احترف الغياب
احرقت دمعه ذكرياتي
حطمت سجني و القيود
من قال اني قد اعود
و ابيع ثانيه حياتي
و حياته ... انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد

ما كان كان و ليس لي الا غد
تبنيه آمالي الكبار
ما كان كان، فيا حياه تمردي
و تجددي نورا و نار
انا شئت ارحل حسبكم امس مضي
فاذا حزنتم غاب حزني و انقضي
و اذا بكيتم سر في وجهي الرضي

انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد

(ترجمه ام كمي مفهومي است، گرچه لذت اصلي آن است كه با صداي «ماجده الرومي» بشنويدش و اگر ببينيدش كه حتي بهتر هم مي شود. حالت چهره اش موقع خواندن به آدم حس جالبي مي دهد)

برای هيوا:
حق با توست. آنکه ارزش دوستی و دوست داشتن دارد فهمش آنقدر زياد هست که به اين سادگی و با خواندن چند نوشته درباره ات قضاوت نکند و سعی کند تو را (به ويژه در عمل) بيشتر بشناسد. پس کلام را بايد کوتاه کرد. راستی من مدتهای مديدی است که خودم هستم. خود خودم (بحث مفصلترش را بگزار برای وقتی که هم تو و هم من حوصله داشتيم و جايش بود). هميشه از شنيدن حرفهايت و نقدهايت خوشحال می شوم و بهشان با جديت فکر می کنم.

راستی اگر احوالم را جويا شوی! بايد بگويم خوبم. خدا را شکر. و هر روز بهتر از ديروز به نتايج قويتری می رسم.

کلام آخر اينکه: ميگُم کا! حالا حتما بايد حال مُ بد بشه تا يه خبری ازُم بگيری؟ (شوخی کِردم کُکا! تو که هميشه حال مُنه می پرسی و ازُم خِبر می گيری.)

برای نادی:
تو کشتی مانه کُکا! امام زمانم غيبتش ايطو نبود! خو نمی خوای تحويل بگيری ای يه چی ديگن. بوگو. مُ ناراحت نميشُم.

۱۳۸۴/۰۲/۱۲

ارسطو و «اخلاق نيکوماخوسي»

كمال:
براي وصول به فضيلت و كمال، يك راه هست كه شخص را از آفات تاخير و انحراف باز مي دارد و آن راه وسط و اعتدال است ... حد وسط به معني هندسي آن نيست بلكه حد وسط در اخلاق با اوضاع و احوال فرق مي كند و تنها عقول پخته و قابل انعطاف با اوضاع آن را درك مي كنند. كمال هنري است كه به تجربه و عادت حاصل مي گردد اينكه ما كار صحيح مي كنيم براي آن نيست كه كامل و با فضيلت هستيم بلكه چون كار و عمل ما صحيح بوده است فضيلت و كمال به دست آورده ايم ... كمال عمل نيست بلكه عادت است.
اشخاصي كه از افراط و تفريط خود آگاهند نام فضيلت را به طرف مخالف مي دهند نه به حد وسط اما كساني كه از افراطي بودن خويش آگاه نيستند حد وسط را بالاترين عيوب مي شمارند.
حد وسط تنها عامل و يگانه رمز سعادت نيست بلكه مال و حطام دنيوي نيز تا اندازه اي لازم است ... از ميان اسباب و معدات خارجي سعادت، دوستي از همه شريفتر و برتر است. ... دوستي و صداقت از عدالت نيز مهمتر است زيرا اگر مردم همه با هم دوست شدند عدالت لازم نخواهد بود ولي اگر مردم همه عادل شدند باز از دوستي مستغني نخواهند گرديد ... كسي كه دوستان زياد دارد هيچ دوست ندارد و دوستي كامل و تمام عيار با اشخاص بسيار ممكن نيست. دوام دوستي كه از روي اعتدال و ملايمت باشد از دوستيهاي بسيار گرم و پرهيجان متغير بيشتر است ... دوستي نيازمند برابري و همپايگي است زيرا در غير اين صورت يكي مرهون ديگري خواهد بود و پايه دوستي لغزان و لرزان خواهد شد.
نيكوكاران كساني را كه مورد احسان آنها قرار گرفته اند بيشتر دوست خواهند داشت تا اينها نيكوكاران را. غالب مردم علت را در اين مي دانند كه نيكوكاران به منزله طلبكارانند و آنها كه نيكي و احسان ديده اند در حكم بدهكاران. ارسطو اين تفسير را رد مي كند و ترجيح مي دهد كه نيكوكاران را به هنرمندان تشبيه كند و همچنانكه هنرمند اثر خود را دوست دارد و مادر بچه خود را، نيكوكاران نيز شخص مورد احسان خويش را بيشتر دوست دارند.

۱۳۸۴/۰۲/۰۷

افلاطون و مدينه فاضله اش

من صلاحيت آن را ندارم كه درباره صحت و سقم سخنان افلاطون در كتاب «جمهور» اظهار نظري كنم. اما وقتي كتاب را مي خواندم باورش برايم كمي مشكل بود كه اينها را يك نفر كه 2500 سال پيش زندگي مي كرده نوشته!

(عمده اين نوشته نقل است از كتاب «تاريخ فلسفه» اثر ويل دورانت)

... حكام زن نخواهند داشت. روش اشتراكي همان طور كه در مورد اموال جريان دارد درباره زنان نيز مجري خواهد بود. آنان از خودخواهي شخصي و خانوادگي بر كنار خواهند ماند. آنان پايبست تحصيل پول كه از گرفتاري هاي شخص متاهل است نخواهند بود. ايشان وجود خويش را وقف زن نخواهند كرد بلكه وقف اجتماع خواهند نمود ... (جمهور، افلاطون)

اما بزرگترين شاگرد افلاطون مي گويد:

... مالكيت اشتراكي ضعيف ساختن حس مسؤوليت است. اگر همه چيز به همگان متعلق باشد، هيچ كس به هيچ چيز قيد و توجه نخواهد داشت... مسلك اشتراكي مردم را مجبور مي كند كه دائما و به شكلي طاقت فرسا با هم در تماس باشند و ديگر براي اشخاص گوشه خلوت و اتاق مستقلي پيدا نمي شود و اين امر مستلزم اين است كه اشخاص شكيبايي و تحمل و روح همكاري اولياء الله را داشته باشند و آن هم جز براي عده قليلي ممكن نيست. (ارسطو)

اين مسأله البته شايد مسأله بسيار جدل بر انگيزي باشد ولي منتقدان افلاطون مي گويند افلاطون از قدرت سنت اكتفا بر يك زوج و آن اصل اخلاقي كه موجب قدرت اين سنت بوده غافل مانده است. او از حس رقابت و حسادت مردان در تملك زنان بي خبر بوده و خيال مي كرد كه يك مرد به يك سهم صحيح از يك همسر مي تواند راضي باشد. او غريزه مادري را حقير مي شمرد و گمان مي كرد كه مادران راضي خواهند بود از اينكه كودكانشان از دست آنها و از زير نظر و مراقبت آنها گرفته شوند و در گمنامي بيرحمانه اي تربيت شوند. بالاتر از همه او فراموش كرده بود كه در صورت الغاء خانواده، مهد اخلاق نابود مي شود و منبع اصلي روح معاونت و اشتراك كه بايد اساس روانشناسي مدينه فاضله او باشد از ميان مي رود. او با بلاغت و فصاحت بي نظير خود، شاخه اي را كه خود بر آن نشسته بود مي بريد.

البته شايد در دفاع از افلاطون هم چيزهايي بتوان گفت! از جمله اينكه او معتقد است اين سبك زندگي براي آن عده قليلي كه وي براي حكومت پيشنهاد داده سازگار است و مردم ديگر براي زندگي آزادند و عموما راههاي ديگر را بر مي گزينند. به علاوه غريزه مادري در بدو تولد كودك ضعيف است و به مرور زمان است كه به شدت تقويت مي شود.

اما استدلالهاي افلاطون در حوزه انتقادات اقتصادي كه از وي ميشود جوابگو نيستند. يا شايد بهتر باشد بگوييم در جامعه صنعتي امروز به هيچ وجه جوابگو نيستند.

حكومت افلاطون علم محض است و هنر را در آن راهي نيست. او از نظم و ترتيب كه براي دماغ علمي خيلي گرانبهاست ستايش مي كند اما از آزادي كه روح هنر است كاملا بي خبر است. او زيبايي را مي ستايد اما هنر مندان را كه تنها آفرينندگان زيبايي و جلوه دهنده آن هستند در بند مي افكند.

برای هيوا

اول: تعبيرت را از حضور مادر خيلی پسنديدم. واقعا عالی بود.

دوم: کامنت دومت را خيلی خوب نفهميدم. مشتاقم که بدانم چه می خواستی بگويی. «اما استدلالت ميدونی چيه خودم رو ميگم نگاهتون به زندگی فرق داره ولی من خودم با اين حرف خودم در تناقضم». اگر فرصتی يافتی برايم بگو.

سوم: من به حس ششم تو اعتقاد دارم. چرايش بماند برای بعدها. اما در باب خوابگاه هم موافقم. خوابگاه برای من زمانی يک مدرسه بزرگ بود. حالا اما از آن ابهتش کاسته شده. ديگر چيزهای زيادی به من نمی آموزد. و به قول تو گرچه قبلا ها هم دلم تنگ می شد برای آن فضای وصف نا شدنی خانه و شهرم. ولی حالا اين احساس بيشتر به سراغم آمده. گويی سوهان خوابگاه دارد می رسد به مغز استخوانهايم!

چهارم: می خواستم بگويم دوست دارم وقتی کسی که عزيزترين است برايم، آنکه خيلی می فهمد، آنکه فارغ از وابستگيهای بچه گانه و بی ترس از آسيب ديدن يا آسيب رساندن به او دوست دارم صدايش را بشنوم، آنکه هميشه بی صبرانه و بی صدا، بی شتاب و مشتاقانه به انتظار شنيدن صدايش هستم، دوست دارم وقتی اينجا می آيد و اينها را می خواند هيچ گاه دچار سوء تفاهم نشود. شايد يک دليل اينکه در مورد بعضی نوشته ها اينقدر وسواس هستم همين است. می خواهم بداند که چه قدر دوستش دارم و اينکه برايم خيلی مهم است که درباره ام چه فکر می کند.

۱۳۸۴/۰۲/۰۵

بچه های بهمنشيری

آهاي بچه هاي بهمنشير
(اين شعر اشاره اي دارد به فاجعه سينما ركس آبادان)

آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري،
بچه هاي خوب!
پشت پليتي ها۱، در خواب
لين۲ شما را آب گرفته ست، آب،
نيلوفر ها!
لين شما را، آب
شهر شما را، خواب
شهر شما را مي گويم
آبادان را!
در سينماي مرگ
مردي ميان آتش مي سوزد.
در ايستگاه پنج
آن نو عروس كوچك
تاريك مي نشيند
فيدوس۳
مرگ را
و خيل سوگواران
بر طبله مي كوبند
و شروه مي خوانند
و نوعروس مرگ
رقصي غريب را
ديوانه وار
مي چرخد
مي چرخد
در گردباد پيرهنش – سرخ سرخ
شعله مي كشد.
و شعر شعله ور
بر طبله مي كوبد
و شروه مي خواند
يك آسمان عطش
در آفتاب شرجي ...
يك شط سرخ پرواز
تا دور دست فرياد ...
آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري
پشت پليتي ها
در نيمروز خواب
خواب شما را خون
خون شما را شهر
شهر شما را مرگ گرفته ست
مرگ، نيلوفرها!


۱-خانه هاي كارگري با درهاي آهني
۲-كوچه
۳-صداي سوت اعلام تغيير نوبت كار در پالايشگاه آبادان

م. آزاد

۱۳۸۴/۰۱/۲۷

توضیح!

از خواندن کامنتهای پست قبلی خوشحال شدم. بی پر حرفی و توضیح زائد چند چیز به ذهنم رسید.
اول: من خیلی خطا کرده ام و می کنم!
دوم: بعد از چند روز فکر کردن می بینم با حرف میترا کاملا موافقم. من هم مرزهای زیادی دارم. خیلی زیاد. به علاوه باورتان بشود یا نه (ترجیح می دهم مرا ببینید بعد قضاوت کنید) دارم مرزهایم را خیلی واقع بینانه تر تعریف می کنم. مثل اغلب آدمها. می ماند وفق پیدا کردن با مرزهای جدید که نباید کار سختی باشد وقتی عزم انسان جزم باشد!
سوم: با حرف هیوا هم موافقم، یک رابطه دوستی نباید به کسی آسیب برساند،باید انتظار بیجا ایجاد نکند، و هیچ یک از دو طرف را دچار سوء تفاهم نکند (که این یکی غالبا به دلیل عدم شفافیت یک طرف یا کج فهمی طرف دیگر سخت است گاهی). به علاوه دو دوست باید مفید یاشند برای هم.

چهارم: باور کنید من از نوشتن هیچ کدام از نوشته هایم قصد ندارم حرفی به شخص خاصی بزنم. اگر هم چنین حرفی باشد، به صراحت می گویم که: «برای فلانی». فقط گاهی حوادثی که رخ می دهند (در تعامل با شخصی خاص) تلنگری می شود برای گفتن حرفهایی که مدتهاست در ذهن دارم. همین.

۱۳۸۴/۰۱/۲۴

نزدیکی!

اول:
چه قدر غم انگيز است كه ما آدمها تا وقتي كسي را كه دوستش داريم در دسترس داريم نمي بينيمش و متوقعيم از او. مانند بودن خودمان بديهي فرضش مي كنيم و گاهي حتي برايمان ملال آور مي شود و فراتر حتي، گاهي خودمان دورش مي كنيم تا نبينيمش. بعد اما، همين كه براي مدتي از دستش بدهيم، نبينيمش يا نشنويمش، دلمان برايش تنگ مي شود و گاهي هم احساس مي كنيم بودنش يك شگفتي بوده. درست مثل زندگي. حتي گاهي از جنس زندگي.

هر چه بيشتر در روح آدمها غور مي كني، پيچيدگيهايشان را بيشتر لمس مي كني. اين بار اما ديگر اين پيچيدگي خيلي سخت قابل هضم است. نمي دانم چرا. نمي دانم.
آدمها از نزديك شدنت مي ترسند. نمي دانم مي ترسند كه چه چيزي را از دست بدهي يا بدهند. فرديتشان را و تنهاييشان را شايد و يا شايد چيزهايي كه من از درك و فهمشان عاجزم. حتي اگر يقين داشته باشند كه با درستكارترين آدم اين عالم سر و كار دارند.
اين روزها كاملا گيجم. خيلي خودم را آزمودم. براي دوست شدن با ديگران خيلي احتياط كردم و حتي همان آغاز دوستي گفتم كه مرز من براي نزديك شدن به آدمها نامحدود است (اين را هم مي فهمم كه خوب نيست و من در جنگ دائمي با افراط و تفريطهايم، در اين جبهه هم درگيرم. مگر يك سرباز از چند جهت مي تواند بجنگد؟ شما بگوييد!) البته اگر كسي همان اول خودش مرزي بگزارد من عقب خواهم نشست. بگزاريد اينطور بگويم. مرز من مرز طرف مقابلم است اغلب.
آدمها از نزديك شدن من مي ترسند. وقتي هستي و دور هستي همه چيز خوب است. به محض نزديك شدنت ترس برشان مي دارد. حق دارند البته. اين قدر نزديك شدن خيلي عادي نيست. ديوانگي است يك جورهايي. مال دنياي خيال است. اگر واقع بين باشي خواهي فهميد كه در دنياي واقعي نمي شود اين قدر به آدمها نزديك شد. اين قرابت فقط مال دنياي قصه هاست. قصه ها. افسانه ها.

دوم:
«چه لزومی دارد برای جزییات زندگی گریه کنیم وقتی کل زندگی گریه دارد؟»

سوم:
شاید یکی از ایرادهای عمده ما انتقاد ناپزیر بودنمان است. آدمهایی که من دور و برم میبینم (خودم را استثنا نکردم) خیلی سخت اشتباهاتشان را می پزیرند.
معذرت خواهی برای اغلب آدمها کار خیلی سختی است و اغلب هم وقتی ازشان معذرت خواهی کنی فورا خودشان را در موضع بالاتر تصور می کنند. بعضی ها هم که اصلا بهتر است ازشان معذرت نخواهی. به نفع همه است. اگر این کار را بکنی فورا فکر می کنند جزو معصومین هستند و لابد در دلشان مرثیه ای هم برای خودشان می خوانند که چرا کسی کنه وجودشان را نشناخته.

چهارم:
اگر توانستید ویژه نامه سال 1383 شرق را پیدا کنید، مطلب مینا اکبری در صفحه 118 را با عنوان «پایان عصر سینمای روشنفکری در ایران، مرگ تفکر در ضیافت ساده پسندی» را بخوانید. البته مطالب خواندنی زیاد دارد. اجازه دهید بخوانم. می گویم برایتان!

۱۳۸۴/۰۱/۲۳

انتظار

اول:

وقتي آدم مجبور باشد منتظر چيزي بماند زمان «بد» مي گذرد. بگزاريد اين طور بگويم. وقتي آدم منتظر يک حادثه هست و نمي داند که کي رخ خواهد داد، حتي اگر حادثه، يک حادثه خوشايند باشد، يک جور احساس عجيب دارد. من نامش را مي گزارم بلاتکليفي. و بدم مي آيد از آن. وقتي بداني يک حادثه کي رخ مي دهد، حتي اگر نا خوشايند باشد هم برايت قابل تحملتر مي شود. متاسفانه اغلب انتظارهاي ما در زندگي از نوع اولند.


اين روزها من منتظر تماس يک عزيز هستم و اين انتظارم هم از نوع اول است!


دوم:

بالاخره از عدنان غريفي هم خبري شد! مدتها بود دنبال اثري از او مي گشتم ولي جز چند متن مختصر و داستان مرغ عشق چيزي نمي يافتم. حالا اما او ايران است. مصاحبه بي بي سي هم جالب است. اين را هم ببينيد.

سوم:

اين هم از ژاک دريدا!

۱۳۸۴/۰۱/۲۲

زندگی

اول:

«چه قدر غم انگيز است كه مردم طوري بار مي آيند كه به چيز شگفت انگيزي چون زندگي عادت مي كنند. يك روز ناگهان اين واقعيت را كه وجود داريم بديهي فرض مي كنيم و از آن به بعد ديگر تا نزديكيهاي وقتي كه مي خواهيم دنيا را ترك كنيم در اين باره فكر نمي كنيم.»

دوم:

تازگيها يقين پيدا کرده ام که «دو صد گفته چون نيم کردار نيست»

*******************************

اين نادی هم نه email برايم باقی گذاشته و نه چيز ديگر.

۱۳۸۴/۰۱/۱۵

ماهيگيری

اين چند سطر از كتاب «نيمه غايب» خيلي به نظرم جالب آمد (گرچه با طبع من سازگار نيست، البته شايد بايد ياد گرفت. يعني شايد من بايد طبعم را تغيير دهم. مي شود؟!!!):

«مثل ماهيگيري است. تا حالا امتحان كرده ايد؟ نه انگار. چوب و قلاب مناسب بر مي داري، يك نقطه مناسب پيدا مي كني، قلابت را مي اندازي و صبر مي كني، آن قدر تا خودش پيدا شود. بي سر و صدا و بدون هيجان زده شدن. فقط هشيار و صبور همانجا مي ماني. اگر جايت را بد انتخاب كرده باشي بايد عوضش كني. بي گله گزاري و بي ياس. بعد دوباره از اول. ... وقتي هم ماهي به قلاب افتاد، اسمش هر چه مي خواهد باشد، زن، پول، مقام، شهرت، تازه اول كار است. عجله نمي كني، عصباني نمي شوي، باهاش نمي جنگي، بر عكس مي گزاري كه او بجنگد و خودش را خسته كند. فقط هر كار لازم است براي نبريدن اتصالت انجام مي دهي. آن وقت سماجت و اراده تو را كه ديد خودش كم كم مي آيد پيشت...»

واقعا كار درست اين است؟

۱۳۸۴/۰۱/۰۴

شبهای روشن

اول:
شبهای روشن کار فرزاد مؤتمن را می شود چند بار دید و هر بار هم چیز تازه ای در آن یافت. من علاقه عجیبی به فیلمهای مبتنی بر دیالوگ وفیلمهای سمبلیک دارم. بعد از «روبان قرمز» شاید شبهای روشن از معدود فیلمهایی از این دست است که بعد از دیدنش خیلی فکر کردم (بماند اینکه من همیشه با نابازیگران یا بازیگرانی که بازی اولشان است خیلی حال می کنم).

ساخته مؤتمن از آن دست فیلمهایی است که نماد می توان در آن فراوان یافت که البته شاید برای فهمیدنشان باید کمی وقت گذاشت. قسمت عمده ای از قدم زدن آدمها حتی در اتوبانها کنار دیوارهای بلند است که شاید نمادی از تنهایی آنها باشد و فاصله شان با دیگران. در طول فیلم هم می شود به تعداد زیاد ساختمانهای ناتمام دید و آن سینمای سوخته که مرا بد جوری به یاد سینما رکس می اندازد. در جای جای فیلم هم می شود دیالوگهایی بدون لبخوانی دید که من هنوز نمی توانم بفهمم اینها نشانی از ارتباط عمیق عاطفی میان شخصیتهای فیلم است یا یک جور ناهمزمانی ساده. یعنی صدای بخشی از یک سکانس که تصویرش هم وجود ندارد، روی دیگری. راستی من در مورد شخصیت مادر در این فیلم نظری ندارم. اگر کسی کمکی بکند ممنون می شوم!

راستش می خواستم درباره تک تک این دیالوگهای فیلم چیزی بنویسم ولی مطمئن بودم که خیلی ها، با طولانی شدنشان، نخواهندشان خواند! پس فقط به آوردن دیالوگها اکتفا کردم:

... از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم...

... آدمها از دور دوست داشتنی ترن. شاید می ترسن. شاید خیالاتی ان و می ترسن با پیدا کردن دوست مجبور بشن از خیالبافی دست بردارن. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...

... گدایی همه جورش بده. گدایی عشق از همش بدتره...

... هر کی با تو باشه واقعا آدم خوشبختیه./ از کجا معلوم؟/ فهمیدنش با زنهاست. اونا ممکنه هیچ وقت راستشو بهت نگن ولی ته دلشون راحت می فهمن کی داره چه جوری نگاهشون می کنه. باور نمی کنی؟/ داره باورم میشه!/ می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می دونم تو آدم بهتری هستی ولی دلم پیش اونه. واسه همینه که اگه اون آدم بر نگرده چیزی از عشقش پیش من نمی مونه ولی من و تو اگه از هم جدا بشیم محبت و احتراممون سر جاشه...

... تو حالت بد نمیشه چون آدم خود خواهی نیستی... (راستی شاید دلیل اینکه حال من زیاد بد میشه همین باشه!)

... تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
دوم:
امسال من خیلی کم سال نو را تبریک گفتم. نمی دانم چرا. از همان لحظه اول هم تحویل سال آن تازگی همیشگی را برایم نداشت. یادم هست سالهای قبل تقریبا اکثر مواقع در گفتن تبریک سال نو پیش قدم بودم اما امسال...

سوم:
چرا ماهی های سرخ عید تازگی ها اینقدر زود می میرند؟ یادم هست که سالهای قبل ماهی های عید تا چند ماه بعد از تحویل سال زنده می ماندند.

چهارم:دارم کم کم احساس می کنم خوابگاه نه تنها جای بدی نیست که حتی جای خیلی خوبیست. اینجا نمی شود نیمه شب چراغ اتاق را روشن گذاشت. نمی شود نیمه شب بلند شد یک قهوه درست کرد، نشست در هوای آزاد، خاک باران خورده را بو کشید تا بوی نم در اعماق جان نفوذ کند، و قهوه تلخ را جرعه جرعه مثل همه تشویشهایی که یکی یکی تداعی میشوند سر کشید.
نمی شود بیدار نشست تا صبح و یک کتاب را تمام کرد. نمی شود وقت دلتنگی زد به خیابان و تا نیمه شب و یا حتی گاهی تا سپیده صبح آرام قدم زد. گاهی هم مثل بچه ها لبخند زد و یا قیافه محزون به خود گرفت و بعد هم آمد و از خستگی سر را روی بالش گزاشت و خوابید و کابوسی یا رویای شیرینی را در خواب ملاقات کرد. نمی شود نیمه شب در حال خیابانگردی آدمهای عجیب و غریب دید و با آنها همدم شد، با آنها ساعتی قدم زد و حرفهایشان را شنید. نمی شود ...

پنجم:تازگیها دارم به حس عجیبی که گاهی قبل از وقوع حوادث مرا آگاه می کند اعتماد پیدا می کنم. دیروز حسی می گفت که یک نفر را خواهم دید. از همان لحظه بیرون آمدن از خانه. بعد هم در حالیکه داشتم به این فکر می کردم که کجا ممکن است این اتفاق بیافتد و در حالیکه به حسم حسابی شک کرده بودم، دیدمش. آنقدر غیر منتظره که زبانم بند آمد!