به بيرون پنجره بنگر. سعادتی را که ساليان در انتظارش بوده ای خواهی ديد. گم شده در غبار زمان، و تو نادانسته با دست خويش آن را گم کرده ای.
آزاد شو. از اين قيدها خود را برهان، تا شايد اميدی به رستگاريت باشد. مگر نه آنکه آنها که رها هستند، آزاد از هفت بند دنيا، رستگارند؟
حرفها را می شنوی. روحت گويی در آسمانها سير می کند. خسته ای. خسته از همه چيز و با خودت حرف می زنی. بگو. بگو که چه بر سرت آمده در اين روزها. اما مگر چه آمده بر سرت؟ جز آنکه رخوتی را که به سراغت آمد، خود پسنديدی. بگريز. بگريز از خودت و از هر آنچه می خواهد تو را به زير بکشد. خشمگين شو. برای يک بار هم که شده خشمگين شو که تو به اين خشم نيازمندی. آرام مباش. پرخاش کن. فرياد. فقط فرياد دردت را درمان خواهد کرد.
مگر در اين سالها که فرياد کشيده ام و پرخاش کرده ام چه شده؟ هيچ. جز آزردن ديگران هيچ نداشته. من تشنه به آرامشم. تا کی؟ برای چه؟ مهم نيست. من آنچه می خواهم سکونی است هر چند کوتاه تا خود را باز يابم. توقف زمان آرزويی محال است ولی چه کنم که تنها راه من اين است. به آسمان می نگرم. پشت اين پرده آبی کسی است که همه چيز را می داند. ذره ای از علمش برايم کفايت می کند. من خدای خويش را شرمنده خواهم کرد.
۱۳۸۳/۰۴/۲۹
۱۳۸۳/۰۴/۲۲
خواب
اين چند روز داشتم کتاب «بار ديگر شهري که دوست ميداشتم» از نادر ابراهيمي را ميخواندم. کتاب را دوستي به من داد. وقتي داشت کتاب را ورق ميزد، به شکل تصادفي، دو سه کلمه از يکي از جملههاي کتاب را ديدم. احساسي به من گفت اين کتاب خيلي شبيه مايدههاي زميني است. من مايدههاي زميني را خوب ميشناسم. وقتي کتاب را آغاز کردم، احساسم به يقين بدل گشت. شايد تفاوتش با مايدههاي زميني که بر خلاف نامش خيلي هم زميني نيست، آن باشد که زميني تر از آن است، که البته من ميگذارمش به حساب تفاوت «نادر ابراهيمي» و «آندره ژيد»:
«من پيش از اين بارها گفته بودم که التماس شکوه زندگي را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بي رنگ ميکند، و آنچه از هر استغاثه به جاي ميماند ندامت است. تو همانگاه بود که ميتوانستي روز را در من بروياني. در تو نگريستم و صداي فرياد سگها شب را در اعماق من بيدار کرد. هليا! در آن لحظههاي عذاب آفرين کجا بودي؟»
«گريستن هليا، تنها و صميمانه گريستن را بياموز»
«از ياد مران که اينگونه شناساييها بيشتر از عداوت، انسان را خاک ميکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو ميآيند بشور! تمام آنها که ديوار ميان ما بودند انتظار فرو ريختن عذابشان ميداد. کساني بودند که ميخواستند آزمايش را بيازمايند. اما من از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چيزي به جاي نميگذارد. مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن ضربهي يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد.»
«و تو نخواستي. نخواستي به پناهگاه دوران کودکيات باز گردي.اکنون که اصوات ناخوشايند آنها در تو فروميريزد و بيدار نشستهاي، به ياد داشته باش که يک مرد، عشق را پاس ميدارد. يک مرد هر چه را که ميتواند به قربانگاه عشق ميآورد. آنچه فداکردني است فدا ميکند. آنچه شکستني است ميشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل ميکند.اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن، به گدايي نميرود. »
«بخواب هليا. دير است. ديگر هيچ کس نيمه شب بيدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت: «بيداري هليا؟ بلند شو برويم گنجشک بگيريم» با آن چراغ دستي کوچک زير درختان نارنج ميگرديم. گنجشکها شبها نميتوانند پرواز کنند. تو ميلرزي. من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشي و ما از مجرمين روزگارمان نيستيم. ما را به قصاص گناهي که نکردهايم نميسوزند.»
«شهر آوازي نيست که رهگذري به ياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. هيچ کس شهري را بيدليل نفرين نخواهد کرد. هيچ کس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم. انسان، خاک را تقديس ميکند. انسان در خاک ميرويد، چون گياه، و در خاک ميميرد. هليا! تو مرا از من جدا کردي. تو مرا از روييدن بازداشتي. تو هرگز نخواهي دانست که يک مرد در امتداد يازده سال راندگي چگونه باطل خواهد شد. هليا! تو با درخت ريشه سوختهاي که به باغ خويش باز ميگردد چه ميتواني گفت؟»
«آه هليا! چيزي خوفناکتر از تکيهگاه نيست.ذلت، رايگانترين هديه هر پناهي است که ميتوان جست.»
«بخواب هليا! بس است. راهي است که رفتهايم.آيا کدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بيست سال از آن روزي گذشته است که من شهرم را از ديدگاه تازهاي به ياد سپردم.»
«تو از صداي غربت، از فرياد قدرت و از رنگ مرگ ميترسي؟ هليا! براي دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز، و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را، و براي عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.»
«هليا! بازگشت ما پايان همه چيز بود. ميتوان به سوي رهايي گريخت، اما بازگشت به اسارت نابخشودني است. من گفتم که باز نگرديم.»
«من که از درون ديوارهاي مشبک شب را ديدهام و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگهاي ستم کوبيدهام. من که به فرسايش واژهها خو کردهام. و من، باز آفرينندهي اندوه، هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود. و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد. زيرا نه من ماندني هستم نه تو، هليا.آنچه ماندني است وراي من و تو است. »
«بگذار که انسان سادهترين دروغهاي خوب را باور کند.»
« باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. مرا تصديق کني يا انکار، مرا سر آغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايانها فرو نميروم. مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم. باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. هليا! خشم زمانِ من، بر من، مرا منهدم نميکند. من روح جاري اين خاکم. من روان دايم يک دوست داشتن هستم. »
«بگذار بار ديگر به شهري باز گردم که خوابهاي مرا زنده خواهد کرد. من ميخواهم به کودکي خويش باز گردم. به پاکترين رؤياها. به سوي آنچه که مرا هفت ساله بودن بياموزد. که همه چيز را با رنگهاي کودکانه بياميزد. پاي پلهها بنشينم و به صداي شستن ظرفها گوش بدهم.»
«هليا! ژرفترين پاک روبيها پيماني است با باد. بگذار باد بروبد. بگذار که رستنيها به دست خويش برويند. از تمام دروازهها آن را باز بگذار که دروازهباني ندارد و يک طرفه است به سوي درون. از تمام خندهها آن را بستاي که جانشين گريستن شده است.»
« من خندهام را از فضا، از شب و از باران پس ميخواهم. من تمام خندههايي را که از دو سوي نردههاي رنگين باغ، در کنار آن درخت بزرگ کاج، زير آن سايهبان غرق شده در پيچکهاي سبز، در کنار چاه سنگچين شده آب، نزديک لانه زنبورهاي عسل، در ميان انبوه سبزههاي مرطوب (که قيچي باغبان در آنها صدا ميکرد) و در راه کوتاه ميان خانه و مدرسه در ديدگان تو ريختم باز پس ميخواهم. »
«خواب... تنها خواب... بخواب هليا، دير است. دود ديدگانت را آزار ميدهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خالي است هليا...»
اما «ناتاناييل» با «هليا» تفاوت دارد. فکر ميکنم بايد يکبار ديگر مايدههاي زميني را بخوانم.
«من پيش از اين بارها گفته بودم که التماس شکوه زندگي را فرو ميريزد. تمنا، بودن را بي رنگ ميکند، و آنچه از هر استغاثه به جاي ميماند ندامت است. تو همانگاه بود که ميتوانستي روز را در من بروياني. در تو نگريستم و صداي فرياد سگها شب را در اعماق من بيدار کرد. هليا! در آن لحظههاي عذاب آفرين کجا بودي؟»
«گريستن هليا، تنها و صميمانه گريستن را بياموز»
«از ياد مران که اينگونه شناساييها بيشتر از عداوت، انسان را خاک ميکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو ميآيند بشور! تمام آنها که ديوار ميان ما بودند انتظار فرو ريختن عذابشان ميداد. کساني بودند که ميخواستند آزمايش را بيازمايند. اما من از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک چيزي به جاي نميگذارد. مهر آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن ضربهي يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد.»
«و تو نخواستي. نخواستي به پناهگاه دوران کودکيات باز گردي.اکنون که اصوات ناخوشايند آنها در تو فروميريزد و بيدار نشستهاي، به ياد داشته باش که يک مرد، عشق را پاس ميدارد. يک مرد هر چه را که ميتواند به قربانگاه عشق ميآورد. آنچه فداکردني است فدا ميکند. آنچه شکستني است ميشکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل ميکند.اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن، به گدايي نميرود. »
«بخواب هليا. دير است. ديگر هيچ کس نيمه شب بيدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت: «بيداري هليا؟ بلند شو برويم گنجشک بگيريم» با آن چراغ دستي کوچک زير درختان نارنج ميگرديم. گنجشکها شبها نميتوانند پرواز کنند. تو ميلرزي. من دوست دارم که تو در خواب هم با من باشي و ما از مجرمين روزگارمان نيستيم. ما را به قصاص گناهي که نکردهايم نميسوزند.»
«شهر آوازي نيست که رهگذري به ياد بياورد، بخواند و بعد فراموش کند. هيچ کس شهري را بيدليل نفرين نخواهد کرد. هيچ کس را نخواهي يافت که راست بگويد که شهرم را نميشناسم. انسان، خاک را تقديس ميکند. انسان در خاک ميرويد، چون گياه، و در خاک ميميرد. هليا! تو مرا از من جدا کردي. تو مرا از روييدن بازداشتي. تو هرگز نخواهي دانست که يک مرد در امتداد يازده سال راندگي چگونه باطل خواهد شد. هليا! تو با درخت ريشه سوختهاي که به باغ خويش باز ميگردد چه ميتواني گفت؟»
«آه هليا! چيزي خوفناکتر از تکيهگاه نيست.ذلت، رايگانترين هديه هر پناهي است که ميتوان جست.»
«بخواب هليا! بس است. راهي است که رفتهايم.آيا کدامين باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟ بيست سال از آن روزي گذشته است که من شهرم را از ديدگاه تازهاي به ياد سپردم.»
«تو از صداي غربت، از فرياد قدرت و از رنگ مرگ ميترسي؟ هليا! براي دوست داشتن ِ هر نَفَس ِ زندگي، دوست داشتن هر دم مرگ را بياموز، و براي ساختن هر چيز نو، خراب کردن هر چيز کهنه را، و براي عاشق عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.»
«هليا! بازگشت ما پايان همه چيز بود. ميتوان به سوي رهايي گريخت، اما بازگشت به اسارت نابخشودني است. من گفتم که باز نگرديم.»
«من که از درون ديوارهاي مشبک شب را ديدهام و من که روح را چون بلور بر سنگترين سنگهاي ستم کوبيدهام. من که به فرسايش واژهها خو کردهام. و من، باز آفرينندهي اندوه، هرگز ستايشگر فروتن يک تقدير نخواهم بود. و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد. زيرا نه من ماندني هستم نه تو، هليا.آنچه ماندني است وراي من و تو است. »
«بگذار که انسان سادهترين دروغهاي خوب را باور کند.»
« باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. مرا تصديق کني يا انکار، مرا سر آغازي بپنداري يا پايان، من در پايان پايانها فرو نميروم. مرا بشنوي يا نه، مرا جستجو کني يا نکني، من مرد خداحافظي هميشگي نيستم. باز ميگردم. هميشه باز ميگردم. هليا! خشم زمانِ من، بر من، مرا منهدم نميکند. من روح جاري اين خاکم. من روان دايم يک دوست داشتن هستم. »
«بگذار بار ديگر به شهري باز گردم که خوابهاي مرا زنده خواهد کرد. من ميخواهم به کودکي خويش باز گردم. به پاکترين رؤياها. به سوي آنچه که مرا هفت ساله بودن بياموزد. که همه چيز را با رنگهاي کودکانه بياميزد. پاي پلهها بنشينم و به صداي شستن ظرفها گوش بدهم.»
«هليا! ژرفترين پاک روبيها پيماني است با باد. بگذار باد بروبد. بگذار که رستنيها به دست خويش برويند. از تمام دروازهها آن را باز بگذار که دروازهباني ندارد و يک طرفه است به سوي درون. از تمام خندهها آن را بستاي که جانشين گريستن شده است.»
« من خندهام را از فضا، از شب و از باران پس ميخواهم. من تمام خندههايي را که از دو سوي نردههاي رنگين باغ، در کنار آن درخت بزرگ کاج، زير آن سايهبان غرق شده در پيچکهاي سبز، در کنار چاه سنگچين شده آب، نزديک لانه زنبورهاي عسل، در ميان انبوه سبزههاي مرطوب (که قيچي باغبان در آنها صدا ميکرد) و در راه کوتاه ميان خانه و مدرسه در ديدگان تو ريختم باز پس ميخواهم. »
«خواب... تنها خواب... بخواب هليا، دير است. دود ديدگانت را آزار ميدهد. ديگر نگاه هيچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد... چشمان تو چه دارد که به شب بگويد؟ شب از من خالي است هليا...»
اما «ناتاناييل» با «هليا» تفاوت دارد. فکر ميکنم بايد يکبار ديگر مايدههاي زميني را بخوانم.
۱۳۸۳/۰۴/۰۶
۱۳۸۳/۰۳/۰۳
۱۳۸۳/۰۱/۱۷
باران و تگرگ
ديشب، حدود ساعت يك و نيم شب، وقتي بارون و تگرگ رو ديدم نتونستم طاقت بيارم! رفتم بيرون و زير بارون و تگرگ شروع كردم به قدم زدن. مثل ديوونهها. ولي خيلي حال داد. خدا رو شكر تگرگا اونقدر بزرگ نبودن كه آسيبي برسونن. خيي كيف داشت.
اينو درست قبل از شروع بارون داشتم ميخوندم:
*در حضور باد*
كلماتم را
در جوي سحر ميشويم،
لحظههايم را
در روشني ِ بارانها،
تا براي تو شعري بسرايم روشن.
تا كه بيدغدغه،
بي ابهام،
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالك دشت و هامون-
با تو بيپرده بگويم
كه تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون.
«شفيعي كدكني، از زبان برگ»
اينو درست قبل از شروع بارون داشتم ميخوندم:
*در حضور باد*
كلماتم را
در جوي سحر ميشويم،
لحظههايم را
در روشني ِ بارانها،
تا براي تو شعري بسرايم روشن.
تا كه بيدغدغه،
بي ابهام،
سخنانم را
در حضور باد
-اين سالك دشت و هامون-
با تو بيپرده بگويم
كه تو را
دوست ميدارم تا مرز جنون.
«شفيعي كدكني، از زبان برگ»
مبهم
پيشاپيش از دوستاني كه اين متن را نميفهمند معذرت ميخواهم! سخت نگيريد. چيز خاصي ندارد اين يكي (استثنائا)!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
اين روزها به طرز بدي به «ماجده الرومي» عادت كردهام و به «اَنا ولَيلَي». ميدانم كه بدت ميآيد از «ماجده»، ولي چاره چيست؟ اين «كُن صديقي» از زيباترين آهنگهايي است كه شنيدهام. البته هيچ يك به پاي «اَنا ولَيلَي» نميرسند. من هر چند وقت يك بار به آهنگهاي «ماجده» معتاد ميشوم و بعد اين اعتيادم فروكش ميكند. «كُن صَديقي»، «كَلِمات»، «الجريده»، «لِاَنّك عيني»، «آدم و حَنان»، «عَمْ يــِسئَلوني»، «خُذني حَبيبي»، «وَداع»، «اَنا عَمْبَحْلَم»، «لَا تَغْضَبي»، ... .
بعد از «اَنا و لَيلَي»، «كَانَ صَديقي» يا همان «قِصّة حَبيبَيْن» از «كاظم الساهر» را گوش ميدادم. نامش كه خيلي شبيه «كُن صَديقي» است. فقط فعلش ماضي است و داستانش خيلي خيلي غمناكتر! يك احساس همذات پنداري به من دست داد! بعد هم «لَوْ اَنّنا»، «مَمنوعةٌ اَنْت ِ»، «اَلْمُستَبــِدّة»، «قولي اُحِبّكَ»، «اَشْهَدُ»، «حَبيبَتي و المَطَر»، ... كه اين آخري را خيلي دوست دارم.
يادم رفت بگويم. ميداني چه چيزي را مدتهاست نميتوانم گوش كنم؟ نخند ولي، ديگر طاقت شنيدن «اَكْرَهُها» را ندارم!
۱۳۸۳/۰۱/۱۶
خشم
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
مَهْلا ً و لا تَعْجَلي ----------- شتاب مكن.
و قَبْلَ اَنْ تَرْحَلي ------------ و پيش از رفتنت،
عاتِبي ---------------------- مرا سرزنش كن.
لا تَغْضَبي ------------------- خشمگين مشو.
«حليم الرومي»
ديروز بار ديگر فيلم «روبان قرمز» را ميديدم. خيلي اين فيلم را ديدهام ولي هنوز هم برايم نا گفتههاي زيادي دارد. اما اين بار به طرز عجيبي سرنوشتم را نزديك به «جمعه» حس ميكردم. نميدانم چرا.
سفر نامه باران
آخرين برگ سفر نامه باران اين است:
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
كه زمين چركين است.
«شفيعي كدكني، مجموعه از زبان برگ»
۱۳۸۳/۰۱/۱۰
غرور
من كودكي بيش نبودم. ساده و صادق. و خوب ميداني كه آدمهاي اينچنيني، به شدت آسيب پذيرند. تنها سلاحم براي دفاع از خودم در برابر اين دنياي پر از ديو و دد، «اتكا به نفس»م بود. وقتي آن را «غرور» ناميدي، من شكستم و فرو ريختم. ديگر هيچ نداشتم كه بگويم. هيچ. هيچ.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
در اين مدت كه خانه بودم، خودم حس كردم با آن وضع، يك موجود زايد در خانهام. خيلي خانوادهام را آزردم. با بيحرفيام. با بيحاليام. نميدانم چگونه، ولي كاش راهي براي جبرانش داشتم.
۱۳۸۲/۱۲/۲۰
خونه
بابا اين دانشگاه ما هم شاهكاره. همه استاداش بیسوادن، بعد ادعاشون آسمونو پاره كرده! طی يك كاوش و پژوهش ۳ ساله بالاخره تا حالا ۲ تا آدم بين استادای اينجا پيدا كردم.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
احتمالا ۲۴ اسفند ميرم خونه. بازم مسافرت با قطار. خيلی باهاش حال میكنم، مخصوصا وقتی شب باشه. فقط من بيدارم و لوكوموتيوران و چند نفر ديگر! من وقتی با هواپيما مسافرت میكنم هم دوست دارم شب باشه. يه جور آرامش خاص داره.
۱۳۸۲/۱۲/۱۳
بالاخره
يه نكته جالب رو ديروز فهميدم. داشتم كتاب «انتری كه لوطیاش مرده بود و چند داستان ديگر» رو میخوندم. اول كتاب شرح مفصلی از زندگی «صادق چوبك» آورده شده كه توصيه میكنم اگه خود كتاب رو نمیخواين بخونين، اين شرح رو حداقل بخونين. اما نكته جالب اينه كه «روز» (و نه سال!) تولد و وفات صادق چوبك يكيه، و از اون جالب تر اينه كه مصادف با «روز» (ونه سال!) تولد منه! حالا بذاريم به حساب خوششانسی يا بدشانسی نمیدونم.
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
بالاخره «سمفونی مردگان» عباس معروفی رو خوندم! (با تشكر از ارسلان و قابل توجه آبادان بلاگر. شاهكار كردم البته با اين وضع درسا و توقع استادا كه انتظار دارن يه تمرين ساده رو كه يكی از ۱۰ تاست و كل حلش ۲ خطه، تايپ شده تحويل بديم). كتاب با يه روند خوب شروع میشه. روان و سريع. اما وقتی به موومان سوم (صفحه ۲۲۱) برسيد بايد با دقت و حوصله بخونيد. اگه حوصله ندارين اصلا شروع نكنيد به خوندن كتاب، چون تمام لذتش به همين بخش آخره كه نويسنده ذهن آدم رو از قيد رها میكنه تا هر جور بخواد فضا رو بچينه و قدرتشو در حدس زدن اينكه ديالوگها از زبون كی دارن جاری میشن محك بزنه. اين تازه بخش خوب ماجراست و تنها اتفاق عجيب در اين موومان، نامرتب شدن زمان حوادثه. دردسر از موومان چهارم شروع میشه. اگه خوندينش میفهمين خودتون. داره از سبك عباس معروفی خوشم مياد تازه. «فريدون سه پسر داشت» هم چيزی تو همين مايههاست سبكش. ببينيم آخرش چی ميشه. گر چه سمفونی مردگان به پای «همنوايی شبانه اركستر چوبها» نمیرسه ﴿باور كنيد قصد ايجاد درگيری بين آقای معروفی و آقای قاسمی رو ندارم، اين فقط يه نظر شخصيه!﴾ ولی كتاب خوبی بود. البته بايد از موومان سوم به بعد رو دوباره بخونم. اگه وقت بشه البته. من خيلی تنبلم. اينو تازگيها فهميدم!
اين برای باران عزيز كه مدتهاست ازش بیخبرم: باورت میشه ۱۰ صفحه اول «سلوك» دولت آبادی رو تا حالا بيش از ۵ بار خوندهام؟ هر بار شروع میكنم دلم نمياد ادامه بدم و میگم بذار يه موقع كه با حوصله بخونمش. كتابی نيست كه بشه ماست ماليش كرد! ولی میخونمش ان شاء الله. حتما
۱۳۸۲/۱۱/۲۹
فریاد
دوستی می گفت بايد مشخص شود اينجا يک دفتر خاطرات شخصی است يا رسانه ای همگانی. داشتم به اين موضوع فکر می کردم. ولی راستش منظورش را از رسانه همگانی نفهميدم. البته قبلا هم گفته بودم که سعی ميکنم اينجا به دفتر خاطرات تبديل نشود. به هر حال آنچه من اينجا از دلتنگيها و ... می نويسم خاطره نيستند که فريادهايی هستند که بايد بيرون بريزمشان. نخنديد، که هر کسی عادتی دارد. من هم عادت به فرياد زدن دارم! اينطور می توانم فکرم را روی موضوعات مورد علاقه ام متمرکز کنم. من هيچگاه برای نوشته هايم نوع تعيين نکرده ام. اينست که گاهی خاطره و گزارش و شکايت و ... در هم می شوند و هيچ وقت به اين نيانديشيده ام که حالا جای کدام هست و جای کدام نيست. بگذاريد يک جا در اين دنيا، فارغ از قيد و بندهای عرفی جامعه حرفم را بزنم. اينطور بهتر است.
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
چند سال پيش، يک کار گروهی را با مجموعه ای از دوستان آغاز کرديم که هر چند سر انجامی نداشت ولی خيلی چيزها را به من آموخت. اميدوارم اشتباهاتم زياد حياتی نبوده باشند
بخار
بالاخره اين انجمن بی بخار ما صداش در اومد. روز ۱ اسفند از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب اردو گذاشته!!! گفته که ممکنه تا ۹ شب هم تمديد بشه!
۱۳۸۲/۱۱/۲۶
۱۳۸۲/۱۱/۱۹
۱۳۸۲/۱۱/۰۶
پول
من به يه اصل مهم پی بردم: «پول بده، رو سبيل علی مقداری نی انبون بزن!»
يه چيز ديگه. متن مصاحبه عباس معروفی رو تو سايت خوابگرد خوندم. گرچه کمی قديميه ولی ارزش خوندن داره.
من به يه اصل مهم پی بردم: «پول بده، رو سبيل علی مقداری نی انبون بزن!»
يه چيز ديگه. متن مصاحبه عباس معروفی رو تو سايت خوابگرد خوندم. گرچه کمی قديميه ولی ارزش خوندن داره.
۱۳۸۲/۱۱/۰۴
با حال
اين دانشگاه ما هم خيلی با حاله. روزنامه شرق روز ۵ شنبه نوشته بود ۳۰ تا از روسای دانشگاهای کشور به رييس جمهور در مورد تحصن و رد صلاحيتها نامه نوشتهن. من متن نامه رو هم خوندم. هيچی نداشت و خيلی منطقی نوشته شده بود. با اين حال شريف از امضای متن خود داری کرده. ما خيلی با حاليم نه؟ اصلا انگار تو اين کشور زندگی نميکنيم! آقا سعيد* دستت درد نکنه که اينقدر عالی آرامش دانشگاهو حفظ می کنی تا ما بتونيم درس بخونيم و چرخای صنعت اين مملکت رو بگردونيم. اصلا هم فکر نکنيد همه بچه های اينجا می خوان برن بيرون ها! اصلا اينطوری نيست. همشونم فهم و شعور اجتماعيشون خيلی بالاس.
*منظور سعيد سهرابپور رييس دانشگاست. قاطی نکنيد!!!
اين دانشگاه ما هم خيلی با حاله. روزنامه شرق روز ۵ شنبه نوشته بود ۳۰ تا از روسای دانشگاهای کشور به رييس جمهور در مورد تحصن و رد صلاحيتها نامه نوشتهن. من متن نامه رو هم خوندم. هيچی نداشت و خيلی منطقی نوشته شده بود. با اين حال شريف از امضای متن خود داری کرده. ما خيلی با حاليم نه؟ اصلا انگار تو اين کشور زندگی نميکنيم! آقا سعيد* دستت درد نکنه که اينقدر عالی آرامش دانشگاهو حفظ می کنی تا ما بتونيم درس بخونيم و چرخای صنعت اين مملکت رو بگردونيم. اصلا هم فکر نکنيد همه بچه های اينجا می خوان برن بيرون ها! اصلا اينطوری نيست. همشونم فهم و شعور اجتماعيشون خيلی بالاس.
*منظور سعيد سهرابپور رييس دانشگاست. قاطی نکنيد!!!
۱۳۸۲/۱۰/۲۸
وصیتنامه!
ببخشيد اگر اين نوشته کمي شبيه وصيتنامه مي شود! شايد هم باشد! شايد اين شخصيت را کشتم و چيز ديگري جايش گذاشتم!
ديروز روز خوبي بود! غرور من شکست، و بالاخره نشانه ها را ديدم:
1- يک تشکر به يک نفر مديونم. ممنون. تکرار نمي شود. اصلا شايد از آن استفاده نکردم.
2- يک تشکر به يک نفر ديگر بدهکارم! به خاطر صراحتش. به او مي گويم: «اصلا فضولي نکردي. اميدوارم هميشه همينطور، راحت، تذکر بدهي.» (يکي نيست بگويد اصلا به تو چه!)
3- اگر کسي اين درد را کشيده باشد مي فهمد من الان چه حالي دارم: حرف مي زني، حرف مي زني، حرف مي زني و کسي نمي فهمد.اول فکر مي کني ديگران بدفهمند.بعد از کمي تامل و زير پا گذاشتن خود خواهي و غرورت، مي فهمي که اين تويي که بد ميگويي.
4- با خودم گفتم: «هر وقت اتفاق خوبي مي افتد آنرا نتيجه تلاش خودت مي داني ولي هر وقت اتفاق بدي مي افتد همه مقصرند غير از تو. کمي از خودت خجالت بکش!»
5- کاش مي شد همه چيز را از اول شروع کرد.کاش مي شد حافظه آدمها را مثل کامپيوتر ها پاک کرد.کاش آدمها به جاي قضاوت در جزء جزء رفتارت، روح تو را مي ديدند، و درک مي کردند که تو هم انساني، و اشتباه مي کني و مي بخشيدندت. خوب بس است ديگر بيدار شويم و واقع بين باشيم. من آدمها را همين طور که هستند دوست دارم.
6- اينبار ديگر ماجرا جدي است. تصميم قطعي دارم که ديگر شعار ندهم.از اين به بعد فقط «عمل کردن».
7- يک چيز مهم. من کمي زيادي زود خودماني مي شوم. اين را هم بايد ترک کنم؟ از آنجا که اکثر آدمها خيلي زود دچار سوء تفاهم مي شوند، بهتر است اين کار راهم بکنم. بکنم؟ نکنم؟ بکنم؟ نکنم؟ ...
8- يک نکته خيلي مهم فهميدم. من اساسا اعتقادي به حفظ حريمها در روابط اجتماعيم (سوء تفاهم نشود، منظورم بي ادبي نيست!) ندارم.حالا به اين نتيجه رسيدم که لااقل براي مدتي نبايد اينگونه باشم.
9- از همه مهمتر است اين آخري! قول مي دهم، به شرافتم قسم مي خورم، به هر چه که مقدس است و محترم، که از اين به بعد همه ضعفهايي را که تا به حال در اينجا و نوشته هاي قبلي گفته ام، رفع کنم. اين بار ديگر شعار نيست. خيالتان راحت باشد. اولين اثرش را هم در همين صفحه خواهيد ديد. برايم آرزوي موفقيت کنيد که شديدا به دعا محتاجم. براي همه تان آرزوي موفقيت دارم. حلال کنید.
ببخشيد اگر اين نوشته کمي شبيه وصيتنامه مي شود! شايد هم باشد! شايد اين شخصيت را کشتم و چيز ديگري جايش گذاشتم!
ديروز روز خوبي بود! غرور من شکست، و بالاخره نشانه ها را ديدم:
1- يک تشکر به يک نفر مديونم. ممنون. تکرار نمي شود. اصلا شايد از آن استفاده نکردم.
2- يک تشکر به يک نفر ديگر بدهکارم! به خاطر صراحتش. به او مي گويم: «اصلا فضولي نکردي. اميدوارم هميشه همينطور، راحت، تذکر بدهي.» (يکي نيست بگويد اصلا به تو چه!)
3- اگر کسي اين درد را کشيده باشد مي فهمد من الان چه حالي دارم: حرف مي زني، حرف مي زني، حرف مي زني و کسي نمي فهمد.اول فکر مي کني ديگران بدفهمند.بعد از کمي تامل و زير پا گذاشتن خود خواهي و غرورت، مي فهمي که اين تويي که بد ميگويي.
4- با خودم گفتم: «هر وقت اتفاق خوبي مي افتد آنرا نتيجه تلاش خودت مي داني ولي هر وقت اتفاق بدي مي افتد همه مقصرند غير از تو. کمي از خودت خجالت بکش!»
5- کاش مي شد همه چيز را از اول شروع کرد.کاش مي شد حافظه آدمها را مثل کامپيوتر ها پاک کرد.کاش آدمها به جاي قضاوت در جزء جزء رفتارت، روح تو را مي ديدند، و درک مي کردند که تو هم انساني، و اشتباه مي کني و مي بخشيدندت. خوب بس است ديگر بيدار شويم و واقع بين باشيم. من آدمها را همين طور که هستند دوست دارم.
6- اينبار ديگر ماجرا جدي است. تصميم قطعي دارم که ديگر شعار ندهم.از اين به بعد فقط «عمل کردن».
7- يک چيز مهم. من کمي زيادي زود خودماني مي شوم. اين را هم بايد ترک کنم؟ از آنجا که اکثر آدمها خيلي زود دچار سوء تفاهم مي شوند، بهتر است اين کار راهم بکنم. بکنم؟ نکنم؟ بکنم؟ نکنم؟ ...
8- يک نکته خيلي مهم فهميدم. من اساسا اعتقادي به حفظ حريمها در روابط اجتماعيم (سوء تفاهم نشود، منظورم بي ادبي نيست!) ندارم.حالا به اين نتيجه رسيدم که لااقل براي مدتي نبايد اينگونه باشم.
9- از همه مهمتر است اين آخري! قول مي دهم، به شرافتم قسم مي خورم، به هر چه که مقدس است و محترم، که از اين به بعد همه ضعفهايي را که تا به حال در اينجا و نوشته هاي قبلي گفته ام، رفع کنم. اين بار ديگر شعار نيست. خيالتان راحت باشد. اولين اثرش را هم در همين صفحه خواهيد ديد. برايم آرزوي موفقيت کنيد که شديدا به دعا محتاجم. براي همه تان آرزوي موفقيت دارم. حلال کنید.
۱۳۸۲/۱۰/۲۳
خنده
۱- همهی اينها دليل دارد. تنبلی ميکنی و انتظار داری موفق هم بشوی؟ چه پر توقع!!!
۲-امروز حسابی بد خلق و عصبی بودم.حتی از دست باران. ببخشيد!
۳- اصلا به روی خودتان نياوريد. اصلا اين بند را نخوانيد. اين چند خط را، فقط و فقط برای تخليه خودم مينويسم. هيچ نپرسيد:
«گاهی با خودم ميگويم ديگر به هيچ کس، هيچ کمکی نخواهم کرد. در آن لحظه که به کمک همهی عالم و آدم نيازمندی، هيچ کدامشان کمک که پيشکش، حتی سراغت را هم نميگيرند اما فقط و فقط محض «سازگاري»، با خودم فکر ميکنم، فرض کن در يک بيابان هستی و هيچ موجودی اطرافت نيست. حالا اگر مردی، روی پای خودت بايست!»
گاهی کم حوصله ميشوم و بی جهت نق ميزنم.اينطور نبودم قبلا. عادت بدی است. از خودم بدم آمد.اَه.
۴-رسيدم به در. دستگيره را چرخاندم و خوشحال از اينکه در باز نشد، به نشانه اينکه کسي در اتاق نيست، کليد را در در چرخاندم و تو رفتم. تمام راه را خدا خدا ميکردم بتوانم ساعتي را با خودم خلوت کنم. نياز داشتم به لحظاتي با خودم بودن. آنقدر ذهنم مشغول شده بود، بي دليلي، که دوست داشتم به اغما بروم. رفتم تو، لباسهايم را عوض کردم، دست و صورتم را شستم، و آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم. هميشه موسيقي بي کلام را ترجيح ميدادم. کم پيش ميآمد که اينطور شوم. اينقدر گرفته و دلمرده. خيلي کم. دراز کشيدم، و دستها و پاهايم را باز کردم. چراغها را خاموش کرده بودم. نور اذيتم ميکرد. هواي ابري و گرفته بيرون به اوضاعم دامن ميزد. موسيقي هم همينطور. ميدانستم اين وضع به حد بيشينهاي ميرسد، و بعد فروکش ميکند. ميخواستم زودتر به آنجا برسانمش. ولي نميدانم چرا از بودن در آن وضع لذت ميبردم. چشمانم را بستم، و همانطور که دراز کشيده بودم، در خيال خودم، برخي صحنهها و گفتگوهاي گذشته را مرور ميکردم. يادم آمد که يک روز باراني، صدايي از آسمان، شايد شرشر «باران»، با من گفت:
- عاشق شدهاي؟
و من با خنده گفته بودم: من ؟
و پاسخ شنيده بودم که: نه! من!
و من، خنديده بودم. چون ميدانستم که او هست!
اينبار، اما، دوباره خنديدم. به خودم و بچه بودنم. به حماقتهايم و خودخواهيهايم. به دروغهايم و نفرتهايم. به تنها چيزي که نخنديدم، عشقهايم بود عشقهايم؟ يا عشقم؟ بگذريم. دوست داشتم برايشان، يا شايد برايش، بگريم ولي گريهام نميآمد.
خنديدم به تنبليهايم. خنديدم به قضاوتها، پيشداوريها، و اشتباهاتم. به عصبانيتهايم، طرز فکرم. چه قدر خودخواهم من! حتي موقع خنديدن هم، فقط به خودم ميخندم. پس ديگران چه؟ و کمي هم به آنها خنديدم. اينکه چطور در آن اوضاع ميخنديدم، خودم هم نميدانم. داشتم اينگونه از خودم دفاع ميکردم.
رخوت و فراغتي را که در آن وضع داشتم، نميخواستم از دست بدهم. اتفاقات مورد علاقهام را در ذهنم مرور ميکردم و سعي ميکردم جزييات را تا حد ممکن، خوب به ياد آورم. صحنهها را هم با دقت تمام ساخته بودم. درست مثل کارگردانهاي فيلم و تياتر. و هر بار ميديدمشان، چيز جديدي برايم داشتند.
دعا ميکردم کسي مرا آنطور نبيند. توضيحي نداشتم براي اين سوال که: «چرا به اين وضع افتادهاي؟» دوست نداشتم ضعفم را کسي ببيند. باز هم خودخواهي. و اينبار حتي شايد «دورويي». ولي ديگران چه گناهي کردهاند؟
چند رعد و برق کوچک، و بعد سمفوني شرشر باران، در ترکيبش با موسيقي درون اتاق، مرا با خودش تا اعماق پر فشار احساساتم فرو برد. حس کردم همه چيز شسته ميشود. پاک پاک. سفيد سفيد. و بعد از آن، احساس سبکي کردم. فکر کردم به همه آدمهايي که محتاجم هستند، و محتاجشانم. فکر کردم به همه آنها که دوستم دارند، بدون هيچ توقعي. من چند نفر را بدون چشم داشت دوست داشتم؟ الان ميشمارمشان … و هر چه تلاش کردم، حتي يکي هم يادم نيامد. شايد داشتم سختگيري ميکردم ولي …
داشتم با قطرات ريز باران در خيالم حرف ميزدم، و اعتراف ميکردم. من خيليها را رنجاندهام. با خيليها آنطور که بايد رفتار نکردهام. و به حرف خيليهايي که مرا محرم اسرارشان ميدانستند گوش ندادهام. گناهکارم؟ پس خودم چه؟ کِي براي خودم وقت بگذارم؟ دوست نداشتم اگر يکي از همين افراد، اينها را ميخواند، برايم دلسوزي کند. هميشه از دلسوزي متنفر بودهام. اين راهي است که من انتخاب کردهام، و ميخواستم کمکم کنند. نه، اصلا چيزي نميخواستم. ميخواستم اينها را بگويم تا … تا گفته باشم. همين. من از هر کدامشان آموختهام. همه چيز را. زندگي را. و اينکه تا آنجا که ميتوانم جلوتر از نوک بينيام را هم ببينم. ميخواستم بدانند که درونم چه ميگذرد. که نيتم چيست. ولي، نه گفتن، و نه نوشتن، راه چارهاش نبود، و نيست. عمل کردن، بايد عمل ميکردم.
همان احساس سبکي. لحظاتي ديگر خلوتم شکسته ميشد. برخاستم، چراغها را روشن کردم، سرم را از پنجره بيرون بردم، و به همراه شنيدن صداي لطيف باران، چند نفس عميق کشيدم. تو آمدم، و به امتحان آيندهام فکر کردم و … دوباره غرق شدم در روزمرگي و تکرار. با خودم گفتم: خيلي زود دچار روزمرگي ميشويم، خيلي زود. و اين بدترين آفت زندگي است. بدترينشان. اما … بخند، و تا آخرين رمق تلاش کن، و خنديدم.
۱- همهی اينها دليل دارد. تنبلی ميکنی و انتظار داری موفق هم بشوی؟ چه پر توقع!!!
۲-امروز حسابی بد خلق و عصبی بودم.حتی از دست باران. ببخشيد!
۳- اصلا به روی خودتان نياوريد. اصلا اين بند را نخوانيد. اين چند خط را، فقط و فقط برای تخليه خودم مينويسم. هيچ نپرسيد:
«گاهی با خودم ميگويم ديگر به هيچ کس، هيچ کمکی نخواهم کرد. در آن لحظه که به کمک همهی عالم و آدم نيازمندی، هيچ کدامشان کمک که پيشکش، حتی سراغت را هم نميگيرند اما فقط و فقط محض «سازگاري»، با خودم فکر ميکنم، فرض کن در يک بيابان هستی و هيچ موجودی اطرافت نيست. حالا اگر مردی، روی پای خودت بايست!»
گاهی کم حوصله ميشوم و بی جهت نق ميزنم.اينطور نبودم قبلا. عادت بدی است. از خودم بدم آمد.اَه.
۴-رسيدم به در. دستگيره را چرخاندم و خوشحال از اينکه در باز نشد، به نشانه اينکه کسي در اتاق نيست، کليد را در در چرخاندم و تو رفتم. تمام راه را خدا خدا ميکردم بتوانم ساعتي را با خودم خلوت کنم. نياز داشتم به لحظاتي با خودم بودن. آنقدر ذهنم مشغول شده بود، بي دليلي، که دوست داشتم به اغما بروم. رفتم تو، لباسهايم را عوض کردم، دست و صورتم را شستم، و آهنگ مورد علاقهام را گذاشتم. هميشه موسيقي بي کلام را ترجيح ميدادم. کم پيش ميآمد که اينطور شوم. اينقدر گرفته و دلمرده. خيلي کم. دراز کشيدم، و دستها و پاهايم را باز کردم. چراغها را خاموش کرده بودم. نور اذيتم ميکرد. هواي ابري و گرفته بيرون به اوضاعم دامن ميزد. موسيقي هم همينطور. ميدانستم اين وضع به حد بيشينهاي ميرسد، و بعد فروکش ميکند. ميخواستم زودتر به آنجا برسانمش. ولي نميدانم چرا از بودن در آن وضع لذت ميبردم. چشمانم را بستم، و همانطور که دراز کشيده بودم، در خيال خودم، برخي صحنهها و گفتگوهاي گذشته را مرور ميکردم. يادم آمد که يک روز باراني، صدايي از آسمان، شايد شرشر «باران»، با من گفت:
- عاشق شدهاي؟
و من با خنده گفته بودم: من ؟
و پاسخ شنيده بودم که: نه! من!
و من، خنديده بودم. چون ميدانستم که او هست!
اينبار، اما، دوباره خنديدم. به خودم و بچه بودنم. به حماقتهايم و خودخواهيهايم. به دروغهايم و نفرتهايم. به تنها چيزي که نخنديدم، عشقهايم بود عشقهايم؟ يا عشقم؟ بگذريم. دوست داشتم برايشان، يا شايد برايش، بگريم ولي گريهام نميآمد.
خنديدم به تنبليهايم. خنديدم به قضاوتها، پيشداوريها، و اشتباهاتم. به عصبانيتهايم، طرز فکرم. چه قدر خودخواهم من! حتي موقع خنديدن هم، فقط به خودم ميخندم. پس ديگران چه؟ و کمي هم به آنها خنديدم. اينکه چطور در آن اوضاع ميخنديدم، خودم هم نميدانم. داشتم اينگونه از خودم دفاع ميکردم.
رخوت و فراغتي را که در آن وضع داشتم، نميخواستم از دست بدهم. اتفاقات مورد علاقهام را در ذهنم مرور ميکردم و سعي ميکردم جزييات را تا حد ممکن، خوب به ياد آورم. صحنهها را هم با دقت تمام ساخته بودم. درست مثل کارگردانهاي فيلم و تياتر. و هر بار ميديدمشان، چيز جديدي برايم داشتند.
دعا ميکردم کسي مرا آنطور نبيند. توضيحي نداشتم براي اين سوال که: «چرا به اين وضع افتادهاي؟» دوست نداشتم ضعفم را کسي ببيند. باز هم خودخواهي. و اينبار حتي شايد «دورويي». ولي ديگران چه گناهي کردهاند؟
چند رعد و برق کوچک، و بعد سمفوني شرشر باران، در ترکيبش با موسيقي درون اتاق، مرا با خودش تا اعماق پر فشار احساساتم فرو برد. حس کردم همه چيز شسته ميشود. پاک پاک. سفيد سفيد. و بعد از آن، احساس سبکي کردم. فکر کردم به همه آدمهايي که محتاجم هستند، و محتاجشانم. فکر کردم به همه آنها که دوستم دارند، بدون هيچ توقعي. من چند نفر را بدون چشم داشت دوست داشتم؟ الان ميشمارمشان … و هر چه تلاش کردم، حتي يکي هم يادم نيامد. شايد داشتم سختگيري ميکردم ولي …
داشتم با قطرات ريز باران در خيالم حرف ميزدم، و اعتراف ميکردم. من خيليها را رنجاندهام. با خيليها آنطور که بايد رفتار نکردهام. و به حرف خيليهايي که مرا محرم اسرارشان ميدانستند گوش ندادهام. گناهکارم؟ پس خودم چه؟ کِي براي خودم وقت بگذارم؟ دوست نداشتم اگر يکي از همين افراد، اينها را ميخواند، برايم دلسوزي کند. هميشه از دلسوزي متنفر بودهام. اين راهي است که من انتخاب کردهام، و ميخواستم کمکم کنند. نه، اصلا چيزي نميخواستم. ميخواستم اينها را بگويم تا … تا گفته باشم. همين. من از هر کدامشان آموختهام. همه چيز را. زندگي را. و اينکه تا آنجا که ميتوانم جلوتر از نوک بينيام را هم ببينم. ميخواستم بدانند که درونم چه ميگذرد. که نيتم چيست. ولي، نه گفتن، و نه نوشتن، راه چارهاش نبود، و نيست. عمل کردن، بايد عمل ميکردم.
همان احساس سبکي. لحظاتي ديگر خلوتم شکسته ميشد. برخاستم، چراغها را روشن کردم، سرم را از پنجره بيرون بردم، و به همراه شنيدن صداي لطيف باران، چند نفس عميق کشيدم. تو آمدم، و به امتحان آيندهام فکر کردم و … دوباره غرق شدم در روزمرگي و تکرار. با خودم گفتم: خيلي زود دچار روزمرگي ميشويم، خيلي زود. و اين بدترين آفت زندگي است. بدترينشان. اما … بخند، و تا آخرين رمق تلاش کن، و خنديدم.
۱۳۸۲/۱۰/۰۶
حادثه
ديروز خبر را شنيدم. ناگوار بود، خيلي ناگوار. ما چه حس ميکنيم از اين چيزها؟ آيا حق داريم در مورد آنها حرف بزنيم؟
چشمانش را باز کرد. فقط هفت سال داشت. چشمش به آدمها بود. آدمها؟ پاها. او فقط پاها را ميديد. سرد بود. خيلي سرد. ابتداي زمستان بود. هاج و واج اطرافش را مينگريست. چرا خانهاي نبود آنجا؟ آدمها ميرفتند و ميآمدند. ميدويدند . صداها مبهم بود. جيغ و فرياد، شيون، نفرين، دعا. چه ميگذشت؟ داشت از سرما يخ ميزد. بيحس شده بود. چشمان خواب آلودش را ماليد و سعي کرد پدر يا مادرش را بيابد. نبودند. نميدانست چرا در خانه نيست. او اينجا چه ميکند؟ کِي آمده؟ چطور آمده؟ نميدانست بايد گريه کند يا نه؟ آوار خانهها در مقابلش. چرا شهر اينطور شده بود؟ مطمئن بود آنکه شهر را به اين روز انداخته، آدمها هستند، نه خدايي که هميشه در مدرسه، از مهربانيش ميگفتند. ملحفههاي سفيدي که روي زمين بودند چه بودند؟ زيرشان چه بود؟ ماشينهاي سفيد با آژير قرمزِ رويشان همه جا بودند. آدمهاي با روپوش سفيد اين طرف و آن طرف ميدويدند. احساس سرما کرد. آفتاب داشت بالا ميآمد. آرام چشمانش را بست، و خودش را به خيال سپرد. به خواب رفت. آفتاب بالا ميآمد و او خواب خانه را ميديد و گرماي خانه را. خواهرها و برادرها پدر و مادرش. ميخواست امروز صبح از خواهر کوچکش به خاطر روز قبل معذرت بخواهد. خواب ديد که دارد کيف به دست از خانه خارج ميشود. به قصد مدرسه. خانه. خانه ....
نميدانست بايد چه کند. به طفل خردسالش که روي دستانش بود نگريست. بغضش اجازه نفس کشيدن به او نميداد. حتي يک قطره اشک هم از چشمانش سرازير نميشد. گويي چشمهي چشمانش خشکيده بود. بارها در اين انديشه بود که اگر تار مويي از سر کودک نازنينش کم شود، نخواهد توانست زندگي کند، و حالا .... به سختي تعادلش را حفظ ميکرد و گام بر ميداشت. دنيا دور سرش ميچرخيد. دور و برش را نگاه کرد. آدمها همه ميدويدند. کسي به او توجه نميکرد. ميخواست فرياد بزند. ولي حتي کلمهاي نميتوانست بر زبان آورد. دهانش باز مانده بود و زبانش صلب. شخصي سفيد پوش به طرفش ميآمد. نديد چه شد. فقط فهميد که کودک در آغوش آن سفيد پوش است. به دستانش نگاه کرد و ... و بغضش ترکيد ....
آفتاب بالا آمده بود. شهر، شهر اشباح بود. درست مثل آبادان و خرمشهر به هنگام جنگ. من احساس اين مردم را، احساس آوارگي را، خوب ميفهمم. خوب. خيلي خوب.
ديروز خبر را شنيدم. ناگوار بود، خيلي ناگوار. ما چه حس ميکنيم از اين چيزها؟ آيا حق داريم در مورد آنها حرف بزنيم؟
چشمانش را باز کرد. فقط هفت سال داشت. چشمش به آدمها بود. آدمها؟ پاها. او فقط پاها را ميديد. سرد بود. خيلي سرد. ابتداي زمستان بود. هاج و واج اطرافش را مينگريست. چرا خانهاي نبود آنجا؟ آدمها ميرفتند و ميآمدند. ميدويدند . صداها مبهم بود. جيغ و فرياد، شيون، نفرين، دعا. چه ميگذشت؟ داشت از سرما يخ ميزد. بيحس شده بود. چشمان خواب آلودش را ماليد و سعي کرد پدر يا مادرش را بيابد. نبودند. نميدانست چرا در خانه نيست. او اينجا چه ميکند؟ کِي آمده؟ چطور آمده؟ نميدانست بايد گريه کند يا نه؟ آوار خانهها در مقابلش. چرا شهر اينطور شده بود؟ مطمئن بود آنکه شهر را به اين روز انداخته، آدمها هستند، نه خدايي که هميشه در مدرسه، از مهربانيش ميگفتند. ملحفههاي سفيدي که روي زمين بودند چه بودند؟ زيرشان چه بود؟ ماشينهاي سفيد با آژير قرمزِ رويشان همه جا بودند. آدمهاي با روپوش سفيد اين طرف و آن طرف ميدويدند. احساس سرما کرد. آفتاب داشت بالا ميآمد. آرام چشمانش را بست، و خودش را به خيال سپرد. به خواب رفت. آفتاب بالا ميآمد و او خواب خانه را ميديد و گرماي خانه را. خواهرها و برادرها پدر و مادرش. ميخواست امروز صبح از خواهر کوچکش به خاطر روز قبل معذرت بخواهد. خواب ديد که دارد کيف به دست از خانه خارج ميشود. به قصد مدرسه. خانه. خانه ....
نميدانست بايد چه کند. به طفل خردسالش که روي دستانش بود نگريست. بغضش اجازه نفس کشيدن به او نميداد. حتي يک قطره اشک هم از چشمانش سرازير نميشد. گويي چشمهي چشمانش خشکيده بود. بارها در اين انديشه بود که اگر تار مويي از سر کودک نازنينش کم شود، نخواهد توانست زندگي کند، و حالا .... به سختي تعادلش را حفظ ميکرد و گام بر ميداشت. دنيا دور سرش ميچرخيد. دور و برش را نگاه کرد. آدمها همه ميدويدند. کسي به او توجه نميکرد. ميخواست فرياد بزند. ولي حتي کلمهاي نميتوانست بر زبان آورد. دهانش باز مانده بود و زبانش صلب. شخصي سفيد پوش به طرفش ميآمد. نديد چه شد. فقط فهميد که کودک در آغوش آن سفيد پوش است. به دستانش نگاه کرد و ... و بغضش ترکيد ....
آفتاب بالا آمده بود. شهر، شهر اشباح بود. درست مثل آبادان و خرمشهر به هنگام جنگ. من احساس اين مردم را، احساس آوارگي را، خوب ميفهمم. خوب. خيلي خوب.
اشتراک در:
پستها (Atom)