ديشب، حدود ساعت يك و نيم شب، وقتي بارون و تگرگ رو ديدم نتونستم طاقت بيارم! رفتم بيرون و زير بارون و تگرگ شروع كردم به قدم زدن. مثل ديوونهها. ولي خيلي حال داد. خدا رو شكر تگرگا اونقدر بزرگ نبودن كه آسيبي برسونن. خيي كيف داشت.
اينو درست قبل از شروع بارون داشتم ميخوندم:
*در حضور باد*
كلماتم را
در جوي سحر ميشويم،
لحظههايم را
در روشني ِ بارانها،
تا براي تو شعري بسرايم روشن.
تا كه بيدغدغه،
بي ابهام،
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالك دشت و هامون-
با تو بيپرده بگويم
كه تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون.
«شفيعي كدكني، از زبان برگ»
۱۳۸۳/۰۱/۱۷
مبهم
پيشاپيش از دوستاني كه اين متن را نميفهمند معذرت ميخواهم! سخت نگيريد. چيز خاصي ندارد اين يكي (استثنائا)!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
۱۳۸۳/۰۱/۱۶
خشم
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
سفر نامه باران
آخرين برگ سفر نامه باران اين است:
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
۱۳۸۳/۰۱/۱۰
غرور
من كودكي بيش نبودم. ساده و صادق. و خوب ميداني كه آدمهاي اينچنيني، به شدت آسيب پذيرند. تنها سلاحم براي دفاع از خودم در برابر اين دنياي پر از ديو و دد، «اتكا به نفس»م بود. وقتي آن را «غرور» ناميدي، من شكستم و فرو ريختم. ديگر هيچ نداشتم كه بگويم. هيچ. هيچ.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
۱۳۸۲/۱۲/۲۰
خونه
بابا اين دانشگاه ما هم شاهكاره. همه استاداش بیسوادن، بعد ادعاشون آسمونو پاره كرده! طی يك كاوش و پژوهش ۳ ساله بالاخره تا حالا ۲ تا آدم بين استادای اينجا پيدا كردم.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
۱۳۸۲/۱۲/۱۳
بالاخره
يه نكته جالب رو ديروز فهميدم. داشتم كتاب «انتری كه لوطیاش مرده بود و چند داستان ديگر» رو میخوندم. اول كتاب شرح مفصلی از زندگی «صادق چوبك» آورده شده كه توصيه میكنم اگه خود كتاب رو نمیخواين بخونين، اين شرح رو حداقل بخونين. اما نكته جالب اينه كه «روز» (و نه سال!) تولد و وفات صادق چوبك يكيه، و از اون جالب تر اينه كه مصادف با «روز» (ونه سال!) تولد منه! حالا بذاريم به حساب خوششانسی يا بدشانسی نمیدونم.
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
۱۳۸۲/۱۱/۲۹
فریاد
دوستی می گفت بايد مشخص شود اينجا يک دفتر خاطرات شخصی است يا رسانه ای همگانی. داشتم به اين موضوع فکر می کردم. ولی راستش منظورش را از رسانه همگانی نفهميدم. البته قبلا هم گفته بودم که سعی ميکنم اينجا به دفتر خاطرات تبديل نشود. به هر حال آنچه من اينجا از دلتنگيها و ... می نويسم خاطره نيستند که فريادهايی هستند که بايد بيرون بريزمشان. نخنديد، که هر کسی عادتی دارد. من هم عادت به فرياد زدن دارم! اينطور می توانم فکرم را روی موضوعات مورد علاقه ام متمرکز کنم. من هيچگاه برای نوشته هايم نوع تعيين نکرده ام. اينست که گاهی خاطره و گزارش و شکايت و ... در هم می شوند و هيچ وقت به اين نيانديشيده ام که حالا جای کدام هست و جای کدام نيست. بگذاريد يک جا در اين دنيا، فارغ از قيد و بندهای عرفی جامعه حرفم را بزنم. اينطور بهتر است.
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
بخار
بالاخره اين انجمن بی بخار ما صداش در اومد. روز ۱ اسفند از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب اردو گذاشته!!! گفته که ممکنه تا ۹ شب هم تمديد بشه!
۱۳۸۲/۱۱/۲۶
۱۳۸۲/۱۱/۱۹
۱۳۸۲/۱۱/۰۶
پول
من به يه اصل مهم پی بردم: «پول بده، رو سبيل علی مقداری نی انبون بزن!»
يه چيز ديگه. متن مصاحبه عباس معروفی رو تو سايت خوابگرد خوندم. گرچه کمی قديميه ولی ارزش خوندن داره.
من به يه اصل مهم پی بردم: «پول بده، رو سبيل علی مقداری نی انبون بزن!»
يه چيز ديگه. متن مصاحبه عباس معروفی رو تو سايت خوابگرد خوندم. گرچه کمی قديميه ولی ارزش خوندن داره.
۱۳۸۲/۱۱/۰۴
با حال
اين دانشگاه ما هم خيلی با حاله. روزنامه شرق روز ۵ شنبه نوشته بود ۳۰ تا از روسای دانشگاهای کشور به رييس جمهور در مورد تحصن و رد صلاحيتها نامه نوشتهن. من متن نامه رو هم خوندم. هيچی نداشت و خيلی منطقی نوشته شده بود. با اين حال شريف از امضای متن خود داری کرده. ما خيلی با حاليم نه؟ اصلا انگار تو اين کشور زندگی نميکنيم! آقا سعيد* دستت درد نکنه که اينقدر عالی آرامش دانشگاهو حفظ می کنی تا ما بتونيم درس بخونيم و چرخای صنعت اين مملکت رو بگردونيم. اصلا هم فکر نکنيد همه بچه های اينجا می خوان برن بيرون ها! اصلا اينطوری نيست. همشونم فهم و شعور اجتماعيشون خيلی بالاس.
*منظور سعيد سهرابپور رييس دانشگاست. قاطی نکنيد!!!
اين دانشگاه ما هم خيلی با حاله. روزنامه شرق روز ۵ شنبه نوشته بود ۳۰ تا از روسای دانشگاهای کشور به رييس جمهور در مورد تحصن و رد صلاحيتها نامه نوشتهن. من متن نامه رو هم خوندم. هيچی نداشت و خيلی منطقی نوشته شده بود. با اين حال شريف از امضای متن خود داری کرده. ما خيلی با حاليم نه؟ اصلا انگار تو اين کشور زندگی نميکنيم! آقا سعيد* دستت درد نکنه که اينقدر عالی آرامش دانشگاهو حفظ می کنی تا ما بتونيم درس بخونيم و چرخای صنعت اين مملکت رو بگردونيم. اصلا هم فکر نکنيد همه بچه های اينجا می خوان برن بيرون ها! اصلا اينطوری نيست. همشونم فهم و شعور اجتماعيشون خيلی بالاس.
*منظور سعيد سهرابپور رييس دانشگاست. قاطی نکنيد!!!
۱۳۸۲/۱۰/۲۸
وصیتنامه!
ببخشيد اگر اين نوشته کمي شبيه وصيتنامه مي شود! شايد هم باشد! شايد اين شخصيت را کشتم و چيز ديگري جايش گذاشتم!
ديروز روز خوبي بود! غرور من شکست، و بالاخره نشانه ها را ديدم:
1- يک تشکر به يک نفر مديونم. ممنون. تکرار نمي شود. اصلا شايد از آن استفاده نکردم.
2- يک تشکر به يک نفر ديگر بدهکارم! به خاطر صراحتش. به او مي گويم: «اصلا فضولي نکردي. اميدوارم هميشه همينطور، راحت، تذکر بدهي.» (يکي نيست بگويد اصلا به تو چه!)
3- اگر کسي اين درد را کشيده باشد مي فهمد من الان چه حالي دارم: حرف مي زني، حرف مي زني، حرف مي زني و کسي نمي فهمد.اول فکر مي کني ديگران بدفهمند.بعد از کمي تامل و زير پا گذاشتن خود خواهي و غرورت، مي فهمي که اين تويي که بد ميگويي.
4- با خودم گفتم: «هر وقت اتفاق خوبي مي افتد آنرا نتيجه تلاش خودت مي داني ولي هر وقت اتفاق بدي مي افتد همه مقصرند غير از تو. کمي از خودت خجالت بکش!»
5- کاش مي شد همه چيز را از اول شروع کرد.کاش مي شد حافظه آدمها را مثل کامپيوتر ها پاک کرد.کاش آدمها به جاي قضاوت در جزء جزء رفتارت، روح تو را مي ديدند، و درک مي کردند که تو هم انساني، و اشتباه مي کني و مي بخشيدندت. خوب بس است ديگر بيدار شويم و واقع بين باشيم. من آدمها را همين طور که هستند دوست دارم.
6- اينبار ديگر ماجرا جدي است. تصميم قطعي دارم که ديگر شعار ندهم.از اين به بعد فقط «عمل کردن».
7- يک چيز مهم. من کمي زيادي زود خودماني مي شوم. اين را هم بايد ترک کنم؟ از آنجا که اکثر آدمها خيلي زود دچار سوء تفاهم مي شوند، بهتر است اين کار راهم بکنم. بکنم؟ نکنم؟ بکنم؟ نکنم؟ ...
8- يک نکته خيلي مهم فهميدم. من اساسا اعتقادي به حفظ حريمها در روابط اجتماعيم (سوء تفاهم نشود، منظورم بي ادبي نيست!) ندارم.حالا به اين نتيجه رسيدم که لااقل براي مدتي نبايد اينگونه باشم.
9- از همه مهمتر است اين آخري! قول مي دهم، به شرافتم قسم مي خورم، به هر چه که مقدس است و محترم، که از اين به بعد همه ضعفهايي را که تا به حال در اينجا و نوشته هاي قبلي گفته ام، رفع کنم. اين بار ديگر شعار نيست. خيالتان راحت باشد. اولين اثرش را هم در همين صفحه خواهيد ديد. برايم آرزوي موفقيت کنيد که شديدا به دعا محتاجم. براي همه تان آرزوي موفقيت دارم. حلال کنید.
ببخشيد اگر اين نوشته کمي شبيه وصيتنامه مي شود! شايد هم باشد! شايد اين شخصيت را کشتم و چيز ديگري جايش گذاشتم!
ديروز روز خوبي بود! غرور من شکست، و بالاخره نشانه ها را ديدم:
1- يک تشکر به يک نفر مديونم. ممنون. تکرار نمي شود. اصلا شايد از آن استفاده نکردم.
2- يک تشکر به يک نفر ديگر بدهکارم! به خاطر صراحتش. به او مي گويم: «اصلا فضولي نکردي. اميدوارم هميشه همينطور، راحت، تذکر بدهي.» (يکي نيست بگويد اصلا به تو چه!)
3- اگر کسي اين درد را کشيده باشد مي فهمد من الان چه حالي دارم: حرف مي زني، حرف مي زني، حرف مي زني و کسي نمي فهمد.اول فکر مي کني ديگران بدفهمند.بعد از کمي تامل و زير پا گذاشتن خود خواهي و غرورت، مي فهمي که اين تويي که بد ميگويي.
4- با خودم گفتم: «هر وقت اتفاق خوبي مي افتد آنرا نتيجه تلاش خودت مي داني ولي هر وقت اتفاق بدي مي افتد همه مقصرند غير از تو. کمي از خودت خجالت بکش!»
5- کاش مي شد همه چيز را از اول شروع کرد.کاش مي شد حافظه آدمها را مثل کامپيوتر ها پاک کرد.کاش آدمها به جاي قضاوت در جزء جزء رفتارت، روح تو را مي ديدند، و درک مي کردند که تو هم انساني، و اشتباه مي کني و مي بخشيدندت. خوب بس است ديگر بيدار شويم و واقع بين باشيم. من آدمها را همين طور که هستند دوست دارم.
6- اينبار ديگر ماجرا جدي است. تصميم قطعي دارم که ديگر شعار ندهم.از اين به بعد فقط «عمل کردن».
7- يک چيز مهم. من کمي زيادي زود خودماني مي شوم. اين را هم بايد ترک کنم؟ از آنجا که اکثر آدمها خيلي زود دچار سوء تفاهم مي شوند، بهتر است اين کار راهم بکنم. بکنم؟ نکنم؟ بکنم؟ نکنم؟ ...
8- يک نکته خيلي مهم فهميدم. من اساسا اعتقادي به حفظ حريمها در روابط اجتماعيم (سوء تفاهم نشود، منظورم بي ادبي نيست!) ندارم.حالا به اين نتيجه رسيدم که لااقل براي مدتي نبايد اينگونه باشم.
9- از همه مهمتر است اين آخري! قول مي دهم، به شرافتم قسم مي خورم، به هر چه که مقدس است و محترم، که از اين به بعد همه ضعفهايي را که تا به حال در اينجا و نوشته هاي قبلي گفته ام، رفع کنم. اين بار ديگر شعار نيست. خيالتان راحت باشد. اولين اثرش را هم در همين صفحه خواهيد ديد. برايم آرزوي موفقيت کنيد که شديدا به دعا محتاجم. براي همه تان آرزوي موفقيت دارم. حلال کنید.
۱۳۸۲/۱۰/۲۳
خنده
۱- همهی اينها دليل دارد. تنبلی ميکنی و انتظار داری موفق هم بشوی؟ چه پر توقع!!!
۲-امروز حسابی بد خلق و عصبی بودم.حتی از دست باران. ببخشيد!
۳- اصلا به روی خودتان نياوريد. اصلا اين بند را نخوانيد. اين چند خط را، فقط و فقط برای تخليه خودم مينويسم. هيچ نپرسيد:
«گاهی با خودم ميگويم ديگر به هيچ کس، هيچ کمکی نخواهم کرد. در آن لحظه که به کمک همهی عالم و آدم نيازمندی، هيچ کدامشان کمک که پيشکش، حتی سراغت را هم نميگيرند اما فقط و فقط محض «سازگاري»، با خودم فکر ميکنم، فرض کن در يک بيابان هستی و هيچ موجودی اطرافت نيست. حالا اگر مردی، روی پای خودت بايست!»
گاهی کم حوصله ميشوم و بی جهت نق ميزنم.اينطور نبودم قبلا. عادت بدی است. از خودم بدم آمد.اَه.
۴-رسيدم به در. دستگيره را چرخاندم و خوشحال از اينکه در باز نشد، به نشانه اينکه کسي در اتاق نيست، کليد را در در چرخاندم و تو رفتم. تمام راه را خدا خدا ميکردم بتوانم ساعتي را با خودم خلوت کنم. نياز داشتم به لحظاتي با خودم بودن. آنقدر ذهنم مشغول شده بود، بي دليلي، که دوست داشتم به اغما بروم. رفتم تو، لباسهايم را عوض کردم، دست و صورتم را شستم، و آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم. هميشه موسيقي بي کلام را ترجيح ميدادم. کم پيش ميآمد که اينطور شوم. اينقدر گرفته و دلمرده. خيلي کم. دراز کشيدم، و دستها و پاهايم را باز کردم. چراغها را خاموش کرده بودم. نور اذيتم ميکرد. هواي ابري و گرفته بيرون به اوضاعم دامن ميزد. موسيقي هم همينطور. ميدانستم اين وضع به حد بيشينهاي ميرسد، و بعد فروکش ميکند. ميخواستم زودتر به آنجا برسانمش. ولي نميدانم چرا از بودن در آن وضع لذت ميبردم. چشمانم را بستم، و همانطور که دراز کشيده بودم، در خيال خودم، برخي صحنهها و گفتگوهاي گذشته را مرور ميکردم. يادم آمد که يک روز باراني، صدايي از آسمان، شايد شرشر «باران»، با من گفت:
- عاشق شدهاي؟
و من با خنده گفته بودم: من ؟
و پاسخ شنيده بودم که: نه! من!
و من، خنديده بودم. چون ميدانستم که او هست!
اينبار، اما، دوباره خنديدم. به خودم و بچه بودنم. به حماقتهايم و خودخواهيهايم. به دروغهايم و نفرتهايم. به تنها چيزي که نخنديدم، عشقهايم بود عشقهايم؟ يا عشقم؟ بگذريم. دوست داشتم برايشان، يا شايد برايش، بگريم ولي گريهام نميآمد.
خنديدم به تنبليهايم. خنديدم به قضاوتها، پيشداوريها، و اشتباهاتم. به عصبانيتهايم، طرز فکرم. چه قدر خودخواهم من! حتي موقع خنديدن هم، فقط به خودم ميخندم. پس ديگران چه؟ و کمي هم به آنها خنديدم. اينکه چطور در آن اوضاع ميخنديدم، خودم هم نميدانم. داشتم اينگونه از خودم دفاع ميکردم.
رخوت و فراغتي را که در آن وضع داشتم، نميخواستم از دست بدهم. اتفاقات مورد علاقهام را در ذهنم مرور ميکردم و سعي ميکردم جزييات را تا حد ممکن، خوب به ياد آورم. صحنهها را هم با دقت تمام ساخته بودم. درست مثل کارگردانهاي فيلم و تياتر. و هر بار ميديدمشان، چيز جديدي برايم داشتند.
دعا ميکردم کسي مرا آنطور نبيند. توضيحي نداشتم براي اين سوال که: «چرا به اين وضع افتادهاي؟» دوست نداشتم ضعفم را کسي ببيند. باز هم خودخواهي. و اينبار حتي شايد «دورويي». ولي ديگران چه گناهي کردهاند؟
چند رعد و برق کوچک، و بعد سمفوني شرشر باران، در ترکيبش با موسيقي درون اتاق، مرا با خودش تا اعماق پر فشار احساساتم فرو برد. حس کردم همه چيز شسته ميشود. پاک پاک. سفيد سفيد. و بعد از آن، احساس سبکي کردم. فکر کردم به همه آدمهايي که محتاجم هستند، و محتاجشانم. فکر کردم به همه آنها که دوستم دارند، بدون هيچ توقعي. من چند نفر را بدون چشم داشت دوست داشتم؟ الان ميشمارمشان … و هر چه تلاش کردم، حتي يکي هم يادم نيامد. شايد داشتم سختگيري ميکردم ولي …
داشتم با قطرات ريز باران در خيالم حرف ميزدم، و اعتراف ميکردم. من خيليها را رنجاندهام. با خيليها آنطور که بايد رفتار نکردهام. و به حرف خيليهايي که مرا محرم اسرارشان ميدانستند گوش ندادهام. گناهکارم؟ پس خودم چه؟ کِي براي خودم وقت بگذارم؟ دوست نداشتم اگر يکي از همين افراد، اينها را ميخواند، برايم دلسوزي کند. هميشه از دلسوزي متنفر بودهام. اين راهي است که من انتخاب کردهام، و ميخواستم کمکم کنند. نه، اصلا چيزي نميخواستم. ميخواستم اينها را بگويم تا … تا گفته باشم. همين. من از هر کدامشان آموختهام. همه چيز را. زندگي را. و اينکه تا آنجا که ميتوانم جلوتر از نوک بينيام را هم ببينم. ميخواستم بدانند که درونم چه ميگذرد. که نيتم چيست. ولي، نه گفتن، و نه نوشتن، راه چارهاش نبود، و نيست. عمل کردن، بايد عمل ميکردم.
همان احساس سبکي. لحظاتي ديگر خلوتم شکسته ميشد. برخاستم، چراغها را روشن کردم، سرم را از پنجره بيرون بردم، و به همراه شنيدن صداي لطيف باران، چند نفس عميق کشيدم. تو آمدم، و به امتحان آيندهام فکر کردم و … دوباره غرق شدم در روزمرگي و تکرار. با خودم گفتم: خيلي زود دچار روزمرگي ميشويم، خيلي زود. و اين بدترين آفت زندگي است. بدترينشان. اما … بخند، و تا آخرين رمق تلاش کن، و خنديدم.
۱- همهی اينها دليل دارد. تنبلی ميکنی و انتظار داری موفق هم بشوی؟ چه پر توقع!!!
۲-امروز حسابی بد خلق و عصبی بودم.حتی از دست باران. ببخشيد!
۳- اصلا به روی خودتان نياوريد. اصلا اين بند را نخوانيد. اين چند خط را، فقط و فقط برای تخليه خودم مينويسم. هيچ نپرسيد:
«گاهی با خودم ميگويم ديگر به هيچ کس، هيچ کمکی نخواهم کرد. در آن لحظه که به کمک همهی عالم و آدم نيازمندی، هيچ کدامشان کمک که پيشکش، حتی سراغت را هم نميگيرند اما فقط و فقط محض «سازگاري»، با خودم فکر ميکنم، فرض کن در يک بيابان هستی و هيچ موجودی اطرافت نيست. حالا اگر مردی، روی پای خودت بايست!»
گاهی کم حوصله ميشوم و بی جهت نق ميزنم.اينطور نبودم قبلا. عادت بدی است. از خودم بدم آمد.اَه.
۴-رسيدم به در. دستگيره را چرخاندم و خوشحال از اينکه در باز نشد، به نشانه اينکه کسي در اتاق نيست، کليد را در در چرخاندم و تو رفتم. تمام راه را خدا خدا ميکردم بتوانم ساعتي را با خودم خلوت کنم. نياز داشتم به لحظاتي با خودم بودن. آنقدر ذهنم مشغول شده بود، بي دليلي، که دوست داشتم به اغما بروم. رفتم تو، لباسهايم را عوض کردم، دست و صورتم را شستم، و آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم. هميشه موسيقي بي کلام را ترجيح ميدادم. کم پيش ميآمد که اينطور شوم. اينقدر گرفته و دلمرده. خيلي کم. دراز کشيدم، و دستها و پاهايم را باز کردم. چراغها را خاموش کرده بودم. نور اذيتم ميکرد. هواي ابري و گرفته بيرون به اوضاعم دامن ميزد. موسيقي هم همينطور. ميدانستم اين وضع به حد بيشينهاي ميرسد، و بعد فروکش ميکند. ميخواستم زودتر به آنجا برسانمش. ولي نميدانم چرا از بودن در آن وضع لذت ميبردم. چشمانم را بستم، و همانطور که دراز کشيده بودم، در خيال خودم، برخي صحنهها و گفتگوهاي گذشته را مرور ميکردم. يادم آمد که يک روز باراني، صدايي از آسمان، شايد شرشر «باران»، با من گفت:
- عاشق شدهاي؟
و من با خنده گفته بودم: من ؟
و پاسخ شنيده بودم که: نه! من!
و من، خنديده بودم. چون ميدانستم که او هست!
اينبار، اما، دوباره خنديدم. به خودم و بچه بودنم. به حماقتهايم و خودخواهيهايم. به دروغهايم و نفرتهايم. به تنها چيزي که نخنديدم، عشقهايم بود عشقهايم؟ يا عشقم؟ بگذريم. دوست داشتم برايشان، يا شايد برايش، بگريم ولي گريهام نميآمد.
خنديدم به تنبليهايم. خنديدم به قضاوتها، پيشداوريها، و اشتباهاتم. به عصبانيتهايم، طرز فکرم. چه قدر خودخواهم من! حتي موقع خنديدن هم، فقط به خودم ميخندم. پس ديگران چه؟ و کمي هم به آنها خنديدم. اينکه چطور در آن اوضاع ميخنديدم، خودم هم نميدانم. داشتم اينگونه از خودم دفاع ميکردم.
رخوت و فراغتي را که در آن وضع داشتم، نميخواستم از دست بدهم. اتفاقات مورد علاقهام را در ذهنم مرور ميکردم و سعي ميکردم جزييات را تا حد ممکن، خوب به ياد آورم. صحنهها را هم با دقت تمام ساخته بودم. درست مثل کارگردانهاي فيلم و تياتر. و هر بار ميديدمشان، چيز جديدي برايم داشتند.
دعا ميکردم کسي مرا آنطور نبيند. توضيحي نداشتم براي اين سوال که: «چرا به اين وضع افتادهاي؟» دوست نداشتم ضعفم را کسي ببيند. باز هم خودخواهي. و اينبار حتي شايد «دورويي». ولي ديگران چه گناهي کردهاند؟
چند رعد و برق کوچک، و بعد سمفوني شرشر باران، در ترکيبش با موسيقي درون اتاق، مرا با خودش تا اعماق پر فشار احساساتم فرو برد. حس کردم همه چيز شسته ميشود. پاک پاک. سفيد سفيد. و بعد از آن، احساس سبکي کردم. فکر کردم به همه آدمهايي که محتاجم هستند، و محتاجشانم. فکر کردم به همه آنها که دوستم دارند، بدون هيچ توقعي. من چند نفر را بدون چشم داشت دوست داشتم؟ الان ميشمارمشان … و هر چه تلاش کردم، حتي يکي هم يادم نيامد. شايد داشتم سختگيري ميکردم ولي …
داشتم با قطرات ريز باران در خيالم حرف ميزدم، و اعتراف ميکردم. من خيليها را رنجاندهام. با خيليها آنطور که بايد رفتار نکردهام. و به حرف خيليهايي که مرا محرم اسرارشان ميدانستند گوش ندادهام. گناهکارم؟ پس خودم چه؟ کِي براي خودم وقت بگذارم؟ دوست نداشتم اگر يکي از همين افراد، اينها را ميخواند، برايم دلسوزي کند. هميشه از دلسوزي متنفر بودهام. اين راهي است که من انتخاب کردهام، و ميخواستم کمکم کنند. نه، اصلا چيزي نميخواستم. ميخواستم اينها را بگويم تا … تا گفته باشم. همين. من از هر کدامشان آموختهام. همه چيز را. زندگي را. و اينکه تا آنجا که ميتوانم جلوتر از نوک بينيام را هم ببينم. ميخواستم بدانند که درونم چه ميگذرد. که نيتم چيست. ولي، نه گفتن، و نه نوشتن، راه چارهاش نبود، و نيست. عمل کردن، بايد عمل ميکردم.
همان احساس سبکي. لحظاتي ديگر خلوتم شکسته ميشد. برخاستم، چراغها را روشن کردم، سرم را از پنجره بيرون بردم، و به همراه شنيدن صداي لطيف باران، چند نفس عميق کشيدم. تو آمدم، و به امتحان آيندهام فکر کردم و … دوباره غرق شدم در روزمرگي و تکرار. با خودم گفتم: خيلي زود دچار روزمرگي ميشويم، خيلي زود. و اين بدترين آفت زندگي است. بدترينشان. اما … بخند، و تا آخرين رمق تلاش کن، و خنديدم.
۱۳۸۲/۱۰/۰۶
حادثه
ديروز خبر را شنيدم. ناگوار بود، خيلي ناگوار. ما چه حس ميکنيم از اين چيزها؟ آيا حق داريم در مورد آنها حرف بزنيم؟
چشمانش را باز کرد. فقط هفت سال داشت. چشمش به آدمها بود. آدمها؟ پاها. او فقط پاها را ميديد. سرد بود. خيلي سرد. ابتداي زمستان بود. هاج و واج اطرافش را مينگريست. چرا خانهاي نبود آنجا؟ آدمها ميرفتند و ميآمدند. ميدويدند . صداها مبهم بود. جيغ و فرياد، شيون، نفرين، دعا. چه ميگذشت؟ داشت از سرما يخ ميزد. بيحس شده بود. چشمان خواب آلودش را ماليد و سعي کرد پدر يا مادرش را بيابد. نبودند. نميدانست چرا در خانه نيست. او اينجا چه ميکند؟ کِي آمده؟ چطور آمده؟ نميدانست بايد گريه کند يا نه؟ آوار خانهها در مقابلش. چرا شهر اينطور شده بود؟ مطمئن بود آنکه شهر را به اين روز انداخته، آدمها هستند، نه خدايي که هميشه در مدرسه، از مهربانيش ميگفتند. ملحفههاي سفيدي که روي زمين بودند چه بودند؟ زيرشان چه بود؟ ماشينهاي سفيد با آژير قرمزِ رويشان همه جا بودند. آدمهاي با روپوش سفيد اين طرف و آن طرف ميدويدند. احساس سرما کرد. آفتاب داشت بالا ميآمد. آرام چشمانش را بست، و خودش را به خيال سپرد. به خواب رفت. آفتاب بالا ميآمد و او خواب خانه را ميديد و گرماي خانه را. خواهرها و برادرها پدر و مادرش. ميخواست امروز صبح از خواهر کوچکش به خاطر روز قبل معذرت بخواهد. خواب ديد که دارد کيف به دست از خانه خارج ميشود. به قصد مدرسه. خانه. خانه ....
نميدانست بايد چه کند. به طفل خردسالش که روي دستانش بود نگريست. بغضش اجازه نفس کشيدن به او نميداد. حتي يک قطره اشک هم از چشمانش سرازير نميشد. گويي چشمهي چشمانش خشکيده بود. بارها در اين انديشه بود که اگر تار مويي از سر کودک نازنينش کم شود، نخواهد توانست زندگي کند، و حالا .... به سختي تعادلش را حفظ ميکرد و گام بر ميداشت. دنيا دور سرش ميچرخيد. دور و برش را نگاه کرد. آدمها همه ميدويدند. کسي به او توجه نميکرد. ميخواست فرياد بزند. ولي حتي کلمهاي نميتوانست بر زبان آورد. دهانش باز مانده بود و زبانش صلب. شخصي سفيد پوش به طرفش ميآمد. نديد چه شد. فقط فهميد که کودک در آغوش آن سفيد پوش است. به دستانش نگاه کرد و ... و بغضش ترکيد ....
آفتاب بالا آمده بود. شهر، شهر اشباح بود. درست مثل آبادان و خرمشهر به هنگام جنگ. من احساس اين مردم را، احساس آوارگي را، خوب ميفهمم. خوب. خيلي خوب.
ديروز خبر را شنيدم. ناگوار بود، خيلي ناگوار. ما چه حس ميکنيم از اين چيزها؟ آيا حق داريم در مورد آنها حرف بزنيم؟
چشمانش را باز کرد. فقط هفت سال داشت. چشمش به آدمها بود. آدمها؟ پاها. او فقط پاها را ميديد. سرد بود. خيلي سرد. ابتداي زمستان بود. هاج و واج اطرافش را مينگريست. چرا خانهاي نبود آنجا؟ آدمها ميرفتند و ميآمدند. ميدويدند . صداها مبهم بود. جيغ و فرياد، شيون، نفرين، دعا. چه ميگذشت؟ داشت از سرما يخ ميزد. بيحس شده بود. چشمان خواب آلودش را ماليد و سعي کرد پدر يا مادرش را بيابد. نبودند. نميدانست چرا در خانه نيست. او اينجا چه ميکند؟ کِي آمده؟ چطور آمده؟ نميدانست بايد گريه کند يا نه؟ آوار خانهها در مقابلش. چرا شهر اينطور شده بود؟ مطمئن بود آنکه شهر را به اين روز انداخته، آدمها هستند، نه خدايي که هميشه در مدرسه، از مهربانيش ميگفتند. ملحفههاي سفيدي که روي زمين بودند چه بودند؟ زيرشان چه بود؟ ماشينهاي سفيد با آژير قرمزِ رويشان همه جا بودند. آدمهاي با روپوش سفيد اين طرف و آن طرف ميدويدند. احساس سرما کرد. آفتاب داشت بالا ميآمد. آرام چشمانش را بست، و خودش را به خيال سپرد. به خواب رفت. آفتاب بالا ميآمد و او خواب خانه را ميديد و گرماي خانه را. خواهرها و برادرها پدر و مادرش. ميخواست امروز صبح از خواهر کوچکش به خاطر روز قبل معذرت بخواهد. خواب ديد که دارد کيف به دست از خانه خارج ميشود. به قصد مدرسه. خانه. خانه ....
نميدانست بايد چه کند. به طفل خردسالش که روي دستانش بود نگريست. بغضش اجازه نفس کشيدن به او نميداد. حتي يک قطره اشک هم از چشمانش سرازير نميشد. گويي چشمهي چشمانش خشکيده بود. بارها در اين انديشه بود که اگر تار مويي از سر کودک نازنينش کم شود، نخواهد توانست زندگي کند، و حالا .... به سختي تعادلش را حفظ ميکرد و گام بر ميداشت. دنيا دور سرش ميچرخيد. دور و برش را نگاه کرد. آدمها همه ميدويدند. کسي به او توجه نميکرد. ميخواست فرياد بزند. ولي حتي کلمهاي نميتوانست بر زبان آورد. دهانش باز مانده بود و زبانش صلب. شخصي سفيد پوش به طرفش ميآمد. نديد چه شد. فقط فهميد که کودک در آغوش آن سفيد پوش است. به دستانش نگاه کرد و ... و بغضش ترکيد ....
آفتاب بالا آمده بود. شهر، شهر اشباح بود. درست مثل آبادان و خرمشهر به هنگام جنگ. من احساس اين مردم را، احساس آوارگي را، خوب ميفهمم. خوب. خيلي خوب.
۱۳۸۲/۰۸/۲۶
آسمان و آسمانیان
کبود، آبي، نيلي. نميدانم رنگ آسمان، به کدام شبيهتر بود. آبي و نيلي نبود. کبود، همان کبود. تازه ابري شده بود و گويي تمام غم دنيا را بر دل خود داشت. ساعتها بود که داشت اين بغض را جمع ميکرد و بدون ريختن قطرهاي اشک، همچنان آن را در درونش حفظ ميکرد. تنها بودم. نه تنها نبودم. نميتوانستم اين آسمان بغض گرفتهي بالاي سرم را، ناديده بگيرم. همان طور که گامهايم را، بر خلاف عادت، آرام آرام بر ميداشتم:
- تو چرا؟ من هر گاه بغض ميکردم، به تو نگاه ميکردم و حسرت ميخوردم به جايگاهت. از آن بالا، همه چيز، و همه کس را ميبيني. حتي «او» را. ولي حالا ...، حالا من ميخواستم تو را آرام کنم، و نميتوانستم. هميشه ديدن آبيت، و آرام بودنت، مرا آرام ميکرد. يقين ميداد به من که، اين آدميان روي زمين تنها نيستند، که تو، و هر آنچه وراي توست، نظاره گر آنهاييد و اعمالشان. اميد ميداد به من که روزي، روزي که نميدانستم ميبينمش يا نه، حق هر مظلوم را خواهيد ستاند، تو و آنها که وراي تواند: آسمانيان. که حق هر کودکي که در اين دنيا، اين پايين، مورد ستم واقع ميشود، گرسنه ميماند، آزار ميبيند و اشک ميريزد، ستانده خواهد شد به دست شما. اينقدر نااميد شدهايد از دست ما انسانها؟ مگر چه کردهايم. بپرس از آسمانيان. آنها هم همينگونه ميانديشند؟
بغض آسمان ترکيد. دانههاي درشت اشک و باران و اشک و باران و .... هر آنچه بود، پاک بود و طاهر. بر سر و رويم ميريخت، و ميشست همه آلودگيها را. هميشه انديشيده بودم که، تفاوت آسمان و دريا در چيست؟ هيچگاه دريا به قدر آسمان برايم جذاب و سحر آميز نبود. حالا ميفهميدم. آسمان، با غم آشنا بود و با گريه. ميدانست بغض داشتن و اجازهی گريه نداشتن يعني چه. ميدانست دانستن و ديدن، ديدن اين همه پليدي، چه قدر ميتواند شکنجه آور باشد. ميديد و ميگريست. ميدانست قدر دانستن و ديدن را، و با اين اشک ريختن، پاکي را براي خودش و ديگران به ارمغان ميآورد. هميشه اعتقاد داشتهام ارزش موجودات به اندازه غمهايشان است و سختيهايي که تحمل ميکنند. اما دريا که ناآشنا بود با گريه و فقط خشم را ميشناخت و هياهو را، هيچگاه برايم به اندازه آسمان ارزشمند نبود. هيچگاه نگريستن به دريا، مرا به اندازه نگريستن به آسمان، آرام نميکرد عليرغم آنکه مرا به تفکر بيشتر وا ميداشت. هميشه دريا، برايم عزيز بود و دوست داشتني، ولي نه به اندازهی آسمان. هميشه دوست داشتم در کنار «او» بنشينم و ساعتها تماشا کنم دريا را، تا اعماقش. شايد که حادثهاي رخ دهد. شايد که خبري شود. هر چند اگر هم خبري نبود، در کنار «او» بودن برايم کافي بود. ولي هرگز همه اينها را (به جز او را)، با يک لحظه نگريستن به آسمان و ديدن چهره او در آن، عوض نميکردم. آسماني که سخاوتنمندانه همه جا حضور داشت. آسماني که بخل را نميشناخت.
عصرها، روزهاي ابري، که از مدرسه باز ميگشتم (و غالبا تنها)، تمام راه را پياده به خانه ميرفتم. راه رفتن زير آسمان ابري و گاهي رفتن زير نم نم باران، که در جنوب همين هم غنيمتي بود، جذابترين کار دنيا بود. تنها، آرام، و سر به هوا براي ديدن طرحهاي مواج آسمان، که آن موقع نميدانستم چه هستند، قدم زنان تا خانه ميرفتم. طرحهايي، که حالا ميدانستم همگي، طرحهايي از چهره او بودهاند. بخشي از مسير خانه را مجبور بودم تنها طي کنم و حالا بخشي از وجودم که تنهاست، بخشي از خودم، که همواره از جمع جداست و تنها، و هرگز اجازه بروز ندادهام به آن، ما حصل همان نيم ساعتهايي است که تنها از مدرسه به خانه ميرفتم. همينجا بود که با آسمان دوست شدم. همينجا بود که ديدم آسمان و آسمانيان را. باز هم دوستيهاي دوران مدرسه ....
منتظر شنيدن آن نداي آسماني بودم. باد ميوزيد، و تاريکي شب مناظر را از چشمانم ميپوشاند. به آسمان نگاه ميکردم. اين همه ستاره؟ آنجا چه ميکنند؟ چه ميبينند از آن بالا؟ باز هم احساساتم داشت غلبه ميکرد. بارها دعا کردهام که اين احساسات روزي نابود شوند ...، بشوند؟ يک لحظه به ذهنم آمد که باراني از شهاب، آسمان را پوشاند. خيره به آسمان نگاه ميکردم و ستارهها را ميشمردم. هر کدام مال کسي. آنها که چشمک ميزنند مال که بودند؟ ماه کجا بود؟ نبود. چند تا از اينها ستارهاند و چند تا سياره؟ چندتاشان آنقدر دورند، که عمر انسان براي رسيدن به آنها کفاف نميدهد؟ برخيشان را کنار هم ميگذاردم، و طرحهايي ميساختم. چه کسي ميگفت نميتوان ستارهها را شمرد؟ من شمردمشان. به اندازهی تعداد کودکاني که اين دنيا در حقشان ستمي کرده. به اندازه آدمهايي که قرباني بيعدالتي و نامردمي جاهطلبان شدهاند. دقيقا به همين اندازه بودند.
ناگهان آسمان تاريک شد. حتي يک ستاره هم نميشد ديد. بعد دو ستاره ظاهر شدند. هر کدام در گوشهاي از آسمان. نميتوانستم هر دو را همزمان ببينم. قدرشان به يک اندازه بود. هر دو يکسان ميدرخشيدند. فاصلهشان تا زمين يکسان بود. ترديد داشتم، که شايد هر دو يکياند. با من ميگفتند از رازهاشان، يکي ميگفت که منتظر روزي است که به سوي ديگر آسمان برود. همديگر را نميديدند. اين را بعدها فهميدم.
هر چه سعي ميکردم هيچ يک از صورتهاي فلکي را نمييافتم. نه سرطان را، و نه ميزان را! ميان اين همه ستاره، اولين شخصي که اين صورتها را يافته چه حالي داشته؟ نفسهاي عميقم را تو ميدادم و بيرون. بوي نم و رطوبت، نشاط آور بود. شاخههاي درختان اُکاليپتوس و بوته هاي شمشاد، به اين سو و آن سو کشيده ميشدند و باد ابرها را جا به جا ميکرد. حالا، بخشي از آسمان که ديده نميشد، ظاهر شده بود. چطور آنها را نديده بودم؟ سرطان و ميزان را ميگويم. حالا خيلي واضح بودند. صداي رود را ميشنيدم. لحظهاي با صدا رفتم به دور دستها، و وقتي بازگشتم، ميزان را گم کرده بودم، ولي سرطان همچنان سر جايش باقي بود. باد ميوزيد. شاخههاي اُکاليپتوس تکان ميخورد و ... و من همچنان نفسهاي عميقم را تو ميدادم و بيرون. ميزان را خواهم يافت.
کبود، آبي، نيلي. نميدانم رنگ آسمان، به کدام شبيهتر بود. آبي و نيلي نبود. کبود، همان کبود. تازه ابري شده بود و گويي تمام غم دنيا را بر دل خود داشت. ساعتها بود که داشت اين بغض را جمع ميکرد و بدون ريختن قطرهاي اشک، همچنان آن را در درونش حفظ ميکرد. تنها بودم. نه تنها نبودم. نميتوانستم اين آسمان بغض گرفتهي بالاي سرم را، ناديده بگيرم. همان طور که گامهايم را، بر خلاف عادت، آرام آرام بر ميداشتم:
- تو چرا؟ من هر گاه بغض ميکردم، به تو نگاه ميکردم و حسرت ميخوردم به جايگاهت. از آن بالا، همه چيز، و همه کس را ميبيني. حتي «او» را. ولي حالا ...، حالا من ميخواستم تو را آرام کنم، و نميتوانستم. هميشه ديدن آبيت، و آرام بودنت، مرا آرام ميکرد. يقين ميداد به من که، اين آدميان روي زمين تنها نيستند، که تو، و هر آنچه وراي توست، نظاره گر آنهاييد و اعمالشان. اميد ميداد به من که روزي، روزي که نميدانستم ميبينمش يا نه، حق هر مظلوم را خواهيد ستاند، تو و آنها که وراي تواند: آسمانيان. که حق هر کودکي که در اين دنيا، اين پايين، مورد ستم واقع ميشود، گرسنه ميماند، آزار ميبيند و اشک ميريزد، ستانده خواهد شد به دست شما. اينقدر نااميد شدهايد از دست ما انسانها؟ مگر چه کردهايم. بپرس از آسمانيان. آنها هم همينگونه ميانديشند؟
بغض آسمان ترکيد. دانههاي درشت اشک و باران و اشک و باران و .... هر آنچه بود، پاک بود و طاهر. بر سر و رويم ميريخت، و ميشست همه آلودگيها را. هميشه انديشيده بودم که، تفاوت آسمان و دريا در چيست؟ هيچگاه دريا به قدر آسمان برايم جذاب و سحر آميز نبود. حالا ميفهميدم. آسمان، با غم آشنا بود و با گريه. ميدانست بغض داشتن و اجازهی گريه نداشتن يعني چه. ميدانست دانستن و ديدن، ديدن اين همه پليدي، چه قدر ميتواند شکنجه آور باشد. ميديد و ميگريست. ميدانست قدر دانستن و ديدن را، و با اين اشک ريختن، پاکي را براي خودش و ديگران به ارمغان ميآورد. هميشه اعتقاد داشتهام ارزش موجودات به اندازه غمهايشان است و سختيهايي که تحمل ميکنند. اما دريا که ناآشنا بود با گريه و فقط خشم را ميشناخت و هياهو را، هيچگاه برايم به اندازه آسمان ارزشمند نبود. هيچگاه نگريستن به دريا، مرا به اندازه نگريستن به آسمان، آرام نميکرد عليرغم آنکه مرا به تفکر بيشتر وا ميداشت. هميشه دريا، برايم عزيز بود و دوست داشتني، ولي نه به اندازهی آسمان. هميشه دوست داشتم در کنار «او» بنشينم و ساعتها تماشا کنم دريا را، تا اعماقش. شايد که حادثهاي رخ دهد. شايد که خبري شود. هر چند اگر هم خبري نبود، در کنار «او» بودن برايم کافي بود. ولي هرگز همه اينها را (به جز او را)، با يک لحظه نگريستن به آسمان و ديدن چهره او در آن، عوض نميکردم. آسماني که سخاوتنمندانه همه جا حضور داشت. آسماني که بخل را نميشناخت.
عصرها، روزهاي ابري، که از مدرسه باز ميگشتم (و غالبا تنها)، تمام راه را پياده به خانه ميرفتم. راه رفتن زير آسمان ابري و گاهي رفتن زير نم نم باران، که در جنوب همين هم غنيمتي بود، جذابترين کار دنيا بود. تنها، آرام، و سر به هوا براي ديدن طرحهاي مواج آسمان، که آن موقع نميدانستم چه هستند، قدم زنان تا خانه ميرفتم. طرحهايي، که حالا ميدانستم همگي، طرحهايي از چهره او بودهاند. بخشي از مسير خانه را مجبور بودم تنها طي کنم و حالا بخشي از وجودم که تنهاست، بخشي از خودم، که همواره از جمع جداست و تنها، و هرگز اجازه بروز ندادهام به آن، ما حصل همان نيم ساعتهايي است که تنها از مدرسه به خانه ميرفتم. همينجا بود که با آسمان دوست شدم. همينجا بود که ديدم آسمان و آسمانيان را. باز هم دوستيهاي دوران مدرسه ....
منتظر شنيدن آن نداي آسماني بودم. باد ميوزيد، و تاريکي شب مناظر را از چشمانم ميپوشاند. به آسمان نگاه ميکردم. اين همه ستاره؟ آنجا چه ميکنند؟ چه ميبينند از آن بالا؟ باز هم احساساتم داشت غلبه ميکرد. بارها دعا کردهام که اين احساسات روزي نابود شوند ...، بشوند؟ يک لحظه به ذهنم آمد که باراني از شهاب، آسمان را پوشاند. خيره به آسمان نگاه ميکردم و ستارهها را ميشمردم. هر کدام مال کسي. آنها که چشمک ميزنند مال که بودند؟ ماه کجا بود؟ نبود. چند تا از اينها ستارهاند و چند تا سياره؟ چندتاشان آنقدر دورند، که عمر انسان براي رسيدن به آنها کفاف نميدهد؟ برخيشان را کنار هم ميگذاردم، و طرحهايي ميساختم. چه کسي ميگفت نميتوان ستارهها را شمرد؟ من شمردمشان. به اندازهی تعداد کودکاني که اين دنيا در حقشان ستمي کرده. به اندازه آدمهايي که قرباني بيعدالتي و نامردمي جاهطلبان شدهاند. دقيقا به همين اندازه بودند.
ناگهان آسمان تاريک شد. حتي يک ستاره هم نميشد ديد. بعد دو ستاره ظاهر شدند. هر کدام در گوشهاي از آسمان. نميتوانستم هر دو را همزمان ببينم. قدرشان به يک اندازه بود. هر دو يکسان ميدرخشيدند. فاصلهشان تا زمين يکسان بود. ترديد داشتم، که شايد هر دو يکياند. با من ميگفتند از رازهاشان، يکي ميگفت که منتظر روزي است که به سوي ديگر آسمان برود. همديگر را نميديدند. اين را بعدها فهميدم.
هر چه سعي ميکردم هيچ يک از صورتهاي فلکي را نمييافتم. نه سرطان را، و نه ميزان را! ميان اين همه ستاره، اولين شخصي که اين صورتها را يافته چه حالي داشته؟ نفسهاي عميقم را تو ميدادم و بيرون. بوي نم و رطوبت، نشاط آور بود. شاخههاي درختان اُکاليپتوس و بوته هاي شمشاد، به اين سو و آن سو کشيده ميشدند و باد ابرها را جا به جا ميکرد. حالا، بخشي از آسمان که ديده نميشد، ظاهر شده بود. چطور آنها را نديده بودم؟ سرطان و ميزان را ميگويم. حالا خيلي واضح بودند. صداي رود را ميشنيدم. لحظهاي با صدا رفتم به دور دستها، و وقتي بازگشتم، ميزان را گم کرده بودم، ولي سرطان همچنان سر جايش باقي بود. باد ميوزيد. شاخههاي اُکاليپتوس تکان ميخورد و ... و من همچنان نفسهاي عميقم را تو ميدادم و بيرون. ميزان را خواهم يافت.
۱۳۸۲/۰۸/۰۵
۱۳۸۲/۰۷/۲۸
انتخاب
خسته بودم وآزرده. نميدانستم چرا؟ فقط حوصله انجام هيچ کاري را نداشتم. کاغذ را جلويم گذاشتم و سعي کردم چند خط به داستانم بيافزايم. ذهنم آشفته بود، و ميخواستم به طريقي آن را تخليه کنم، همين. نميشد. بيش از ده بار آن چند خط را نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم. بيفايده بود. کاغذ را کنار گذاشتم. تجربه کردهاي لحظهاي را که کاري نداري براي انجام دادن؟ رو راست باشم؟ پايبندي داري؟ شخصي، که تو را همراهش ميکشد به هرجا که بخواهد، و هر گاه ساکن شود تو هم مانند درختي که وابسته به زمين است ميماني؟ شخصي، که نميگذاردت از جايت تکان بخوري؟ نميگذاردت ذهنت را، و تفکرت را، متمرکز کني بر موضوعي که بايد؟ تا اينجای ماجرا، بد نيست. نگويم بد که، شيرين هم هست. ولی با همهی اينها، مجبوري بروز ندهي. کسي نبايد بفهمد.خوب بفهمند، مگر چه ميشود؟ نه، نبايد. نکتهی جالب اينجاست که، تو را نميشناسند. هر کسي به گونهاي ميانديشد:
- چه شده؟ امتحانت را بد دادهاي؟
- چه شده؟ فلان استاد حالت را گرفته؟
در اين لحظه چه داري که بگويي؟ هيچ. هيچ چيز جز اينکه :« چيزي نيست کمي خوابم ميآيد.ديشب نخوابيدهام». و نميفهمند که دروغ گفتهاي، که اين بار بر خلاف روزهاي گذشته، بيش از حد لازم خوابيدهاي و صبح که رسيده، از خستگيِ پاهايت و ستون فقراتت، از خواب برخواستهاي. تمام ديشب را در فکر بودهاي و خوابهاي آشفته ديدهاي و هيچ کدامشان را به خاطر نداري.
گاهي، آزار دهنده ميشوي. گاهي، دلت ميخواهد هر چه غم در دلت داري، تبديل کني به فرياد، و بر سر کسي خالي کني، و او هم از تو نرنجد. هست چنين شخصي؟ مگر آنکه عاشقت باشد. هست؟ صبح تا شام با آدمهايي سر و کار داري، که با همه مدارا و ملاحظه کاريت، جوابشان، در جلو نامت در جدول قضاوت اعمال روزانه دوستان و اطرافيان در قلبشان، «نه» است. ولي به تو چه؟ تو کارت را ميکني و آنها را دوست داري. انسانند و جايز الخطا. مثل خودت. فکر ميکني ميتواني در اين دنيا، آدمهايي را که از تو رنجيدهاند، و به حق رنجيدهاند، بشماري؟
همچنان کاري نميکني و منتظري. تلفن زنگ ميزند. کسي، آنطرف خط تحت فشار تنهايي، با تو تماس گرفته. بيحوصله جوابش را ميدهي، و تا توان داري سعي ميکني وضعت را نفهمد و نفهمد و ... نميفهمد. او بوده که تو را بزرگ کرده و به اينجا رسانده و از شنيدن يک کلمه از گفتارت هم ميفهمد که چه وضعي داري، ولي اينبار، آنقدر تحت فشار است که ...
حسرت ميخوري. حسرت ايامي که فقط خودت بودي. هيچ کس در اين دنيا نبود ونوشتن برايت مسخرهترين کار دنيا. درس ادبيات در کلاسهاي دبيرستان، برايت شکنجه روحي و رواني بود. مينگري به خودت، حالا، و به تغييراتت در اين سالها. راه را درست برگزيدهاي؟ شک داري. آدمهاي حساس، آسيب پذيرترند. اين را ميداني. هميشه از آدمهاي منزوي متنفر بودهاي. منزوي نشوي روزي؟ داري ميشوي؟ نه. ولي اگر همينطور ادامه بدهي، ممکن است بشوي. هر کس مينويسد همينطور است؟ اين احساس را تجربه ميکند؟ يا، تو اينطور شدهاي؟
نشستهاي و مراقب آدمهاي دور و برت. ميروند. ميآيند. با هم ميخندند. «باهمند» و تو جدا. اين مدت، خودت جدا شدهاي. به بهانه باز گشتن به خودت. براي شناختن خودت. حالا، برگشتن سخت شده. اگر هر بار رفتن و برگشتن بين اين دو عالم، همين قدر انرژي و زمان بخواهد نميتواني تحملش کني. يکي را بايد فراموش کني. يک بام و دو هوا شدهاي.اين دنياي جديدت، دنياي خودت و خودت و خداي خودت، براي خيلي،ها مسخره است. مهم است؟ البته. بارها با خودت گفتهاي که نميخواهي با ديگران فرق داشته باشي. ميخواهي با ديگران باشي. راه حل؟ با خودت ميانديشي: « کسي را آزار نده. بگذار از لحظههاي با تو بودن لذت ببرند. احساس برتري کنند بر تو. احساس کنند در موقعيت مناسب جدي هستي، و در موقعيت مناسب شوخي مي کني. مغرور نيستي و هر کاري بتواني براي آنها انجام ميدهي». حرف زدن کافي نيست. بايد ثابت کني، و اين کاري است بس مشکل. ممکن است از تو بر نيايد. بايد به او ثابت کني که، آنچه از عشق گفتي کاملا ميفهمي. ميتواني؟ اگر نتوانستي چه؟
تا رو بر ميگرداني، يک لحظه، و بر ميگردي، او را نميبيني! کجاست؟ در اين ازدحام چگونه ميخواهي او را بيابي؟ ميگردي. بالا ميروي. پايين ميآيي. نيست. نيست، و بغض گلويت را ميفشارد. مانند کودکي، که در شلوغي بازار، والدينش را گم کرده، و هجوم احساس بي پناهي، او را تا حد جنون ترسانده. مينشيني. کاش چشم از او بر نداشته بودي. حالا چگونه ميخواهي پيدايش کني؟
نشستهاي. خودت را ميبيني که با ديگران ميخندي و حرف ميزني. چه ميگويي؟ نميفهمي. صداها مبهم است. ولي از ظاهر امر، ميتواني ببيني که چه ميگذرد. بازهم لجاجت ميکني، جواب يک شوخي را خيلي جدي ميدهي و ...
قدم ميزني. چشمان جستجوگرت، به هر سو، به هر نقطه، خيره ميشوند تا شايد اثري بيابي از او. و مييابي. جوينده يابنده است. در درونت هرآنچه ميخواهي بگويي به او، ميگويي. کلماتي که گاهي با تمام جرات و کله شقيت، نميتواني در مقابلش بر زبان آوري. نميتواني بر زبان آوري؟ يا با ديدنش از ذهنت ميپرند؟ خارج ميشوند؟ ميترسي؟ از چه؟ از اينکه نفهمد احساست را، و اينکه همه ياد گرفتهاند که يک «مرد»، بايد بياحساس زندگي کند. اينکه، زندگي بر پايهی احساس، شکننده و آسيبپذير است. اينکه «عاقلهاي بيتعهد»ي در اين دنيا زندگي ميکنند، که آماده بهره برداري شخصي از اين احساساتت هستند. جهان خارج را به وضوح، و با تمام «واقعيتهايش» ميبيني (بر خلاف آنچه ديگران تصور ميکنند). و همچنان بر قانون خودت، پافشاري ميکني.
طبع لطيف در اين دنيا، محکوم به عذاب و شکنجه ابدي است. از سوي دوست و دشمن. چه آنکه عاقل بي تعهد است، و چه آنکه خود، طبع لطيف دارد. هر چه کمتر بداني و کمتر ببيني، راحتتر زندگي ميکني. اگر عاقلانه (فقط عاقلانه) زندگي کني، باختهاي. اگر عاقلانه و عاشقانه (توامان) زندگي کني، بايد اين عذاب محتوم و مقدّر را تحمل کني. انتخاب کن. وقت زيادي نداري.
خسته بودم وآزرده. نميدانستم چرا؟ فقط حوصله انجام هيچ کاري را نداشتم. کاغذ را جلويم گذاشتم و سعي کردم چند خط به داستانم بيافزايم. ذهنم آشفته بود، و ميخواستم به طريقي آن را تخليه کنم، همين. نميشد. بيش از ده بار آن چند خط را نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم. بيفايده بود. کاغذ را کنار گذاشتم. تجربه کردهاي لحظهاي را که کاري نداري براي انجام دادن؟ رو راست باشم؟ پايبندي داري؟ شخصي، که تو را همراهش ميکشد به هرجا که بخواهد، و هر گاه ساکن شود تو هم مانند درختي که وابسته به زمين است ميماني؟ شخصي، که نميگذاردت از جايت تکان بخوري؟ نميگذاردت ذهنت را، و تفکرت را، متمرکز کني بر موضوعي که بايد؟ تا اينجای ماجرا، بد نيست. نگويم بد که، شيرين هم هست. ولی با همهی اينها، مجبوري بروز ندهي. کسي نبايد بفهمد.خوب بفهمند، مگر چه ميشود؟ نه، نبايد. نکتهی جالب اينجاست که، تو را نميشناسند. هر کسي به گونهاي ميانديشد:
- چه شده؟ امتحانت را بد دادهاي؟
- چه شده؟ فلان استاد حالت را گرفته؟
در اين لحظه چه داري که بگويي؟ هيچ. هيچ چيز جز اينکه :« چيزي نيست کمي خوابم ميآيد.ديشب نخوابيدهام». و نميفهمند که دروغ گفتهاي، که اين بار بر خلاف روزهاي گذشته، بيش از حد لازم خوابيدهاي و صبح که رسيده، از خستگيِ پاهايت و ستون فقراتت، از خواب برخواستهاي. تمام ديشب را در فکر بودهاي و خوابهاي آشفته ديدهاي و هيچ کدامشان را به خاطر نداري.
گاهي، آزار دهنده ميشوي. گاهي، دلت ميخواهد هر چه غم در دلت داري، تبديل کني به فرياد، و بر سر کسي خالي کني، و او هم از تو نرنجد. هست چنين شخصي؟ مگر آنکه عاشقت باشد. هست؟ صبح تا شام با آدمهايي سر و کار داري، که با همه مدارا و ملاحظه کاريت، جوابشان، در جلو نامت در جدول قضاوت اعمال روزانه دوستان و اطرافيان در قلبشان، «نه» است. ولي به تو چه؟ تو کارت را ميکني و آنها را دوست داري. انسانند و جايز الخطا. مثل خودت. فکر ميکني ميتواني در اين دنيا، آدمهايي را که از تو رنجيدهاند، و به حق رنجيدهاند، بشماري؟
همچنان کاري نميکني و منتظري. تلفن زنگ ميزند. کسي، آنطرف خط تحت فشار تنهايي، با تو تماس گرفته. بيحوصله جوابش را ميدهي، و تا توان داري سعي ميکني وضعت را نفهمد و نفهمد و ... نميفهمد. او بوده که تو را بزرگ کرده و به اينجا رسانده و از شنيدن يک کلمه از گفتارت هم ميفهمد که چه وضعي داري، ولي اينبار، آنقدر تحت فشار است که ...
حسرت ميخوري. حسرت ايامي که فقط خودت بودي. هيچ کس در اين دنيا نبود ونوشتن برايت مسخرهترين کار دنيا. درس ادبيات در کلاسهاي دبيرستان، برايت شکنجه روحي و رواني بود. مينگري به خودت، حالا، و به تغييراتت در اين سالها. راه را درست برگزيدهاي؟ شک داري. آدمهاي حساس، آسيب پذيرترند. اين را ميداني. هميشه از آدمهاي منزوي متنفر بودهاي. منزوي نشوي روزي؟ داري ميشوي؟ نه. ولي اگر همينطور ادامه بدهي، ممکن است بشوي. هر کس مينويسد همينطور است؟ اين احساس را تجربه ميکند؟ يا، تو اينطور شدهاي؟
نشستهاي و مراقب آدمهاي دور و برت. ميروند. ميآيند. با هم ميخندند. «باهمند» و تو جدا. اين مدت، خودت جدا شدهاي. به بهانه باز گشتن به خودت. براي شناختن خودت. حالا، برگشتن سخت شده. اگر هر بار رفتن و برگشتن بين اين دو عالم، همين قدر انرژي و زمان بخواهد نميتواني تحملش کني. يکي را بايد فراموش کني. يک بام و دو هوا شدهاي.اين دنياي جديدت، دنياي خودت و خودت و خداي خودت، براي خيلي،ها مسخره است. مهم است؟ البته. بارها با خودت گفتهاي که نميخواهي با ديگران فرق داشته باشي. ميخواهي با ديگران باشي. راه حل؟ با خودت ميانديشي: « کسي را آزار نده. بگذار از لحظههاي با تو بودن لذت ببرند. احساس برتري کنند بر تو. احساس کنند در موقعيت مناسب جدي هستي، و در موقعيت مناسب شوخي مي کني. مغرور نيستي و هر کاري بتواني براي آنها انجام ميدهي». حرف زدن کافي نيست. بايد ثابت کني، و اين کاري است بس مشکل. ممکن است از تو بر نيايد. بايد به او ثابت کني که، آنچه از عشق گفتي کاملا ميفهمي. ميتواني؟ اگر نتوانستي چه؟
تا رو بر ميگرداني، يک لحظه، و بر ميگردي، او را نميبيني! کجاست؟ در اين ازدحام چگونه ميخواهي او را بيابي؟ ميگردي. بالا ميروي. پايين ميآيي. نيست. نيست، و بغض گلويت را ميفشارد. مانند کودکي، که در شلوغي بازار، والدينش را گم کرده، و هجوم احساس بي پناهي، او را تا حد جنون ترسانده. مينشيني. کاش چشم از او بر نداشته بودي. حالا چگونه ميخواهي پيدايش کني؟
نشستهاي. خودت را ميبيني که با ديگران ميخندي و حرف ميزني. چه ميگويي؟ نميفهمي. صداها مبهم است. ولي از ظاهر امر، ميتواني ببيني که چه ميگذرد. بازهم لجاجت ميکني، جواب يک شوخي را خيلي جدي ميدهي و ...
قدم ميزني. چشمان جستجوگرت، به هر سو، به هر نقطه، خيره ميشوند تا شايد اثري بيابي از او. و مييابي. جوينده يابنده است. در درونت هرآنچه ميخواهي بگويي به او، ميگويي. کلماتي که گاهي با تمام جرات و کله شقيت، نميتواني در مقابلش بر زبان آوري. نميتواني بر زبان آوري؟ يا با ديدنش از ذهنت ميپرند؟ خارج ميشوند؟ ميترسي؟ از چه؟ از اينکه نفهمد احساست را، و اينکه همه ياد گرفتهاند که يک «مرد»، بايد بياحساس زندگي کند. اينکه، زندگي بر پايهی احساس، شکننده و آسيبپذير است. اينکه «عاقلهاي بيتعهد»ي در اين دنيا زندگي ميکنند، که آماده بهره برداري شخصي از اين احساساتت هستند. جهان خارج را به وضوح، و با تمام «واقعيتهايش» ميبيني (بر خلاف آنچه ديگران تصور ميکنند). و همچنان بر قانون خودت، پافشاري ميکني.
طبع لطيف در اين دنيا، محکوم به عذاب و شکنجه ابدي است. از سوي دوست و دشمن. چه آنکه عاقل بي تعهد است، و چه آنکه خود، طبع لطيف دارد. هر چه کمتر بداني و کمتر ببيني، راحتتر زندگي ميکني. اگر عاقلانه (فقط عاقلانه) زندگي کني، باختهاي. اگر عاقلانه و عاشقانه (توامان) زندگي کني، بايد اين عذاب محتوم و مقدّر را تحمل کني. انتخاب کن. وقت زيادي نداري.
۱۳۸۲/۰۷/۰۹
هذيان، پرسشهای بيپاسخ، سوالهای بی جواب
آغاز ... و آنچه از آن مي ترسيدم رخ داد. دلهره, اضطراب، ترس، ترسي نامعلوم. شايد ترسي که بتوانم نامش را ترس از، از دست دادن او بگذارم. تمام فرصتها را از دست داده بودم. هر بار هجوم و فشار احساسات در ذهنم باعث آشفتگي ام ميشد، سعي ميکردم چيزي بنويسم. هر بار خواندن نوشتههاي ديگران که در اين حالتها نوشته شده بودند، برايم تداعي ميکرد: اين نيز بگذرد. حالا، خودم گرفتار شده بودم. نميدانستم چه بايد بنويسم. فقط قلم را در دست گرفته بودم، و خطوطي را روي کاغذ سياه ميکردم.بيحوصله، به آن لحظه ميانديشيدم که او را ديدم و عليرغم آشنايي قبلي، برايم متفاوت به نظر رسيد. هيچگاه به عشق در نگاه اول ايمان نداشتهام اما حالا ...
برايم مثل همه بود ولي، اين زمان است که همه چيز را تغيير مي دهد. آرام آرام هر حرکت و هر رفتارش برايم جالب توجه ميشد، و با خودم تکرار ميکردم: ماتت بمحراب عينيک ابتهالاتي .
آنچه فکر ميکردم عشقي است، دوست داشتني بيش نبود، دوست داشتني نه از نوع معمول آن، بلکه در حدي بالاتر. آنچه فکر ميکردم دوست داشتن است، به تدريج فهميدم که عشق بوده. خدايا اين ترديد چيست؟ نکند روزي اين نيز ... غير ممکن است. نميتوانم تصور کنم. مدتها بود در کلنجار با خود بودم که : بران اين همه احساسات را از خودت. ولي هر چه بيشتر مقاومت ميکردم، بيشتر مورد هجوم واقع مي شدم. هر بار ميديدمش، غمي سراسر وجودم را فرا ميگرفت. نميدانم از چه بود. آيا نبايد بهترين لحظه زندگيم، لحظه با او بودن باشد؟ نبود؟ بود. پس اين حزن از کجا ميآمد؟ ترس از جدايي؟ مگر حالا جدا نبودم؟ بودم. پس از چه بود؟ از چه هست؟ شايد هيچگاه نتوانم بفهمم. هر لحظهاي که در کنارش بودهام در ذهنم نقش بسته. با خودم ميانديشم: آيا ممکن است روزي اين دقايق و ثانيه ها محو شوند؟ و نفسم به من نهيب ميزند که: نه.
او، گام بر ميداشت و من همراهش. خوشحال ميشد، خوشحال ميشدم. غمگين مي شد، غمگين ميشدم. اين احساس تعلق و يگانگي را جاي ديگري به اين قوت حس نکرده بودم. وحدت و يگانگي دو روح، تا چه حد ميتواند عينيت يابد؟ اصلا آيا در عالم حقيقت امکاني برايش متصور است؟ اگر هست، در عالم واقع چه؟ با خود انديشيدم: آيا روزي بدون او زنده خواهم ماند؟ در نگاه اول به نظر خودم هم اغراق آميز آمد! زمان، زمان، اين موجود ناشناخته هميشه همه چيز را حل مي کند. ولي آيا اين بار نيز او را از خاطرم محو خواهد کرد؟ و باز هم همان نهيب که حالا ديگر ميشد قاطعيت، اطمينان و يقين را در آن با تمام وجود حس کرد که: نه.
به او ميانديشيدم، و ذهنم از اطرافم ميگسست. چيزي نميديدم، نميشنيدم. به صورتش خيره شده بودم. پلک ميزد و اين پلک زدن برايم عمري به طول انجاميد. در رخسارش چيزي گواهي ميداد که اندوهي بر دلش سنگيني ميکند. چه بود؟ کاش ميتوانستم چون دفتري قلبش را برگ به برگ بخوانم، ذهنش را صفحه به صفحه بپويم، و هر کلمه اندوه بار را از آن بزدايم.
آيا عشق يک جانبه است؟ آيا من حق دارم عاشقش باشم در حاليکه او نسبت به من احساسي ندارد؟ بارها در نهايت خودخواهي با خودم انديشيدهام که: اگر من عاشق اويم، پس مهم نيست که او چه احساسي دارد. آيا اين عشق (آنچه حالا براي خيلي ها بازيچهاي شده است) موجب اعتلاي روح سرگشتهام خواهد شد؟ که اگر نشود بي ارزش است. حالا در تناقضي گرفتار شده بودم: عاشق هر چه دارد از شکستگي نفس دارد، نفسي که به محض آنکه بفهمد عشق، في نفسه، سبب کمال آدمي است، مغرور خواهد شد. و چون هيولايي در تاريکيِ اعماق ِ چاهي به ژرفاي تمام آنچه دنيا مي ناميم، به آدمي چنگ مياندازد و او را پايين ميکشد، پايين و پايينتر.
آيا در دل هر انساني، فقط يک جا براي عشق وجود دارد؟ آيا در دل هر انساني جا براي فقط يک عشق وجود دارد؟ پس چرا آنها که داعيه عشق او را دارند، مجنون را ميستايند و فرهاد را و قيس را؟ ما هنوز هم جايگاه عشق مادي را در زندگيمان نميدانيم. آيا روزي خواهيم فهميد؟ تا دنيا دنياست، و تا ما زندهايم، خواهيم آموخت.نه، تا ميآموزيم زندهايم! عشق و دلبستگي تفاوت دارند، اين را خوب درک ميکنم. حالا من به او دل بستهام؟ يا عاشقش هستم؟ دلبستگي، با دور شدن کمرنگ و کمرنگتر مي شود، ولي عشق نه، در واقع نبايد . وقتي از او جدا ميشدم، حال طفلي را داشتم که نيمه شب با ديدن کابوسي از خواب جسته است. سرگردان در تاريکي ژرف شب، که نميتوان تصور زوالش را با رسيدن سپيده در ذهن مجسم کرد. ستارههايِ کم فروغ ِ آبي را تماشا ميکردم و دوباره خود را به آرامش و سکون و تاريکي ميسپردم تا شايد دوباره در خواب او را ببينم. اما همچنان ترسي را که در آن شب تاريک، سببش تنهاييم بود ( و حالا ديگر باعث شده بود تنها نباشم) در کنارم آرميده احساس ميکردم، که مانعي بود براي آنچه موجب وصال او ميشد: رويا.
خوابيده بودم، عليرغم همه آنچه بر من گذشته بود. مثل هر بار او را به خواب ميديدم، خندان و شاد: چرا غمگيني؟ پاسخش را نميدانستم. اگر هم ميدانستم نميتوانستم کلمهاي بر زبان بياورم.مثل هر بار مست نگاهها و لبخند مليحش، مثل گنگ حادثه ديدهاي که ذهنش تا نهايت جنون آشفته شده، به او خيره بودم، پلک نميزدم. ميخواستم لحظه لحظه صدايش و تمام جزييات وجودش را به حافظه بسپارم. ناگهان بادي وزيد و مانند شسته شدن طرح ِ روي ماسه هاي ساحل، به هنگام برگشتن موجها به دريا، خيال او را شست، از خواب پريدم.
باران ميباريد. تابستان و باران؟ برايم عجيب بود ولي کم اهميت. زير باران ميرفتم.در مقابلم سايه اي ميديدم که نزديک ميشد. کم کم با واضح شدنش، شناختمش.مگر ميشد او را نشناسم؟ به هر شکلي بود و هر جاي دنيا، با يک نگاه ميشناختمش. نزديک ميشد و نزديکتر. چهرهاش روشنتر از هميشه بود. گويي معصوميت يک طفل نوزاد را با خود داشت. نميتوانستم روي پاهايم بايستم. حس کردم زانوانم سست شدهاند.آرام روي زانو افتادم و سرم به دوران افتاد....
چشمهايم را گشودم، چيزي روي صورتم بود. بعد حس کردم کسي آن را برداشت. باز هم او. به چشمانم مينگريست. دستش را روي گونه ام گذاشت، با انگشت سبابهاش لبهايم را لمس کرد. صورتش خيس بود از باراني که نميدانم چرا، به چشمانم نميريخت. چند تار مو به صورت خيسش چسبيده بود. لبهايش را به گونهام نزديک کرد و ... ناگهان محو شد. گويي اصلا وجود نداشته. حس کردم نيرويي ما فوق طبيعي ما را جدا نگه ميدارد و هر تلاشی براي وصل را نابود ميکند. آيا اگر ميفهميد که هُشيارم، باز هم اينگونه به من نزديک ميشد؟ سرابي بيش نبود. هيچگاه در عالم واقع حتي آن نگاه محبت آميز را هم نداشت.
اضطراب. انتظار. داشتم ديوانه مي شدم. ضربان قلبم شديد شده بود. با دقت به اطرافم نگريستم. اثري از انساني نبود. بايد ميآمد ولي دير کرده بود. نشستم و سرم را به پشتي صندلي تکيه دادم. سودي نميبخشيد. ضربان قلبم تندتر و تندتر ميشد. دوباره پرسشها آغاز شد: اگر نيايد؟ نميآيد، بيهوده منتظري. وقتي آخرين بار او را ديدي، ميتوانستي در نگاهش بخواني که از تو در گريز است. نگو که نديدي.نخواستي ببيني، خواستي؟ نخواستي که باور کني، خواستي؟ خودت بارها گفتهاي که عليرغم شکي که به حرفهاي اينگونه داري، ولي باور داري که گاهي ميتوان، در نگاه يک فرد، همه عشق يا نفرتي را که در وجودش هست خواند. تو اين نگاه عاشقانه را ديدهاي، نديدهاي؟ پس حالا چرا منتظري؟ ترحم. هر بار که به تو حتي يک نگاه ساده ميکند از روي ترحم است. ترحم نسبت به يک طفل ديوانه. يک طفل که نياز به مراقبت دارد و ناتوان است از کنترل احساسات بچه گانهاش نسبت به آدمهاي اطرافش. ناتوان است از يک لحظه تفکر منطقي ناخودآگاه. هر لحظه بارها عاشق ميشود، متنفر ميشود، خوشحال ميشود و غمگين. به سرعت با ديگران دوست ميشود و محرم اسرار. اما ديري نميپايد که آنها را دفع ميکند تا دور دستهاي بيمنتها. به ياد آور: فاصله عشق و نفرت تار مويي بيش نيست . هر چه کمتر عاشق شوي، کمتر متنفر خواهي شد.نگو که: از پايان مي ترسيدم و آغاز کردم. چه اصراري داري که همه با تو دوست باشند؟ چرا نميخواهي باور کني که برخي حتي از تو متنفرند؟ او نياز به کسي دارد که اگر لازم شد بتواند مراقبش باشد و تو ...
از شلوغي پرسشها، سرم درد گرفته بود. کلمات مثل رگبار در سرم فرو ميريخت و نميتوانستم جلو صداها را بگيرم. تا حدودي راست ميگفت، يک بچه. چه تضميني که اين عشق نيز، فردا از ذهنم زدوده نشود؟ نه، امکان ندارد. در طول اين مدت من هيچگاه از افکارش چيزي نميدانستم. هيچگاه مهم نبود که او عاشق هست يا نه! من بودم، و اين، کافي بود... تازه ميفهميدم که وقتي ميگفت خودخواه هستي منظورش چه بود؟ و تازه ميفهميدم که دلم تنگ شده است. حتي براي يک ذره ترحمش! اما دريغ، من طفلي بودم نوپا که تازه داشت ميآموخت عشق يعني چه! جهلم به حدی بود که حتی نميدانستم عشق آمدنی است نه آموختني .
تنها بودم. ساعتها بود کسي را نديده بودم و تنها، در هجوم افکار آشفته، با خود ميانديشيدم و هذيانها همچنان بر لبم جاري. با تکرار هر خاطره از او، حسرتي بر حسرتهايم افزوده ميشد....
کنار هم نشسته بوديم. خيره به آدمهايي که هر يک در فکري، از روبرومان عبور ميکردند. در چه فکري بود؟ دقايقي بود کنار هم بوديم. بدون هيچ کلمهاي. اين سکوت را بارها تجربه کرده بودم. هر بار قبل از ديدنش با خود ميگفتم: اين بار ساعتها ميتوانم با او به گفتگو بنشينم. و هر بار با ديدنش هر چه پيش خودم تکرار کرده بودم، و قبلا بهتر از هر چه تصورش را بکنم، حفظ بودم، فراموش ميکردم همه را، و شايد فقط نامش بود که در ذهنم ميگشت و فکرم را مشغول کرده بود.
همچنان آرام بود. گويي آن موجود ناآرامي که قبلا با دوستانش ميديدم، خودش نبود. اثري از آن شادي و آن جنب و جوش نميديدم. به کنارم نگاه کردم و چشمانم با چشمانش تلاقي کرد. خيره بودم و خيره بود. آنقدر نگاهش کردم، بی هيچ کلامي، تا آنکه ديگر طاقت نياوردم و نگاهم را گسستم که: برويم! دير ميشود! و بدون کلامي، جلوتر از من راه را در پيش گرفت. از نگاهها ميتوانستم آنچه را ميخواهم بخوانم. خدايا کمک کن اشتباه نکرده باشم. که اگر در اشتباه باشم....
حالا آرام روي نيمکت نشسته بودم و به آسمان آبي خيره شده بودم که يک لکه ابر، مثل پرنده اي بزرگ، اين سو به آن سويش را ميپيمود. نميدانم چه وقت لکهي ابر،بزرگ شد و آسمان را پر کرد. بعد صدايي و بعد ...، قطره هاي ريز باران آرام ميچکيد و خيلي چيزها را ميشست، خيلی چيزها را.يک روز ديگر را بايد بدون او سر ميکردم.
بازهم يک کابوس. نه. بدتر. آنکه عاشقش هستم مرا دوست دارد و آنکه دوستش دارم عاشقم است . خدايا، اين بار امانت که بر دوشم نهادي، خيلي سنگين است، خيلي. ولي به مقصد ميرسانمش ... مطمئن باش، شک نکن!
آغاز ... و آنچه از آن مي ترسيدم رخ داد. دلهره, اضطراب، ترس، ترسي نامعلوم. شايد ترسي که بتوانم نامش را ترس از، از دست دادن او بگذارم. تمام فرصتها را از دست داده بودم. هر بار هجوم و فشار احساسات در ذهنم باعث آشفتگي ام ميشد، سعي ميکردم چيزي بنويسم. هر بار خواندن نوشتههاي ديگران که در اين حالتها نوشته شده بودند، برايم تداعي ميکرد: اين نيز بگذرد. حالا، خودم گرفتار شده بودم. نميدانستم چه بايد بنويسم. فقط قلم را در دست گرفته بودم، و خطوطي را روي کاغذ سياه ميکردم.بيحوصله، به آن لحظه ميانديشيدم که او را ديدم و عليرغم آشنايي قبلي، برايم متفاوت به نظر رسيد. هيچگاه به عشق در نگاه اول ايمان نداشتهام اما حالا ...
برايم مثل همه بود ولي، اين زمان است که همه چيز را تغيير مي دهد. آرام آرام هر حرکت و هر رفتارش برايم جالب توجه ميشد، و با خودم تکرار ميکردم: ماتت بمحراب عينيک ابتهالاتي .
آنچه فکر ميکردم عشقي است، دوست داشتني بيش نبود، دوست داشتني نه از نوع معمول آن، بلکه در حدي بالاتر. آنچه فکر ميکردم دوست داشتن است، به تدريج فهميدم که عشق بوده. خدايا اين ترديد چيست؟ نکند روزي اين نيز ... غير ممکن است. نميتوانم تصور کنم. مدتها بود در کلنجار با خود بودم که : بران اين همه احساسات را از خودت. ولي هر چه بيشتر مقاومت ميکردم، بيشتر مورد هجوم واقع مي شدم. هر بار ميديدمش، غمي سراسر وجودم را فرا ميگرفت. نميدانم از چه بود. آيا نبايد بهترين لحظه زندگيم، لحظه با او بودن باشد؟ نبود؟ بود. پس اين حزن از کجا ميآمد؟ ترس از جدايي؟ مگر حالا جدا نبودم؟ بودم. پس از چه بود؟ از چه هست؟ شايد هيچگاه نتوانم بفهمم. هر لحظهاي که در کنارش بودهام در ذهنم نقش بسته. با خودم ميانديشم: آيا ممکن است روزي اين دقايق و ثانيه ها محو شوند؟ و نفسم به من نهيب ميزند که: نه.
او، گام بر ميداشت و من همراهش. خوشحال ميشد، خوشحال ميشدم. غمگين مي شد، غمگين ميشدم. اين احساس تعلق و يگانگي را جاي ديگري به اين قوت حس نکرده بودم. وحدت و يگانگي دو روح، تا چه حد ميتواند عينيت يابد؟ اصلا آيا در عالم حقيقت امکاني برايش متصور است؟ اگر هست، در عالم واقع چه؟ با خود انديشيدم: آيا روزي بدون او زنده خواهم ماند؟ در نگاه اول به نظر خودم هم اغراق آميز آمد! زمان، زمان، اين موجود ناشناخته هميشه همه چيز را حل مي کند. ولي آيا اين بار نيز او را از خاطرم محو خواهد کرد؟ و باز هم همان نهيب که حالا ديگر ميشد قاطعيت، اطمينان و يقين را در آن با تمام وجود حس کرد که: نه.
به او ميانديشيدم، و ذهنم از اطرافم ميگسست. چيزي نميديدم، نميشنيدم. به صورتش خيره شده بودم. پلک ميزد و اين پلک زدن برايم عمري به طول انجاميد. در رخسارش چيزي گواهي ميداد که اندوهي بر دلش سنگيني ميکند. چه بود؟ کاش ميتوانستم چون دفتري قلبش را برگ به برگ بخوانم، ذهنش را صفحه به صفحه بپويم، و هر کلمه اندوه بار را از آن بزدايم.
آيا عشق يک جانبه است؟ آيا من حق دارم عاشقش باشم در حاليکه او نسبت به من احساسي ندارد؟ بارها در نهايت خودخواهي با خودم انديشيدهام که: اگر من عاشق اويم، پس مهم نيست که او چه احساسي دارد. آيا اين عشق (آنچه حالا براي خيلي ها بازيچهاي شده است) موجب اعتلاي روح سرگشتهام خواهد شد؟ که اگر نشود بي ارزش است. حالا در تناقضي گرفتار شده بودم: عاشق هر چه دارد از شکستگي نفس دارد، نفسي که به محض آنکه بفهمد عشق، في نفسه، سبب کمال آدمي است، مغرور خواهد شد. و چون هيولايي در تاريکيِ اعماق ِ چاهي به ژرفاي تمام آنچه دنيا مي ناميم، به آدمي چنگ مياندازد و او را پايين ميکشد، پايين و پايينتر.
آيا در دل هر انساني، فقط يک جا براي عشق وجود دارد؟ آيا در دل هر انساني جا براي فقط يک عشق وجود دارد؟ پس چرا آنها که داعيه عشق او را دارند، مجنون را ميستايند و فرهاد را و قيس را؟ ما هنوز هم جايگاه عشق مادي را در زندگيمان نميدانيم. آيا روزي خواهيم فهميد؟ تا دنيا دنياست، و تا ما زندهايم، خواهيم آموخت.نه، تا ميآموزيم زندهايم! عشق و دلبستگي تفاوت دارند، اين را خوب درک ميکنم. حالا من به او دل بستهام؟ يا عاشقش هستم؟ دلبستگي، با دور شدن کمرنگ و کمرنگتر مي شود، ولي عشق نه، در واقع نبايد . وقتي از او جدا ميشدم، حال طفلي را داشتم که نيمه شب با ديدن کابوسي از خواب جسته است. سرگردان در تاريکي ژرف شب، که نميتوان تصور زوالش را با رسيدن سپيده در ذهن مجسم کرد. ستارههايِ کم فروغ ِ آبي را تماشا ميکردم و دوباره خود را به آرامش و سکون و تاريکي ميسپردم تا شايد دوباره در خواب او را ببينم. اما همچنان ترسي را که در آن شب تاريک، سببش تنهاييم بود ( و حالا ديگر باعث شده بود تنها نباشم) در کنارم آرميده احساس ميکردم، که مانعي بود براي آنچه موجب وصال او ميشد: رويا.
خوابيده بودم، عليرغم همه آنچه بر من گذشته بود. مثل هر بار او را به خواب ميديدم، خندان و شاد: چرا غمگيني؟ پاسخش را نميدانستم. اگر هم ميدانستم نميتوانستم کلمهاي بر زبان بياورم.مثل هر بار مست نگاهها و لبخند مليحش، مثل گنگ حادثه ديدهاي که ذهنش تا نهايت جنون آشفته شده، به او خيره بودم، پلک نميزدم. ميخواستم لحظه لحظه صدايش و تمام جزييات وجودش را به حافظه بسپارم. ناگهان بادي وزيد و مانند شسته شدن طرح ِ روي ماسه هاي ساحل، به هنگام برگشتن موجها به دريا، خيال او را شست، از خواب پريدم.
باران ميباريد. تابستان و باران؟ برايم عجيب بود ولي کم اهميت. زير باران ميرفتم.در مقابلم سايه اي ميديدم که نزديک ميشد. کم کم با واضح شدنش، شناختمش.مگر ميشد او را نشناسم؟ به هر شکلي بود و هر جاي دنيا، با يک نگاه ميشناختمش. نزديک ميشد و نزديکتر. چهرهاش روشنتر از هميشه بود. گويي معصوميت يک طفل نوزاد را با خود داشت. نميتوانستم روي پاهايم بايستم. حس کردم زانوانم سست شدهاند.آرام روي زانو افتادم و سرم به دوران افتاد....
چشمهايم را گشودم، چيزي روي صورتم بود. بعد حس کردم کسي آن را برداشت. باز هم او. به چشمانم مينگريست. دستش را روي گونه ام گذاشت، با انگشت سبابهاش لبهايم را لمس کرد. صورتش خيس بود از باراني که نميدانم چرا، به چشمانم نميريخت. چند تار مو به صورت خيسش چسبيده بود. لبهايش را به گونهام نزديک کرد و ... ناگهان محو شد. گويي اصلا وجود نداشته. حس کردم نيرويي ما فوق طبيعي ما را جدا نگه ميدارد و هر تلاشی براي وصل را نابود ميکند. آيا اگر ميفهميد که هُشيارم، باز هم اينگونه به من نزديک ميشد؟ سرابي بيش نبود. هيچگاه در عالم واقع حتي آن نگاه محبت آميز را هم نداشت.
اضطراب. انتظار. داشتم ديوانه مي شدم. ضربان قلبم شديد شده بود. با دقت به اطرافم نگريستم. اثري از انساني نبود. بايد ميآمد ولي دير کرده بود. نشستم و سرم را به پشتي صندلي تکيه دادم. سودي نميبخشيد. ضربان قلبم تندتر و تندتر ميشد. دوباره پرسشها آغاز شد: اگر نيايد؟ نميآيد، بيهوده منتظري. وقتي آخرين بار او را ديدي، ميتوانستي در نگاهش بخواني که از تو در گريز است. نگو که نديدي.نخواستي ببيني، خواستي؟ نخواستي که باور کني، خواستي؟ خودت بارها گفتهاي که عليرغم شکي که به حرفهاي اينگونه داري، ولي باور داري که گاهي ميتوان، در نگاه يک فرد، همه عشق يا نفرتي را که در وجودش هست خواند. تو اين نگاه عاشقانه را ديدهاي، نديدهاي؟ پس حالا چرا منتظري؟ ترحم. هر بار که به تو حتي يک نگاه ساده ميکند از روي ترحم است. ترحم نسبت به يک طفل ديوانه. يک طفل که نياز به مراقبت دارد و ناتوان است از کنترل احساسات بچه گانهاش نسبت به آدمهاي اطرافش. ناتوان است از يک لحظه تفکر منطقي ناخودآگاه. هر لحظه بارها عاشق ميشود، متنفر ميشود، خوشحال ميشود و غمگين. به سرعت با ديگران دوست ميشود و محرم اسرار. اما ديري نميپايد که آنها را دفع ميکند تا دور دستهاي بيمنتها. به ياد آور: فاصله عشق و نفرت تار مويي بيش نيست . هر چه کمتر عاشق شوي، کمتر متنفر خواهي شد.نگو که: از پايان مي ترسيدم و آغاز کردم. چه اصراري داري که همه با تو دوست باشند؟ چرا نميخواهي باور کني که برخي حتي از تو متنفرند؟ او نياز به کسي دارد که اگر لازم شد بتواند مراقبش باشد و تو ...
از شلوغي پرسشها، سرم درد گرفته بود. کلمات مثل رگبار در سرم فرو ميريخت و نميتوانستم جلو صداها را بگيرم. تا حدودي راست ميگفت، يک بچه. چه تضميني که اين عشق نيز، فردا از ذهنم زدوده نشود؟ نه، امکان ندارد. در طول اين مدت من هيچگاه از افکارش چيزي نميدانستم. هيچگاه مهم نبود که او عاشق هست يا نه! من بودم، و اين، کافي بود... تازه ميفهميدم که وقتي ميگفت خودخواه هستي منظورش چه بود؟ و تازه ميفهميدم که دلم تنگ شده است. حتي براي يک ذره ترحمش! اما دريغ، من طفلي بودم نوپا که تازه داشت ميآموخت عشق يعني چه! جهلم به حدی بود که حتی نميدانستم عشق آمدنی است نه آموختني .
تنها بودم. ساعتها بود کسي را نديده بودم و تنها، در هجوم افکار آشفته، با خود ميانديشيدم و هذيانها همچنان بر لبم جاري. با تکرار هر خاطره از او، حسرتي بر حسرتهايم افزوده ميشد....
کنار هم نشسته بوديم. خيره به آدمهايي که هر يک در فکري، از روبرومان عبور ميکردند. در چه فکري بود؟ دقايقي بود کنار هم بوديم. بدون هيچ کلمهاي. اين سکوت را بارها تجربه کرده بودم. هر بار قبل از ديدنش با خود ميگفتم: اين بار ساعتها ميتوانم با او به گفتگو بنشينم. و هر بار با ديدنش هر چه پيش خودم تکرار کرده بودم، و قبلا بهتر از هر چه تصورش را بکنم، حفظ بودم، فراموش ميکردم همه را، و شايد فقط نامش بود که در ذهنم ميگشت و فکرم را مشغول کرده بود.
همچنان آرام بود. گويي آن موجود ناآرامي که قبلا با دوستانش ميديدم، خودش نبود. اثري از آن شادي و آن جنب و جوش نميديدم. به کنارم نگاه کردم و چشمانم با چشمانش تلاقي کرد. خيره بودم و خيره بود. آنقدر نگاهش کردم، بی هيچ کلامي، تا آنکه ديگر طاقت نياوردم و نگاهم را گسستم که: برويم! دير ميشود! و بدون کلامي، جلوتر از من راه را در پيش گرفت. از نگاهها ميتوانستم آنچه را ميخواهم بخوانم. خدايا کمک کن اشتباه نکرده باشم. که اگر در اشتباه باشم....
حالا آرام روي نيمکت نشسته بودم و به آسمان آبي خيره شده بودم که يک لکه ابر، مثل پرنده اي بزرگ، اين سو به آن سويش را ميپيمود. نميدانم چه وقت لکهي ابر،بزرگ شد و آسمان را پر کرد. بعد صدايي و بعد ...، قطره هاي ريز باران آرام ميچکيد و خيلي چيزها را ميشست، خيلی چيزها را.يک روز ديگر را بايد بدون او سر ميکردم.
بازهم يک کابوس. نه. بدتر. آنکه عاشقش هستم مرا دوست دارد و آنکه دوستش دارم عاشقم است . خدايا، اين بار امانت که بر دوشم نهادي، خيلي سنگين است، خيلي. ولي به مقصد ميرسانمش ... مطمئن باش، شک نکن!
اشتراک در:
پستها (Atom)