در سرزمین رویا همیشه شبها باران می بارد. نه که هر شب. نه. باران همیشه شبهاست که می بارد. و من می روم که قدم بزنم. زیر باران ریز زمستانی که نمی ماند به باران ماه سوم بهار. من در گریز از روزمرگی طاقت فرسا و در گریز از خاکستری صحنه های زندگی، رنگ را می سپارم به بوی خاک، به اشکهای ابر و قطرات متهور بارانی که بازی اش گرفته با تابستان. درختها هم گویی قبل از حمام شبانه، قبل از رفتن به خواب موهایشان را خشک می کنند با باد، و قطرات درشت آب، توام با بوی موهایشان به صورتم میخورد.هر کدام بویی. افسوس که نمی توانم صورتم را در موهاشان فرو کنم و بو بکشم.
خیس می شوم. خیس ِ خیس. باران ریز صبورانه همه چیز را می شوید. حتی خواب را. درختها دیگر نمی خوابند. حمام شبانه ذهنشان را می آشوبد و حاصل آن می شود شب گردیهایی که بر اثر القا این آشوب در جان آدمیان است. هیچ جنبنده ای بیرون نیست جز من و آنها. همه تنم را قطره ای که می چکد به پشت گردنم، می لرزاند. همه تنم را.
من به دنبالش در رویاهایم گشته ام. امروز اینجا شبیه فضای رویاهایم بود و من او را می جستم. من هر وقت که بخواهم می بینمش. چشمانم را می بندم و می بینمش. صدایش اما ...
در میان درختان خیس که باد می بردشان به هر سو، می بینمش و می شنومش. چهره اش آرام است. مثل همیشه و بر خلاف درونش. چشم می دوزد به پرسه های ابر و آهسته های شرشر باران. دستانش را می گشاید و رو می کند به من که: بیا.
تَوَهم ... تَوَهم. هنوز شب است و آسمان می بارد. باران می بارد. ابر می بارد. کوچه ها خفته در خواب شبانه ای که زود به سراغشان آمده، بعضی کابوس می بینند و برخی رویاهای شیرین. من اما ... دور شده ام و خسته ام و خیسم. کجاست؟ سردم است و در این سفر شبانه تنها موجودی که دیدم سایه مردی بود از پشت پرده پنجره طبقه سوم.
من گاهی در پناه انسانیتم هستم. گاهی پشتش سنگر می گیرم. گاهی درونش هستم و گاهی درونم است. گاهی هم روبروی هم می نشینیم و می خندیم به زندگی. دیروز اما، قهر بودیم. ما دو تا اما با هم بودیم. با هم هستیم. من بیش از هر کسی و هر چیزی این انسانیتم را دوست دارم. حتی اگر کسی بترسد که مرا در آغوش بکشد. حتی اگر کسی از ترس هر آنچه در طبیعت بشری است بتازد بر خواسته های ساده اش و به این ترتیب مرا در انسانیتم به شک بیاندازد. من باز هم دوستش دارم و اگر کسی به آن شک کند یا اهانتی، از خشم من در امان نخواهد بود. می شنوی نازنینم؟ می شنوی همه دنیای من؟
من اما ... اگر صدایت را نشنوم، دوستش نخواهم داشت. وقت برگشتن است. کسی چتر مرا ندیده؟
۱۳۸۴/۰۳/۰۹
۱۳۸۴/۰۲/۲۷
دوست
من بدم می آید از اینکه فقط دوست دوران خوشی باشم. اگر مرا به دوستی می پزیرید برای همه لحظاتتان بپزیرید.
۱۳۸۴/۰۲/۲۵
در فضیلت سکوت
حكيمي مي گفت: براي اثبات فضيلت سكوت و شنيدن همين بس كه خداوند به هر انساني به ازاي يك زبان دو گوش و دو چشم داده است. اما اصراري كه انسان براي گرفتن و اثبات حقانيت خود دارد شايد به مراتب بيشتر از تلاشي است كه براي شنيدن و ديدن حقيقت و حقانيت در ديگران صرف مي كند.
نامه
اينجا عزيز من!
خورشيد روبرو را مي بينم هر عصر
در انتهاي سرخ شقايق وارش در خواب
و ماه را كه بي رنگ
و شهر را كه بي نام
اينجا هميشه ياد تو با من
از ابتداي سرخ شقايق وارش بيدار
با آبها – كه جاري
و شهرها – كه روشن
اينجا تويي كه مي خندي با تبسمي
در چشم سبز رهگذري آرام
بيدار – خواب مستي دوشينش
با جامه هاي رنگين –
و آن نگاه كردن انديشناك، اما تاريك – روشنش
مثل سپيده دم
مثل هميشه پاك
مثل هميشه ياد تو با من...
«م. آزاد»
خورشيد روبرو را مي بينم هر عصر
در انتهاي سرخ شقايق وارش در خواب
و ماه را كه بي رنگ
و شهر را كه بي نام
اينجا هميشه ياد تو با من
از ابتداي سرخ شقايق وارش بيدار
با آبها – كه جاري
و شهرها – كه روشن
اينجا تويي كه مي خندي با تبسمي
در چشم سبز رهگذري آرام
بيدار – خواب مستي دوشينش
با جامه هاي رنگين –
و آن نگاه كردن انديشناك، اما تاريك – روشنش
مثل سپيده دم
مثل هميشه پاك
مثل هميشه ياد تو با من...
«م. آزاد»
۱۳۸۴/۰۲/۱۷
بی بازگشت
باز نخواهم گشت
در ميان آسمان و چشمهايش
فردا را مي بينم.
جنون قلبي عاشق،
و قرارهاي عاشقانه،
راهي طولاني
از اشتياق و گريز
از خواهش و نوميدي
و مسافري
رو به سوي كبوديها
بي هيچ توجهي
كه دستمالي كشته شد
يا دستي خود کشی کرد
***
من سفر خواهم كرد
و به توهم يك سراب
باز نخواهم گشت
من،
در پرسه هاي اين جهانيم
ناپيدا شدم
اشكهاي خاطراتم را سوزاندم
و بندهايم را گسستم
چه كسي گفت كه من
باز خواهم گشت؟
چه كسي گفت كه من
بار ديگر زندگي ام را خواهم فروخت؟
به جان او سوگند
كه باز نخواهم گشت.
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.
***
هر چه بود، گذشت
ومن چيزي ندارم
جز فردايي
كه آرزوهاي بزرگم
مي سازندش.
هر چه بود، گذشت
پس اي زندگي
بشور
تازه شو،
نور شو،
بدرخش
آتش شو و شعله بكش
من چون ديروزي كه بگذرد
سفر خواهم كرد
و چون اندوهگين شويد
اندوه من پايان خواهد يافت
و چون بگرييد
چهره ام خواهد شكفت
من باز نخواهم گشت،
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.
«حبيب يونس»
لن اعود
بين السماء و فيء عينيه الغد
و جنون قلب عاشق و الموعد
و مسافه من لهفه و تشرد
و مسافر في زرقه ... ما همه
اغتيل منديل او انتحرت يد
انا شئت ارحل، لن اعود الي سراب
و أهيم في دنياي احترف الغياب
احرقت دمعه ذكرياتي
حطمت سجني و القيود
من قال اني قد اعود
و ابيع ثانيه حياتي
و حياته ... انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد
ما كان كان و ليس لي الا غد
تبنيه آمالي الكبار
ما كان كان، فيا حياه تمردي
و تجددي نورا و نار
انا شئت ارحل حسبكم امس مضي
فاذا حزنتم غاب حزني و انقضي
و اذا بكيتم سر في وجهي الرضي
انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد
(ترجمه ام كمي مفهومي است، گرچه لذت اصلي آن است كه با صداي «ماجده الرومي» بشنويدش و اگر ببينيدش كه حتي بهتر هم مي شود. حالت چهره اش موقع خواندن به آدم حس جالبي مي دهد)
برای هيوا:
حق با توست. آنکه ارزش دوستی و دوست داشتن دارد فهمش آنقدر زياد هست که به اين سادگی و با خواندن چند نوشته درباره ات قضاوت نکند و سعی کند تو را (به ويژه در عمل) بيشتر بشناسد. پس کلام را بايد کوتاه کرد. راستی من مدتهای مديدی است که خودم هستم. خود خودم (بحث مفصلترش را بگزار برای وقتی که هم تو و هم من حوصله داشتيم و جايش بود). هميشه از شنيدن حرفهايت و نقدهايت خوشحال می شوم و بهشان با جديت فکر می کنم.
راستی اگر احوالم را جويا شوی! بايد بگويم خوبم. خدا را شکر. و هر روز بهتر از ديروز به نتايج قويتری می رسم.
کلام آخر اينکه: ميگُم کا! حالا حتما بايد حال مُ بد بشه تا يه خبری ازُم بگيری؟ (شوخی کِردم کُکا! تو که هميشه حال مُنه می پرسی و ازُم خِبر می گيری.)
برای نادی:
تو کشتی مانه کُکا! امام زمانم غيبتش ايطو نبود! خو نمی خوای تحويل بگيری ای يه چی ديگن. بوگو. مُ ناراحت نميشُم.
در ميان آسمان و چشمهايش
فردا را مي بينم.
جنون قلبي عاشق،
و قرارهاي عاشقانه،
راهي طولاني
از اشتياق و گريز
از خواهش و نوميدي
و مسافري
رو به سوي كبوديها
بي هيچ توجهي
كه دستمالي كشته شد
يا دستي خود کشی کرد
***
من سفر خواهم كرد
و به توهم يك سراب
باز نخواهم گشت
من،
در پرسه هاي اين جهانيم
ناپيدا شدم
اشكهاي خاطراتم را سوزاندم
و بندهايم را گسستم
چه كسي گفت كه من
باز خواهم گشت؟
چه كسي گفت كه من
بار ديگر زندگي ام را خواهم فروخت؟
به جان او سوگند
كه باز نخواهم گشت.
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.
***
هر چه بود، گذشت
ومن چيزي ندارم
جز فردايي
كه آرزوهاي بزرگم
مي سازندش.
هر چه بود، گذشت
پس اي زندگي
بشور
تازه شو،
نور شو،
بدرخش
آتش شو و شعله بكش
من چون ديروزي كه بگذرد
سفر خواهم كرد
و چون اندوهگين شويد
اندوه من پايان خواهد يافت
و چون بگرييد
چهره ام خواهد شكفت
من باز نخواهم گشت،
حتي اگر
دستمالي كشته شود
يا دستي خودكشي كند.
«حبيب يونس»
لن اعود
بين السماء و فيء عينيه الغد
و جنون قلب عاشق و الموعد
و مسافه من لهفه و تشرد
و مسافر في زرقه ... ما همه
اغتيل منديل او انتحرت يد
انا شئت ارحل، لن اعود الي سراب
و أهيم في دنياي احترف الغياب
احرقت دمعه ذكرياتي
حطمت سجني و القيود
من قال اني قد اعود
و ابيع ثانيه حياتي
و حياته ... انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد
ما كان كان و ليس لي الا غد
تبنيه آمالي الكبار
ما كان كان، فيا حياه تمردي
و تجددي نورا و نار
انا شئت ارحل حسبكم امس مضي
فاذا حزنتم غاب حزني و انقضي
و اذا بكيتم سر في وجهي الرضي
انا لن اعود
اغتيل منديل او انتحرت يد
(ترجمه ام كمي مفهومي است، گرچه لذت اصلي آن است كه با صداي «ماجده الرومي» بشنويدش و اگر ببينيدش كه حتي بهتر هم مي شود. حالت چهره اش موقع خواندن به آدم حس جالبي مي دهد)
برای هيوا:
حق با توست. آنکه ارزش دوستی و دوست داشتن دارد فهمش آنقدر زياد هست که به اين سادگی و با خواندن چند نوشته درباره ات قضاوت نکند و سعی کند تو را (به ويژه در عمل) بيشتر بشناسد. پس کلام را بايد کوتاه کرد. راستی من مدتهای مديدی است که خودم هستم. خود خودم (بحث مفصلترش را بگزار برای وقتی که هم تو و هم من حوصله داشتيم و جايش بود). هميشه از شنيدن حرفهايت و نقدهايت خوشحال می شوم و بهشان با جديت فکر می کنم.
راستی اگر احوالم را جويا شوی! بايد بگويم خوبم. خدا را شکر. و هر روز بهتر از ديروز به نتايج قويتری می رسم.
کلام آخر اينکه: ميگُم کا! حالا حتما بايد حال مُ بد بشه تا يه خبری ازُم بگيری؟ (شوخی کِردم کُکا! تو که هميشه حال مُنه می پرسی و ازُم خِبر می گيری.)
برای نادی:
تو کشتی مانه کُکا! امام زمانم غيبتش ايطو نبود! خو نمی خوای تحويل بگيری ای يه چی ديگن. بوگو. مُ ناراحت نميشُم.
۱۳۸۴/۰۲/۱۲
ارسطو و «اخلاق نيکوماخوسي»
كمال:
براي وصول به فضيلت و كمال، يك راه هست كه شخص را از آفات تاخير و انحراف باز مي دارد و آن راه وسط و اعتدال است ... حد وسط به معني هندسي آن نيست بلكه حد وسط در اخلاق با اوضاع و احوال فرق مي كند و تنها عقول پخته و قابل انعطاف با اوضاع آن را درك مي كنند. كمال هنري است كه به تجربه و عادت حاصل مي گردد اينكه ما كار صحيح مي كنيم براي آن نيست كه كامل و با فضيلت هستيم بلكه چون كار و عمل ما صحيح بوده است فضيلت و كمال به دست آورده ايم ... كمال عمل نيست بلكه عادت است.
اشخاصي كه از افراط و تفريط خود آگاهند نام فضيلت را به طرف مخالف مي دهند نه به حد وسط اما كساني كه از افراطي بودن خويش آگاه نيستند حد وسط را بالاترين عيوب مي شمارند.
حد وسط تنها عامل و يگانه رمز سعادت نيست بلكه مال و حطام دنيوي نيز تا اندازه اي لازم است ... از ميان اسباب و معدات خارجي سعادت، دوستي از همه شريفتر و برتر است. ... دوستي و صداقت از عدالت نيز مهمتر است زيرا اگر مردم همه با هم دوست شدند عدالت لازم نخواهد بود ولي اگر مردم همه عادل شدند باز از دوستي مستغني نخواهند گرديد ... كسي كه دوستان زياد دارد هيچ دوست ندارد و دوستي كامل و تمام عيار با اشخاص بسيار ممكن نيست. دوام دوستي كه از روي اعتدال و ملايمت باشد از دوستيهاي بسيار گرم و پرهيجان متغير بيشتر است ... دوستي نيازمند برابري و همپايگي است زيرا در غير اين صورت يكي مرهون ديگري خواهد بود و پايه دوستي لغزان و لرزان خواهد شد.
نيكوكاران كساني را كه مورد احسان آنها قرار گرفته اند بيشتر دوست خواهند داشت تا اينها نيكوكاران را. غالب مردم علت را در اين مي دانند كه نيكوكاران به منزله طلبكارانند و آنها كه نيكي و احسان ديده اند در حكم بدهكاران. ارسطو اين تفسير را رد مي كند و ترجيح مي دهد كه نيكوكاران را به هنرمندان تشبيه كند و همچنانكه هنرمند اثر خود را دوست دارد و مادر بچه خود را، نيكوكاران نيز شخص مورد احسان خويش را بيشتر دوست دارند.
براي وصول به فضيلت و كمال، يك راه هست كه شخص را از آفات تاخير و انحراف باز مي دارد و آن راه وسط و اعتدال است ... حد وسط به معني هندسي آن نيست بلكه حد وسط در اخلاق با اوضاع و احوال فرق مي كند و تنها عقول پخته و قابل انعطاف با اوضاع آن را درك مي كنند. كمال هنري است كه به تجربه و عادت حاصل مي گردد اينكه ما كار صحيح مي كنيم براي آن نيست كه كامل و با فضيلت هستيم بلكه چون كار و عمل ما صحيح بوده است فضيلت و كمال به دست آورده ايم ... كمال عمل نيست بلكه عادت است.
اشخاصي كه از افراط و تفريط خود آگاهند نام فضيلت را به طرف مخالف مي دهند نه به حد وسط اما كساني كه از افراطي بودن خويش آگاه نيستند حد وسط را بالاترين عيوب مي شمارند.
حد وسط تنها عامل و يگانه رمز سعادت نيست بلكه مال و حطام دنيوي نيز تا اندازه اي لازم است ... از ميان اسباب و معدات خارجي سعادت، دوستي از همه شريفتر و برتر است. ... دوستي و صداقت از عدالت نيز مهمتر است زيرا اگر مردم همه با هم دوست شدند عدالت لازم نخواهد بود ولي اگر مردم همه عادل شدند باز از دوستي مستغني نخواهند گرديد ... كسي كه دوستان زياد دارد هيچ دوست ندارد و دوستي كامل و تمام عيار با اشخاص بسيار ممكن نيست. دوام دوستي كه از روي اعتدال و ملايمت باشد از دوستيهاي بسيار گرم و پرهيجان متغير بيشتر است ... دوستي نيازمند برابري و همپايگي است زيرا در غير اين صورت يكي مرهون ديگري خواهد بود و پايه دوستي لغزان و لرزان خواهد شد.
نيكوكاران كساني را كه مورد احسان آنها قرار گرفته اند بيشتر دوست خواهند داشت تا اينها نيكوكاران را. غالب مردم علت را در اين مي دانند كه نيكوكاران به منزله طلبكارانند و آنها كه نيكي و احسان ديده اند در حكم بدهكاران. ارسطو اين تفسير را رد مي كند و ترجيح مي دهد كه نيكوكاران را به هنرمندان تشبيه كند و همچنانكه هنرمند اثر خود را دوست دارد و مادر بچه خود را، نيكوكاران نيز شخص مورد احسان خويش را بيشتر دوست دارند.
۱۳۸۴/۰۲/۰۷
افلاطون و مدينه فاضله اش
من صلاحيت آن را ندارم كه درباره صحت و سقم سخنان افلاطون در كتاب «جمهور» اظهار نظري كنم. اما وقتي كتاب را مي خواندم باورش برايم كمي مشكل بود كه اينها را يك نفر كه 2500 سال پيش زندگي مي كرده نوشته!
(عمده اين نوشته نقل است از كتاب «تاريخ فلسفه» اثر ويل دورانت)
... حكام زن نخواهند داشت. روش اشتراكي همان طور كه در مورد اموال جريان دارد درباره زنان نيز مجري خواهد بود. آنان از خودخواهي شخصي و خانوادگي بر كنار خواهند ماند. آنان پايبست تحصيل پول كه از گرفتاري هاي شخص متاهل است نخواهند بود. ايشان وجود خويش را وقف زن نخواهند كرد بلكه وقف اجتماع خواهند نمود ... (جمهور، افلاطون)
اما بزرگترين شاگرد افلاطون مي گويد:
... مالكيت اشتراكي ضعيف ساختن حس مسؤوليت است. اگر همه چيز به همگان متعلق باشد، هيچ كس به هيچ چيز قيد و توجه نخواهد داشت... مسلك اشتراكي مردم را مجبور مي كند كه دائما و به شكلي طاقت فرسا با هم در تماس باشند و ديگر براي اشخاص گوشه خلوت و اتاق مستقلي پيدا نمي شود و اين امر مستلزم اين است كه اشخاص شكيبايي و تحمل و روح همكاري اولياء الله را داشته باشند و آن هم جز براي عده قليلي ممكن نيست. (ارسطو)
اين مسأله البته شايد مسأله بسيار جدل بر انگيزي باشد ولي منتقدان افلاطون مي گويند افلاطون از قدرت سنت اكتفا بر يك زوج و آن اصل اخلاقي كه موجب قدرت اين سنت بوده غافل مانده است. او از حس رقابت و حسادت مردان در تملك زنان بي خبر بوده و خيال مي كرد كه يك مرد به يك سهم صحيح از يك همسر مي تواند راضي باشد. او غريزه مادري را حقير مي شمرد و گمان مي كرد كه مادران راضي خواهند بود از اينكه كودكانشان از دست آنها و از زير نظر و مراقبت آنها گرفته شوند و در گمنامي بيرحمانه اي تربيت شوند. بالاتر از همه او فراموش كرده بود كه در صورت الغاء خانواده، مهد اخلاق نابود مي شود و منبع اصلي روح معاونت و اشتراك كه بايد اساس روانشناسي مدينه فاضله او باشد از ميان مي رود. او با بلاغت و فصاحت بي نظير خود، شاخه اي را كه خود بر آن نشسته بود مي بريد.
البته شايد در دفاع از افلاطون هم چيزهايي بتوان گفت! از جمله اينكه او معتقد است اين سبك زندگي براي آن عده قليلي كه وي براي حكومت پيشنهاد داده سازگار است و مردم ديگر براي زندگي آزادند و عموما راههاي ديگر را بر مي گزينند. به علاوه غريزه مادري در بدو تولد كودك ضعيف است و به مرور زمان است كه به شدت تقويت مي شود.
اما استدلالهاي افلاطون در حوزه انتقادات اقتصادي كه از وي ميشود جوابگو نيستند. يا شايد بهتر باشد بگوييم در جامعه صنعتي امروز به هيچ وجه جوابگو نيستند.
حكومت افلاطون علم محض است و هنر را در آن راهي نيست. او از نظم و ترتيب كه براي دماغ علمي خيلي گرانبهاست ستايش مي كند اما از آزادي كه روح هنر است كاملا بي خبر است. او زيبايي را مي ستايد اما هنر مندان را كه تنها آفرينندگان زيبايي و جلوه دهنده آن هستند در بند مي افكند.
(عمده اين نوشته نقل است از كتاب «تاريخ فلسفه» اثر ويل دورانت)
... حكام زن نخواهند داشت. روش اشتراكي همان طور كه در مورد اموال جريان دارد درباره زنان نيز مجري خواهد بود. آنان از خودخواهي شخصي و خانوادگي بر كنار خواهند ماند. آنان پايبست تحصيل پول كه از گرفتاري هاي شخص متاهل است نخواهند بود. ايشان وجود خويش را وقف زن نخواهند كرد بلكه وقف اجتماع خواهند نمود ... (جمهور، افلاطون)
اما بزرگترين شاگرد افلاطون مي گويد:
... مالكيت اشتراكي ضعيف ساختن حس مسؤوليت است. اگر همه چيز به همگان متعلق باشد، هيچ كس به هيچ چيز قيد و توجه نخواهد داشت... مسلك اشتراكي مردم را مجبور مي كند كه دائما و به شكلي طاقت فرسا با هم در تماس باشند و ديگر براي اشخاص گوشه خلوت و اتاق مستقلي پيدا نمي شود و اين امر مستلزم اين است كه اشخاص شكيبايي و تحمل و روح همكاري اولياء الله را داشته باشند و آن هم جز براي عده قليلي ممكن نيست. (ارسطو)
اين مسأله البته شايد مسأله بسيار جدل بر انگيزي باشد ولي منتقدان افلاطون مي گويند افلاطون از قدرت سنت اكتفا بر يك زوج و آن اصل اخلاقي كه موجب قدرت اين سنت بوده غافل مانده است. او از حس رقابت و حسادت مردان در تملك زنان بي خبر بوده و خيال مي كرد كه يك مرد به يك سهم صحيح از يك همسر مي تواند راضي باشد. او غريزه مادري را حقير مي شمرد و گمان مي كرد كه مادران راضي خواهند بود از اينكه كودكانشان از دست آنها و از زير نظر و مراقبت آنها گرفته شوند و در گمنامي بيرحمانه اي تربيت شوند. بالاتر از همه او فراموش كرده بود كه در صورت الغاء خانواده، مهد اخلاق نابود مي شود و منبع اصلي روح معاونت و اشتراك كه بايد اساس روانشناسي مدينه فاضله او باشد از ميان مي رود. او با بلاغت و فصاحت بي نظير خود، شاخه اي را كه خود بر آن نشسته بود مي بريد.
البته شايد در دفاع از افلاطون هم چيزهايي بتوان گفت! از جمله اينكه او معتقد است اين سبك زندگي براي آن عده قليلي كه وي براي حكومت پيشنهاد داده سازگار است و مردم ديگر براي زندگي آزادند و عموما راههاي ديگر را بر مي گزينند. به علاوه غريزه مادري در بدو تولد كودك ضعيف است و به مرور زمان است كه به شدت تقويت مي شود.
اما استدلالهاي افلاطون در حوزه انتقادات اقتصادي كه از وي ميشود جوابگو نيستند. يا شايد بهتر باشد بگوييم در جامعه صنعتي امروز به هيچ وجه جوابگو نيستند.
حكومت افلاطون علم محض است و هنر را در آن راهي نيست. او از نظم و ترتيب كه براي دماغ علمي خيلي گرانبهاست ستايش مي كند اما از آزادي كه روح هنر است كاملا بي خبر است. او زيبايي را مي ستايد اما هنر مندان را كه تنها آفرينندگان زيبايي و جلوه دهنده آن هستند در بند مي افكند.
برای هيوا
اول: تعبيرت را از حضور مادر خيلی پسنديدم. واقعا عالی بود.
دوم: کامنت دومت را خيلی خوب نفهميدم. مشتاقم که بدانم چه می خواستی بگويی. «اما استدلالت ميدونی چيه خودم رو ميگم نگاهتون به زندگی فرق داره ولی من خودم با اين حرف خودم در تناقضم». اگر فرصتی يافتی برايم بگو.
سوم: من به حس ششم تو اعتقاد دارم. چرايش بماند برای بعدها. اما در باب خوابگاه هم موافقم. خوابگاه برای من زمانی يک مدرسه بزرگ بود. حالا اما از آن ابهتش کاسته شده. ديگر چيزهای زيادی به من نمی آموزد. و به قول تو گرچه قبلا ها هم دلم تنگ می شد برای آن فضای وصف نا شدنی خانه و شهرم. ولی حالا اين احساس بيشتر به سراغم آمده. گويی سوهان خوابگاه دارد می رسد به مغز استخوانهايم!
چهارم: می خواستم بگويم دوست دارم وقتی کسی که عزيزترين است برايم، آنکه خيلی می فهمد، آنکه فارغ از وابستگيهای بچه گانه و بی ترس از آسيب ديدن يا آسيب رساندن به او دوست دارم صدايش را بشنوم، آنکه هميشه بی صبرانه و بی صدا، بی شتاب و مشتاقانه به انتظار شنيدن صدايش هستم، دوست دارم وقتی اينجا می آيد و اينها را می خواند هيچ گاه دچار سوء تفاهم نشود. شايد يک دليل اينکه در مورد بعضی نوشته ها اينقدر وسواس هستم همين است. می خواهم بداند که چه قدر دوستش دارم و اينکه برايم خيلی مهم است که درباره ام چه فکر می کند.
دوم: کامنت دومت را خيلی خوب نفهميدم. مشتاقم که بدانم چه می خواستی بگويی. «اما استدلالت ميدونی چيه خودم رو ميگم نگاهتون به زندگی فرق داره ولی من خودم با اين حرف خودم در تناقضم». اگر فرصتی يافتی برايم بگو.
سوم: من به حس ششم تو اعتقاد دارم. چرايش بماند برای بعدها. اما در باب خوابگاه هم موافقم. خوابگاه برای من زمانی يک مدرسه بزرگ بود. حالا اما از آن ابهتش کاسته شده. ديگر چيزهای زيادی به من نمی آموزد. و به قول تو گرچه قبلا ها هم دلم تنگ می شد برای آن فضای وصف نا شدنی خانه و شهرم. ولی حالا اين احساس بيشتر به سراغم آمده. گويی سوهان خوابگاه دارد می رسد به مغز استخوانهايم!
چهارم: می خواستم بگويم دوست دارم وقتی کسی که عزيزترين است برايم، آنکه خيلی می فهمد، آنکه فارغ از وابستگيهای بچه گانه و بی ترس از آسيب ديدن يا آسيب رساندن به او دوست دارم صدايش را بشنوم، آنکه هميشه بی صبرانه و بی صدا، بی شتاب و مشتاقانه به انتظار شنيدن صدايش هستم، دوست دارم وقتی اينجا می آيد و اينها را می خواند هيچ گاه دچار سوء تفاهم نشود. شايد يک دليل اينکه در مورد بعضی نوشته ها اينقدر وسواس هستم همين است. می خواهم بداند که چه قدر دوستش دارم و اينکه برايم خيلی مهم است که درباره ام چه فکر می کند.
۱۳۸۴/۰۲/۰۵
بچه های بهمنشيری
آهاي بچه هاي بهمنشير
(اين شعر اشاره اي دارد به فاجعه سينما ركس آبادان)
آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري،
بچه هاي خوب!
پشت پليتي ها۱، در خواب
لين۲ شما را آب گرفته ست، آب،
نيلوفر ها!
لين شما را، آب
شهر شما را، خواب
شهر شما را مي گويم
آبادان را!
در سينماي مرگ
مردي ميان آتش مي سوزد.
در ايستگاه پنج
آن نو عروس كوچك
تاريك مي نشيند
فيدوس۳
مرگ را
و خيل سوگواران
بر طبله مي كوبند
و شروه مي خوانند
و نوعروس مرگ
رقصي غريب را
ديوانه وار
مي چرخد
مي چرخد
در گردباد پيرهنش – سرخ سرخ
شعله مي كشد.
و شعر شعله ور
بر طبله مي كوبد
و شروه مي خواند
يك آسمان عطش
در آفتاب شرجي ...
يك شط سرخ پرواز
تا دور دست فرياد ...
آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري
پشت پليتي ها
در نيمروز خواب
خواب شما را خون
خون شما را شهر
شهر شما را مرگ گرفته ست
مرگ، نيلوفرها!
۱-خانه هاي كارگري با درهاي آهني
۲-كوچه
۳-صداي سوت اعلام تغيير نوبت كار در پالايشگاه آبادان
م. آزاد
(اين شعر اشاره اي دارد به فاجعه سينما ركس آبادان)
آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري،
بچه هاي خوب!
پشت پليتي ها۱، در خواب
لين۲ شما را آب گرفته ست، آب،
نيلوفر ها!
لين شما را، آب
شهر شما را، خواب
شهر شما را مي گويم
آبادان را!
در سينماي مرگ
مردي ميان آتش مي سوزد.
در ايستگاه پنج
آن نو عروس كوچك
تاريك مي نشيند
فيدوس۳
مرگ را
و خيل سوگواران
بر طبله مي كوبند
و شروه مي خوانند
و نوعروس مرگ
رقصي غريب را
ديوانه وار
مي چرخد
مي چرخد
در گردباد پيرهنش – سرخ سرخ
شعله مي كشد.
و شعر شعله ور
بر طبله مي كوبد
و شروه مي خواند
يك آسمان عطش
در آفتاب شرجي ...
يك شط سرخ پرواز
تا دور دست فرياد ...
آي، آهاي
بچه هاي برهنه بهمنشيري
پشت پليتي ها
در نيمروز خواب
خواب شما را خون
خون شما را شهر
شهر شما را مرگ گرفته ست
مرگ، نيلوفرها!
۱-خانه هاي كارگري با درهاي آهني
۲-كوچه
۳-صداي سوت اعلام تغيير نوبت كار در پالايشگاه آبادان
م. آزاد
۱۳۸۴/۰۱/۲۷
توضیح!
از خواندن کامنتهای پست قبلی خوشحال شدم. بی پر حرفی و توضیح زائد چند چیز به ذهنم رسید.
اول: من خیلی خطا کرده ام و می کنم!
دوم: بعد از چند روز فکر کردن می بینم با حرف میترا کاملا موافقم. من هم مرزهای زیادی دارم. خیلی زیاد. به علاوه باورتان بشود یا نه (ترجیح می دهم مرا ببینید بعد قضاوت کنید) دارم مرزهایم را خیلی واقع بینانه تر تعریف می کنم. مثل اغلب آدمها. می ماند وفق پیدا کردن با مرزهای جدید که نباید کار سختی باشد وقتی عزم انسان جزم باشد!
سوم: با حرف هیوا هم موافقم، یک رابطه دوستی نباید به کسی آسیب برساند،باید انتظار بیجا ایجاد نکند، و هیچ یک از دو طرف را دچار سوء تفاهم نکند (که این یکی غالبا به دلیل عدم شفافیت یک طرف یا کج فهمی طرف دیگر سخت است گاهی). به علاوه دو دوست باید مفید یاشند برای هم.
چهارم: باور کنید من از نوشتن هیچ کدام از نوشته هایم قصد ندارم حرفی به شخص خاصی بزنم. اگر هم چنین حرفی باشد، به صراحت می گویم که: «برای فلانی». فقط گاهی حوادثی که رخ می دهند (در تعامل با شخصی خاص) تلنگری می شود برای گفتن حرفهایی که مدتهاست در ذهن دارم. همین.
اول: من خیلی خطا کرده ام و می کنم!
دوم: بعد از چند روز فکر کردن می بینم با حرف میترا کاملا موافقم. من هم مرزهای زیادی دارم. خیلی زیاد. به علاوه باورتان بشود یا نه (ترجیح می دهم مرا ببینید بعد قضاوت کنید) دارم مرزهایم را خیلی واقع بینانه تر تعریف می کنم. مثل اغلب آدمها. می ماند وفق پیدا کردن با مرزهای جدید که نباید کار سختی باشد وقتی عزم انسان جزم باشد!
سوم: با حرف هیوا هم موافقم، یک رابطه دوستی نباید به کسی آسیب برساند،باید انتظار بیجا ایجاد نکند، و هیچ یک از دو طرف را دچار سوء تفاهم نکند (که این یکی غالبا به دلیل عدم شفافیت یک طرف یا کج فهمی طرف دیگر سخت است گاهی). به علاوه دو دوست باید مفید یاشند برای هم.
چهارم: باور کنید من از نوشتن هیچ کدام از نوشته هایم قصد ندارم حرفی به شخص خاصی بزنم. اگر هم چنین حرفی باشد، به صراحت می گویم که: «برای فلانی». فقط گاهی حوادثی که رخ می دهند (در تعامل با شخصی خاص) تلنگری می شود برای گفتن حرفهایی که مدتهاست در ذهن دارم. همین.
۱۳۸۴/۰۱/۲۴
نزدیکی!
اول:
چه قدر غم انگيز است كه ما آدمها تا وقتي كسي را كه دوستش داريم در دسترس داريم نمي بينيمش و متوقعيم از او. مانند بودن خودمان بديهي فرضش مي كنيم و گاهي حتي برايمان ملال آور مي شود و فراتر حتي، گاهي خودمان دورش مي كنيم تا نبينيمش. بعد اما، همين كه براي مدتي از دستش بدهيم، نبينيمش يا نشنويمش، دلمان برايش تنگ مي شود و گاهي هم احساس مي كنيم بودنش يك شگفتي بوده. درست مثل زندگي. حتي گاهي از جنس زندگي.
هر چه بيشتر در روح آدمها غور مي كني، پيچيدگيهايشان را بيشتر لمس مي كني. اين بار اما ديگر اين پيچيدگي خيلي سخت قابل هضم است. نمي دانم چرا. نمي دانم.
آدمها از نزديك شدنت مي ترسند. نمي دانم مي ترسند كه چه چيزي را از دست بدهي يا بدهند. فرديتشان را و تنهاييشان را شايد و يا شايد چيزهايي كه من از درك و فهمشان عاجزم. حتي اگر يقين داشته باشند كه با درستكارترين آدم اين عالم سر و كار دارند.
اين روزها كاملا گيجم. خيلي خودم را آزمودم. براي دوست شدن با ديگران خيلي احتياط كردم و حتي همان آغاز دوستي گفتم كه مرز من براي نزديك شدن به آدمها نامحدود است (اين را هم مي فهمم كه خوب نيست و من در جنگ دائمي با افراط و تفريطهايم، در اين جبهه هم درگيرم. مگر يك سرباز از چند جهت مي تواند بجنگد؟ شما بگوييد!) البته اگر كسي همان اول خودش مرزي بگزارد من عقب خواهم نشست. بگزاريد اينطور بگويم. مرز من مرز طرف مقابلم است اغلب.
آدمها از نزديك شدن من مي ترسند. وقتي هستي و دور هستي همه چيز خوب است. به محض نزديك شدنت ترس برشان مي دارد. حق دارند البته. اين قدر نزديك شدن خيلي عادي نيست. ديوانگي است يك جورهايي. مال دنياي خيال است. اگر واقع بين باشي خواهي فهميد كه در دنياي واقعي نمي شود اين قدر به آدمها نزديك شد. اين قرابت فقط مال دنياي قصه هاست. قصه ها. افسانه ها.
دوم:
«چه لزومی دارد برای جزییات زندگی گریه کنیم وقتی کل زندگی گریه دارد؟»
سوم:
شاید یکی از ایرادهای عمده ما انتقاد ناپزیر بودنمان است. آدمهایی که من دور و برم میبینم (خودم را استثنا نکردم) خیلی سخت اشتباهاتشان را می پزیرند.
معذرت خواهی برای اغلب آدمها کار خیلی سختی است و اغلب هم وقتی ازشان معذرت خواهی کنی فورا خودشان را در موضع بالاتر تصور می کنند. بعضی ها هم که اصلا بهتر است ازشان معذرت نخواهی. به نفع همه است. اگر این کار را بکنی فورا فکر می کنند جزو معصومین هستند و لابد در دلشان مرثیه ای هم برای خودشان می خوانند که چرا کسی کنه وجودشان را نشناخته.
چهارم:
اگر توانستید ویژه نامه سال 1383 شرق را پیدا کنید، مطلب مینا اکبری در صفحه 118 را با عنوان «پایان عصر سینمای روشنفکری در ایران، مرگ تفکر در ضیافت ساده پسندی» را بخوانید. البته مطالب خواندنی زیاد دارد. اجازه دهید بخوانم. می گویم برایتان!
چه قدر غم انگيز است كه ما آدمها تا وقتي كسي را كه دوستش داريم در دسترس داريم نمي بينيمش و متوقعيم از او. مانند بودن خودمان بديهي فرضش مي كنيم و گاهي حتي برايمان ملال آور مي شود و فراتر حتي، گاهي خودمان دورش مي كنيم تا نبينيمش. بعد اما، همين كه براي مدتي از دستش بدهيم، نبينيمش يا نشنويمش، دلمان برايش تنگ مي شود و گاهي هم احساس مي كنيم بودنش يك شگفتي بوده. درست مثل زندگي. حتي گاهي از جنس زندگي.
هر چه بيشتر در روح آدمها غور مي كني، پيچيدگيهايشان را بيشتر لمس مي كني. اين بار اما ديگر اين پيچيدگي خيلي سخت قابل هضم است. نمي دانم چرا. نمي دانم.
آدمها از نزديك شدنت مي ترسند. نمي دانم مي ترسند كه چه چيزي را از دست بدهي يا بدهند. فرديتشان را و تنهاييشان را شايد و يا شايد چيزهايي كه من از درك و فهمشان عاجزم. حتي اگر يقين داشته باشند كه با درستكارترين آدم اين عالم سر و كار دارند.
اين روزها كاملا گيجم. خيلي خودم را آزمودم. براي دوست شدن با ديگران خيلي احتياط كردم و حتي همان آغاز دوستي گفتم كه مرز من براي نزديك شدن به آدمها نامحدود است (اين را هم مي فهمم كه خوب نيست و من در جنگ دائمي با افراط و تفريطهايم، در اين جبهه هم درگيرم. مگر يك سرباز از چند جهت مي تواند بجنگد؟ شما بگوييد!) البته اگر كسي همان اول خودش مرزي بگزارد من عقب خواهم نشست. بگزاريد اينطور بگويم. مرز من مرز طرف مقابلم است اغلب.
آدمها از نزديك شدن من مي ترسند. وقتي هستي و دور هستي همه چيز خوب است. به محض نزديك شدنت ترس برشان مي دارد. حق دارند البته. اين قدر نزديك شدن خيلي عادي نيست. ديوانگي است يك جورهايي. مال دنياي خيال است. اگر واقع بين باشي خواهي فهميد كه در دنياي واقعي نمي شود اين قدر به آدمها نزديك شد. اين قرابت فقط مال دنياي قصه هاست. قصه ها. افسانه ها.
دوم:
«چه لزومی دارد برای جزییات زندگی گریه کنیم وقتی کل زندگی گریه دارد؟»
سوم:
شاید یکی از ایرادهای عمده ما انتقاد ناپزیر بودنمان است. آدمهایی که من دور و برم میبینم (خودم را استثنا نکردم) خیلی سخت اشتباهاتشان را می پزیرند.
معذرت خواهی برای اغلب آدمها کار خیلی سختی است و اغلب هم وقتی ازشان معذرت خواهی کنی فورا خودشان را در موضع بالاتر تصور می کنند. بعضی ها هم که اصلا بهتر است ازشان معذرت نخواهی. به نفع همه است. اگر این کار را بکنی فورا فکر می کنند جزو معصومین هستند و لابد در دلشان مرثیه ای هم برای خودشان می خوانند که چرا کسی کنه وجودشان را نشناخته.
چهارم:
اگر توانستید ویژه نامه سال 1383 شرق را پیدا کنید، مطلب مینا اکبری در صفحه 118 را با عنوان «پایان عصر سینمای روشنفکری در ایران، مرگ تفکر در ضیافت ساده پسندی» را بخوانید. البته مطالب خواندنی زیاد دارد. اجازه دهید بخوانم. می گویم برایتان!
۱۳۸۴/۰۱/۲۳
انتظار
اول:
وقتي آدم مجبور باشد منتظر چيزي بماند زمان «بد» مي گذرد. بگزاريد اين طور بگويم. وقتي آدم منتظر يک حادثه هست و نمي داند که کي رخ خواهد داد، حتي اگر حادثه، يک حادثه خوشايند باشد، يک جور احساس عجيب دارد. من نامش را مي گزارم بلاتکليفي. و بدم مي آيد از آن. وقتي بداني يک حادثه کي رخ مي دهد، حتي اگر نا خوشايند باشد هم برايت قابل تحملتر مي شود. متاسفانه اغلب انتظارهاي ما در زندگي از نوع اولند.
اين روزها من منتظر تماس يک عزيز هستم و اين انتظارم هم از نوع اول است!
دوم:
بالاخره از عدنان غريفي هم خبري شد! مدتها بود دنبال اثري از او مي گشتم ولي جز چند متن مختصر و داستان مرغ عشق چيزي نمي يافتم. حالا اما او ايران است. مصاحبه بي بي سي هم جالب است. اين را هم ببينيد.
سوم:
اين هم از ژاک دريدا!
وقتي آدم مجبور باشد منتظر چيزي بماند زمان «بد» مي گذرد. بگزاريد اين طور بگويم. وقتي آدم منتظر يک حادثه هست و نمي داند که کي رخ خواهد داد، حتي اگر حادثه، يک حادثه خوشايند باشد، يک جور احساس عجيب دارد. من نامش را مي گزارم بلاتکليفي. و بدم مي آيد از آن. وقتي بداني يک حادثه کي رخ مي دهد، حتي اگر نا خوشايند باشد هم برايت قابل تحملتر مي شود. متاسفانه اغلب انتظارهاي ما در زندگي از نوع اولند.
اين روزها من منتظر تماس يک عزيز هستم و اين انتظارم هم از نوع اول است!
دوم:
بالاخره از عدنان غريفي هم خبري شد! مدتها بود دنبال اثري از او مي گشتم ولي جز چند متن مختصر و داستان مرغ عشق چيزي نمي يافتم. حالا اما او ايران است. مصاحبه بي بي سي هم جالب است. اين را هم ببينيد.
سوم:
اين هم از ژاک دريدا!
۱۳۸۴/۰۱/۲۲
زندگی
اول:
«چه قدر غم انگيز است كه مردم طوري بار مي آيند كه به چيز شگفت انگيزي چون زندگي عادت مي كنند. يك روز ناگهان اين واقعيت را كه وجود داريم بديهي فرض مي كنيم و از آن به بعد ديگر تا نزديكيهاي وقتي كه مي خواهيم دنيا را ترك كنيم در اين باره فكر نمي كنيم.»
دوم:
تازگيها يقين پيدا کرده ام که «دو صد گفته چون نيم کردار نيست»
*******************************
اين نادی هم نه email برايم باقی گذاشته و نه چيز ديگر.
«چه قدر غم انگيز است كه مردم طوري بار مي آيند كه به چيز شگفت انگيزي چون زندگي عادت مي كنند. يك روز ناگهان اين واقعيت را كه وجود داريم بديهي فرض مي كنيم و از آن به بعد ديگر تا نزديكيهاي وقتي كه مي خواهيم دنيا را ترك كنيم در اين باره فكر نمي كنيم.»
دوم:
تازگيها يقين پيدا کرده ام که «دو صد گفته چون نيم کردار نيست»
*******************************
اين نادی هم نه email برايم باقی گذاشته و نه چيز ديگر.
۱۳۸۴/۰۱/۱۵
ماهيگيری
اين چند سطر از كتاب «نيمه غايب» خيلي به نظرم جالب آمد (گرچه با طبع من سازگار نيست، البته شايد بايد ياد گرفت. يعني شايد من بايد طبعم را تغيير دهم. مي شود؟!!!):
«مثل ماهيگيري است. تا حالا امتحان كرده ايد؟ نه انگار. چوب و قلاب مناسب بر مي داري، يك نقطه مناسب پيدا مي كني، قلابت را مي اندازي و صبر مي كني، آن قدر تا خودش پيدا شود. بي سر و صدا و بدون هيجان زده شدن. فقط هشيار و صبور همانجا مي ماني. اگر جايت را بد انتخاب كرده باشي بايد عوضش كني. بي گله گزاري و بي ياس. بعد دوباره از اول. ... وقتي هم ماهي به قلاب افتاد، اسمش هر چه مي خواهد باشد، زن، پول، مقام، شهرت، تازه اول كار است. عجله نمي كني، عصباني نمي شوي، باهاش نمي جنگي، بر عكس مي گزاري كه او بجنگد و خودش را خسته كند. فقط هر كار لازم است براي نبريدن اتصالت انجام مي دهي. آن وقت سماجت و اراده تو را كه ديد خودش كم كم مي آيد پيشت...»
واقعا كار درست اين است؟
«مثل ماهيگيري است. تا حالا امتحان كرده ايد؟ نه انگار. چوب و قلاب مناسب بر مي داري، يك نقطه مناسب پيدا مي كني، قلابت را مي اندازي و صبر مي كني، آن قدر تا خودش پيدا شود. بي سر و صدا و بدون هيجان زده شدن. فقط هشيار و صبور همانجا مي ماني. اگر جايت را بد انتخاب كرده باشي بايد عوضش كني. بي گله گزاري و بي ياس. بعد دوباره از اول. ... وقتي هم ماهي به قلاب افتاد، اسمش هر چه مي خواهد باشد، زن، پول، مقام، شهرت، تازه اول كار است. عجله نمي كني، عصباني نمي شوي، باهاش نمي جنگي، بر عكس مي گزاري كه او بجنگد و خودش را خسته كند. فقط هر كار لازم است براي نبريدن اتصالت انجام مي دهي. آن وقت سماجت و اراده تو را كه ديد خودش كم كم مي آيد پيشت...»
واقعا كار درست اين است؟
۱۳۸۴/۰۱/۰۴
شبهای روشن
اول:
شبهای روشن کار فرزاد مؤتمن را می شود چند بار دید و هر بار هم چیز تازه ای در آن یافت. من علاقه عجیبی به فیلمهای مبتنی بر دیالوگ وفیلمهای سمبلیک دارم. بعد از «روبان قرمز» شاید شبهای روشن از معدود فیلمهایی از این دست است که بعد از دیدنش خیلی فکر کردم (بماند اینکه من همیشه با نابازیگران یا بازیگرانی که بازی اولشان است خیلی حال می کنم).
ساخته مؤتمن از آن دست فیلمهایی است که نماد می توان در آن فراوان یافت که البته شاید برای فهمیدنشان باید کمی وقت گذاشت. قسمت عمده ای از قدم زدن آدمها حتی در اتوبانها کنار دیوارهای بلند است که شاید نمادی از تنهایی آنها باشد و فاصله شان با دیگران. در طول فیلم هم می شود به تعداد زیاد ساختمانهای ناتمام دید و آن سینمای سوخته که مرا بد جوری به یاد سینما رکس می اندازد. در جای جای فیلم هم می شود دیالوگهایی بدون لبخوانی دید که من هنوز نمی توانم بفهمم اینها نشانی از ارتباط عمیق عاطفی میان شخصیتهای فیلم است یا یک جور ناهمزمانی ساده. یعنی صدای بخشی از یک سکانس که تصویرش هم وجود ندارد، روی دیگری. راستی من در مورد شخصیت مادر در این فیلم نظری ندارم. اگر کسی کمکی بکند ممنون می شوم!
راستش می خواستم درباره تک تک این دیالوگهای فیلم چیزی بنویسم ولی مطمئن بودم که خیلی ها، با طولانی شدنشان، نخواهندشان خواند! پس فقط به آوردن دیالوگها اکتفا کردم:
... از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم...
... آدمها از دور دوست داشتنی ترن. شاید می ترسن. شاید خیالاتی ان و می ترسن با پیدا کردن دوست مجبور بشن از خیالبافی دست بردارن. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...
... گدایی همه جورش بده. گدایی عشق از همش بدتره...
... هر کی با تو باشه واقعا آدم خوشبختیه./ از کجا معلوم؟/ فهمیدنش با زنهاست. اونا ممکنه هیچ وقت راستشو بهت نگن ولی ته دلشون راحت می فهمن کی داره چه جوری نگاهشون می کنه. باور نمی کنی؟/ داره باورم میشه!/ می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می دونم تو آدم بهتری هستی ولی دلم پیش اونه. واسه همینه که اگه اون آدم بر نگرده چیزی از عشقش پیش من نمی مونه ولی من و تو اگه از هم جدا بشیم محبت و احتراممون سر جاشه...
... تو حالت بد نمیشه چون آدم خود خواهی نیستی... (راستی شاید دلیل اینکه حال من زیاد بد میشه همین باشه!)
... تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
دوم:
امسال من خیلی کم سال نو را تبریک گفتم. نمی دانم چرا. از همان لحظه اول هم تحویل سال آن تازگی همیشگی را برایم نداشت. یادم هست سالهای قبل تقریبا اکثر مواقع در گفتن تبریک سال نو پیش قدم بودم اما امسال...
سوم:
چرا ماهی های سرخ عید تازگی ها اینقدر زود می میرند؟ یادم هست که سالهای قبل ماهی های عید تا چند ماه بعد از تحویل سال زنده می ماندند.
چهارم:دارم کم کم احساس می کنم خوابگاه نه تنها جای بدی نیست که حتی جای خیلی خوبیست. اینجا نمی شود نیمه شب چراغ اتاق را روشن گذاشت. نمی شود نیمه شب بلند شد یک قهوه درست کرد، نشست در هوای آزاد، خاک باران خورده را بو کشید تا بوی نم در اعماق جان نفوذ کند، و قهوه تلخ را جرعه جرعه مثل همه تشویشهایی که یکی یکی تداعی میشوند سر کشید.
نمی شود بیدار نشست تا صبح و یک کتاب را تمام کرد. نمی شود وقت دلتنگی زد به خیابان و تا نیمه شب و یا حتی گاهی تا سپیده صبح آرام قدم زد. گاهی هم مثل بچه ها لبخند زد و یا قیافه محزون به خود گرفت و بعد هم آمد و از خستگی سر را روی بالش گزاشت و خوابید و کابوسی یا رویای شیرینی را در خواب ملاقات کرد. نمی شود نیمه شب در حال خیابانگردی آدمهای عجیب و غریب دید و با آنها همدم شد، با آنها ساعتی قدم زد و حرفهایشان را شنید. نمی شود ...
پنجم:تازگیها دارم به حس عجیبی که گاهی قبل از وقوع حوادث مرا آگاه می کند اعتماد پیدا می کنم. دیروز حسی می گفت که یک نفر را خواهم دید. از همان لحظه بیرون آمدن از خانه. بعد هم در حالیکه داشتم به این فکر می کردم که کجا ممکن است این اتفاق بیافتد و در حالیکه به حسم حسابی شک کرده بودم، دیدمش. آنقدر غیر منتظره که زبانم بند آمد!
شبهای روشن کار فرزاد مؤتمن را می شود چند بار دید و هر بار هم چیز تازه ای در آن یافت. من علاقه عجیبی به فیلمهای مبتنی بر دیالوگ وفیلمهای سمبلیک دارم. بعد از «روبان قرمز» شاید شبهای روشن از معدود فیلمهایی از این دست است که بعد از دیدنش خیلی فکر کردم (بماند اینکه من همیشه با نابازیگران یا بازیگرانی که بازی اولشان است خیلی حال می کنم).
ساخته مؤتمن از آن دست فیلمهایی است که نماد می توان در آن فراوان یافت که البته شاید برای فهمیدنشان باید کمی وقت گذاشت. قسمت عمده ای از قدم زدن آدمها حتی در اتوبانها کنار دیوارهای بلند است که شاید نمادی از تنهایی آنها باشد و فاصله شان با دیگران. در طول فیلم هم می شود به تعداد زیاد ساختمانهای ناتمام دید و آن سینمای سوخته که مرا بد جوری به یاد سینما رکس می اندازد. در جای جای فیلم هم می شود دیالوگهایی بدون لبخوانی دید که من هنوز نمی توانم بفهمم اینها نشانی از ارتباط عمیق عاطفی میان شخصیتهای فیلم است یا یک جور ناهمزمانی ساده. یعنی صدای بخشی از یک سکانس که تصویرش هم وجود ندارد، روی دیگری. راستی من در مورد شخصیت مادر در این فیلم نظری ندارم. اگر کسی کمکی بکند ممنون می شوم!
راستش می خواستم درباره تک تک این دیالوگهای فیلم چیزی بنویسم ولی مطمئن بودم که خیلی ها، با طولانی شدنشان، نخواهندشان خواند! پس فقط به آوردن دیالوگها اکتفا کردم:
... از آدمهای بزرگ مجسمه ساختیم و دورشون نرده کشیدیم...
... آدمها از دور دوست داشتنی ترن. شاید می ترسن. شاید خیالاتی ان و می ترسن با پیدا کردن دوست مجبور بشن از خیالبافی دست بردارن. اما اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن...
... گدایی همه جورش بده. گدایی عشق از همش بدتره...
... هر کی با تو باشه واقعا آدم خوشبختیه./ از کجا معلوم؟/ فهمیدنش با زنهاست. اونا ممکنه هیچ وقت راستشو بهت نگن ولی ته دلشون راحت می فهمن کی داره چه جوری نگاهشون می کنه. باور نمی کنی؟/ داره باورم میشه!/ می خوای بیشتر باور کنی به من نگاه کن. من می دونم تو آدم بهتری هستی ولی دلم پیش اونه. واسه همینه که اگه اون آدم بر نگرده چیزی از عشقش پیش من نمی مونه ولی من و تو اگه از هم جدا بشیم محبت و احتراممون سر جاشه...
... تو حالت بد نمیشه چون آدم خود خواهی نیستی... (راستی شاید دلیل اینکه حال من زیاد بد میشه همین باشه!)
... تنها نشسته ام و حواسم نیست که دنیا با من است...
دوم:
امسال من خیلی کم سال نو را تبریک گفتم. نمی دانم چرا. از همان لحظه اول هم تحویل سال آن تازگی همیشگی را برایم نداشت. یادم هست سالهای قبل تقریبا اکثر مواقع در گفتن تبریک سال نو پیش قدم بودم اما امسال...
سوم:
چرا ماهی های سرخ عید تازگی ها اینقدر زود می میرند؟ یادم هست که سالهای قبل ماهی های عید تا چند ماه بعد از تحویل سال زنده می ماندند.
چهارم:دارم کم کم احساس می کنم خوابگاه نه تنها جای بدی نیست که حتی جای خیلی خوبیست. اینجا نمی شود نیمه شب چراغ اتاق را روشن گذاشت. نمی شود نیمه شب بلند شد یک قهوه درست کرد، نشست در هوای آزاد، خاک باران خورده را بو کشید تا بوی نم در اعماق جان نفوذ کند، و قهوه تلخ را جرعه جرعه مثل همه تشویشهایی که یکی یکی تداعی میشوند سر کشید.
نمی شود بیدار نشست تا صبح و یک کتاب را تمام کرد. نمی شود وقت دلتنگی زد به خیابان و تا نیمه شب و یا حتی گاهی تا سپیده صبح آرام قدم زد. گاهی هم مثل بچه ها لبخند زد و یا قیافه محزون به خود گرفت و بعد هم آمد و از خستگی سر را روی بالش گزاشت و خوابید و کابوسی یا رویای شیرینی را در خواب ملاقات کرد. نمی شود نیمه شب در حال خیابانگردی آدمهای عجیب و غریب دید و با آنها همدم شد، با آنها ساعتی قدم زد و حرفهایشان را شنید. نمی شود ...
پنجم:تازگیها دارم به حس عجیبی که گاهی قبل از وقوع حوادث مرا آگاه می کند اعتماد پیدا می کنم. دیروز حسی می گفت که یک نفر را خواهم دید. از همان لحظه بیرون آمدن از خانه. بعد هم در حالیکه داشتم به این فکر می کردم که کجا ممکن است این اتفاق بیافتد و در حالیکه به حسم حسابی شک کرده بودم، دیدمش. آنقدر غیر منتظره که زبانم بند آمد!
۱۳۸۴/۰۱/۰۲
طول عمر
خدایا من تا آنجا از تو عمر می خواهم که جرأت خطر کردن برای آغاز یک کار تازه را داشته باشم. تا آنجا که بتوانم چیز تازه ای بیاموزم. همینقدر. لطفا بیشتر نشود. ممنون!
۱۳۸۳/۱۲/۰۹
بي عنوان
اول: کامنتهای پست قبلی را که نگاه می کردم کامنت هيوا را ديدم. بعد يک بار ديگر مطلب قبلی را خواندم. بعد هم به اين نتيجه رسيدم که با حذف پرده سوم عنوان نوشته تناقضی شديد با متن دارد و شبهه افکن و غلط انداز است. از آنجا که نميخواستم پرده سوم آنجا باشد، عنوان نوشته را تغيير دادم.
دوم: کاش هيوا تماس می گرفت. راستش می دانم که تماس گرفتن برايش سخت است ولی ديگر خجالت می کشم خودم تماس بگيرم!
دوم: کاش هيوا تماس می گرفت. راستش می دانم که تماس گرفتن برايش سخت است ولی ديگر خجالت می کشم خودم تماس بگيرم!
۱۳۸۳/۱۲/۰۸
آرامش در حضور شب
اين نوشته را بعد از نوشتنش خواندم. هر چه با خودم کلنجار رفتم که پرده سوم را هم بگذارم نتوانستم.
پرده اول:
بغض گلويم را فشرده بود. چشمهايم از خواندن خسته شده بود. دلم چيزي مي خواست كه آرامم كند. مثلا يك نوشيدني در نهايت تلخي. چندين برابر هميشه قهوه در ليوان ريختم و آب جوش هم رويش. روي تختم كز كردم. كف دستهايم را دور ليوان حلقه كردم و آرام آرام شروع كردم به خوردن.
پرده دوم:
بيقرار رسيدن فردا هستي. مي دانم. به مكاني بيانديش كه قرار است ببيني اش. چه حديث مهمي خواهد گفت با تو؟
ذهنت را خسته نكن. بگزار تا آفتاب فردا ذهنت را روشن كند. امشب فكرت را بسپار به سياهي، سردي و نمناكي موجودي كه خورشيدِ فردا را خواهد زاييد. به شب با تمام سردي و بي روحي ظاهرش. با تمام تاريكي و ناپيداييش. بگزار اين شب بشويد هر آنچه در ذهنت ساخته اي تا خورشيد فردا (اگر كه ابرها نامردي نكنند) روي ذهنت با خطي خوانا و زيبا بنويسد آنچه بايد بنويسد. بنويسد كه زندگي زيباست و گاهي آدمها تبديل مي شوند به وسيله اي براي آزمودن بندگان ديگر خدا. گاهي آدمها تبديل مي شوند به ... به قرباني. بعضي شان هم آنقدر نامردند كه ... كه گفتن ندارد. بگزار بنويسد اين خورشيد همه اين چيزهاي زيبا را و بگزار قبل از رسيدن به قتلگاهش و قبل از قرباني شدنش به دست همان شبِ زاينده اش هر آنچه زيبا و دوست داشتني است بر ذهنت حك كند. نگو كه بيهوده است نوشتن همه اينها. گر چه شب باز هم محوشان خواهد كرد اما نوشتنشان بيهوده نيست. گرچه روز تازه با خود تفكر تازه مي آورد و آفتاب دوباره هر آنچه در ذهنت نوشته بود تجديد مي كند. بگزار اين شب آرام آرام نفوذ كند در ذهنت. بگزار خستگي فكر كردن، اين همه فكر كردن را از تو بگيرد. خودت را بسپار به نوازش اين شب كه او هم مثل تو خسته است. خسته است و شرمنده از گناهان ابناء بشر.
خستگيات را، خستگي مفرط ذهنت را از انديشيدن، تلاش كردن و جنگيدن چون سربازي بي سلاح اما از جان گذشته بسپار به همه ستارگاني كه در شب براي ديدنت، فقط براي ديدن تو، مي آيند. به خنده هايشان هم وقعي نگزار. مگر آدمها نخنديدند به تو؟ خشنود باش از اينكه كائنات را به شعف وا مي داري. بگزار همه بخندند و خوش باشند. غم را براي تو و براي معدودي نوشته اند شايد. اما نه. اين تنهاييت را كه در اين چند گاه با قيمت گزاف به دست آورده اي با جان و دل محافظت كن. بگزار شب در تو نفوذ كند تا در آستانه سحر، خورشيد لذتي نامحدود به تو ببخشد. همچون فرو كردن تن در آب سرد و سپس سپردنش به گرماي آب گرم. بگزار قلم خورشيد در سحرگاه، آرام ذهنت را قلقلك دهد و احساس ناشي از ساييده شدن آفتاب بر مغزت تو را در خلسه و لذتي وصف ناشدني فرو كند. همه آنچه از آدمها ديدي در روز، از ياد ببر. اين چند ساعت شب را در آرامش سپري كن كه نيرويي براي پذيرفتن نامردمي ها و خنجر زدنهاي پسران آدم و دختران حوا در روز بعد به تو بدهد. ذهنت را خالي كن از اين همه فكر. ذهنت را خالي كن از انديشيدن به مشكلات همه دنيا. ذهنت را خالي كن از همه چيز و بخواب. اشك نريز. كافي است. صبح كه بيدار شوي خورشيد چشمان پف كرده ات را خواهد ديد و آنگاه بايد گريه خورشيد را هم ببيني. پس اشك نريز. اشكهايت در آغوش شب، شب را نيز به گريه مي اندازد. خودت را به آغوش او بسپار و آرام بو بكش. حس مي كني؟ بوي لذيذي است. نم، سرما، تاريكي و بي خبري. دستهايت را دور شب حلقه نكن. بگزار او تو را در آغوش بكشد. بگزار يكبار هم كه شده تكيه كني بر كسي. بگزار يكبار هم كه شده نگران نباشي كه: «پس مرا چه كسي بايد مراقبت كند؟» شب تنها موجودي است كه مي تواني بدون ترس از هرگونه كج فهمي و تهمتي، تهمت ضعيف بودن، خودت را در آغوشش رها كني و براي چند ساعت بي خبري را تجربه كني. براي چند ساعت عميق نفس بكشي. بو بكشي و اينبار لذتي را تجربه كني كه هيچگاه فرصتش را ندادي به خودت. حتي لحظه اي ترديد نكن كه اين شب به محض بالا آمدن خورشيد و به محض حضور سحرگاه تو را از ياد خواهد برد و تو هيچگاه او را بسته و وابسته خودت نخواهي كرد اگر كه نگراني ات فقط همين است. اگر فقط همين است كه مي دانم نيست.
خورشيد فردا كه بالا بيايد همه اينها از يادت خواهد رفت. خورشيد فردا دوباره زندگي را و آدمها را به تو باز مي گرداند. تو را از تنهاييت بيرون مي كشد و مي افكندت در آغوش زندگي. در آغوش هياهوي آدمها براي هيچ و در ميان ازدحام افكار پليد و آلوده. آرام در كنار اين شب دراز بكش. غنيمت بشمارش كه ديگر هيچگاه موجودي را نخواهي يافت كه تو را اينگونه به چشم يك انسان بنگرد. همه تو را به چشم يك مرد مي بينند. همهي خستگي ات را بده به او تا فردا ذهنت آزاد و چابك چون كودكي پر شور باز هم درون نگرانت را بپوشاند تا كسي نيانديشد كه خسته اي. تا همه بدانند كه تو خودت راه را برگزيده اي و تا همه تفاوت خستگي را با نا اميدي بفهمند كه تو اگر خسته اي ولي هيچگاه نا اميد نبوده اي. اين شب تو را در آغوش خويش خواهد فشرد. سر بسپار به او و ريه هايت را پر كن از خنكي. نخواهي يافت انساني را كه اينگونه تو را در آغوش بكشد. نخواهي يافت.
صدايم را مي شنوي؟
«آري. اما نمي توانم.»
و لحظه اي بعد در آرامش شب در خلسه بودي. حتي شب هم ديگر مي ترسد از در آغوش كشيدنت. تو باز هم به مرز شب رسيدي. حالا ديگر شب منع دارد از در آغوش گرفتنت. چرا؟ اين تقدير توست.
پرده سوم: ...
پرده اول:
بغض گلويم را فشرده بود. چشمهايم از خواندن خسته شده بود. دلم چيزي مي خواست كه آرامم كند. مثلا يك نوشيدني در نهايت تلخي. چندين برابر هميشه قهوه در ليوان ريختم و آب جوش هم رويش. روي تختم كز كردم. كف دستهايم را دور ليوان حلقه كردم و آرام آرام شروع كردم به خوردن.
پرده دوم:
بيقرار رسيدن فردا هستي. مي دانم. به مكاني بيانديش كه قرار است ببيني اش. چه حديث مهمي خواهد گفت با تو؟
ذهنت را خسته نكن. بگزار تا آفتاب فردا ذهنت را روشن كند. امشب فكرت را بسپار به سياهي، سردي و نمناكي موجودي كه خورشيدِ فردا را خواهد زاييد. به شب با تمام سردي و بي روحي ظاهرش. با تمام تاريكي و ناپيداييش. بگزار اين شب بشويد هر آنچه در ذهنت ساخته اي تا خورشيد فردا (اگر كه ابرها نامردي نكنند) روي ذهنت با خطي خوانا و زيبا بنويسد آنچه بايد بنويسد. بنويسد كه زندگي زيباست و گاهي آدمها تبديل مي شوند به وسيله اي براي آزمودن بندگان ديگر خدا. گاهي آدمها تبديل مي شوند به ... به قرباني. بعضي شان هم آنقدر نامردند كه ... كه گفتن ندارد. بگزار بنويسد اين خورشيد همه اين چيزهاي زيبا را و بگزار قبل از رسيدن به قتلگاهش و قبل از قرباني شدنش به دست همان شبِ زاينده اش هر آنچه زيبا و دوست داشتني است بر ذهنت حك كند. نگو كه بيهوده است نوشتن همه اينها. گر چه شب باز هم محوشان خواهد كرد اما نوشتنشان بيهوده نيست. گرچه روز تازه با خود تفكر تازه مي آورد و آفتاب دوباره هر آنچه در ذهنت نوشته بود تجديد مي كند. بگزار اين شب آرام آرام نفوذ كند در ذهنت. بگزار خستگي فكر كردن، اين همه فكر كردن را از تو بگيرد. خودت را بسپار به نوازش اين شب كه او هم مثل تو خسته است. خسته است و شرمنده از گناهان ابناء بشر.
خستگيات را، خستگي مفرط ذهنت را از انديشيدن، تلاش كردن و جنگيدن چون سربازي بي سلاح اما از جان گذشته بسپار به همه ستارگاني كه در شب براي ديدنت، فقط براي ديدن تو، مي آيند. به خنده هايشان هم وقعي نگزار. مگر آدمها نخنديدند به تو؟ خشنود باش از اينكه كائنات را به شعف وا مي داري. بگزار همه بخندند و خوش باشند. غم را براي تو و براي معدودي نوشته اند شايد. اما نه. اين تنهاييت را كه در اين چند گاه با قيمت گزاف به دست آورده اي با جان و دل محافظت كن. بگزار شب در تو نفوذ كند تا در آستانه سحر، خورشيد لذتي نامحدود به تو ببخشد. همچون فرو كردن تن در آب سرد و سپس سپردنش به گرماي آب گرم. بگزار قلم خورشيد در سحرگاه، آرام ذهنت را قلقلك دهد و احساس ناشي از ساييده شدن آفتاب بر مغزت تو را در خلسه و لذتي وصف ناشدني فرو كند. همه آنچه از آدمها ديدي در روز، از ياد ببر. اين چند ساعت شب را در آرامش سپري كن كه نيرويي براي پذيرفتن نامردمي ها و خنجر زدنهاي پسران آدم و دختران حوا در روز بعد به تو بدهد. ذهنت را خالي كن از اين همه فكر. ذهنت را خالي كن از انديشيدن به مشكلات همه دنيا. ذهنت را خالي كن از همه چيز و بخواب. اشك نريز. كافي است. صبح كه بيدار شوي خورشيد چشمان پف كرده ات را خواهد ديد و آنگاه بايد گريه خورشيد را هم ببيني. پس اشك نريز. اشكهايت در آغوش شب، شب را نيز به گريه مي اندازد. خودت را به آغوش او بسپار و آرام بو بكش. حس مي كني؟ بوي لذيذي است. نم، سرما، تاريكي و بي خبري. دستهايت را دور شب حلقه نكن. بگزار او تو را در آغوش بكشد. بگزار يكبار هم كه شده تكيه كني بر كسي. بگزار يكبار هم كه شده نگران نباشي كه: «پس مرا چه كسي بايد مراقبت كند؟» شب تنها موجودي است كه مي تواني بدون ترس از هرگونه كج فهمي و تهمتي، تهمت ضعيف بودن، خودت را در آغوشش رها كني و براي چند ساعت بي خبري را تجربه كني. براي چند ساعت عميق نفس بكشي. بو بكشي و اينبار لذتي را تجربه كني كه هيچگاه فرصتش را ندادي به خودت. حتي لحظه اي ترديد نكن كه اين شب به محض بالا آمدن خورشيد و به محض حضور سحرگاه تو را از ياد خواهد برد و تو هيچگاه او را بسته و وابسته خودت نخواهي كرد اگر كه نگراني ات فقط همين است. اگر فقط همين است كه مي دانم نيست.
خورشيد فردا كه بالا بيايد همه اينها از يادت خواهد رفت. خورشيد فردا دوباره زندگي را و آدمها را به تو باز مي گرداند. تو را از تنهاييت بيرون مي كشد و مي افكندت در آغوش زندگي. در آغوش هياهوي آدمها براي هيچ و در ميان ازدحام افكار پليد و آلوده. آرام در كنار اين شب دراز بكش. غنيمت بشمارش كه ديگر هيچگاه موجودي را نخواهي يافت كه تو را اينگونه به چشم يك انسان بنگرد. همه تو را به چشم يك مرد مي بينند. همهي خستگي ات را بده به او تا فردا ذهنت آزاد و چابك چون كودكي پر شور باز هم درون نگرانت را بپوشاند تا كسي نيانديشد كه خسته اي. تا همه بدانند كه تو خودت راه را برگزيده اي و تا همه تفاوت خستگي را با نا اميدي بفهمند كه تو اگر خسته اي ولي هيچگاه نا اميد نبوده اي. اين شب تو را در آغوش خويش خواهد فشرد. سر بسپار به او و ريه هايت را پر كن از خنكي. نخواهي يافت انساني را كه اينگونه تو را در آغوش بكشد. نخواهي يافت.
صدايم را مي شنوي؟
«آري. اما نمي توانم.»
و لحظه اي بعد در آرامش شب در خلسه بودي. حتي شب هم ديگر مي ترسد از در آغوش كشيدنت. تو باز هم به مرز شب رسيدي. حالا ديگر شب منع دارد از در آغوش گرفتنت. چرا؟ اين تقدير توست.
پرده سوم: ...
۱۳۸۳/۱۲/۰۵
خطرناکترين بازی
شناختن آدمها برای من (و چيزی که به تازگی فهميده ام: برای خيلی از آدمهای اطرافم) يک کار جالب و دوست داشتنی است. هر انسانی معدنی است از تجربه هايی که آدم فرصت به دست آوردن همه شان را ندارد و حداقل می شود در اين بازار آشفته تجربه ها، به کمک آدمهای مختلف تعدادی از آنها را انتخاب کرد و خود از سر گذراند. همه چيز تا زمانی که اين کار، يعنی شناختن آدمها، برای اين هدف و به شکل غير افراطی صورت بگيرد خوب پيش می رود.
اما...
تجربه من (اعم از عاطفی و منطقی) به من می گويد وای به روزی که اين «شناختن آدمها» تبديل به يک «بازي» شود. آنوقت ممکن است ناخواسته از انسان رفتارهايی سر بزند که در حق خودش و ديگران جفای عظيمی باشد.
خدا کند هيچگاه اين کار برای من به بازی تبديل نشود. آخر می دانيد؟ کسی که از اين بازی زخم خورده خوب می داند که اين بازی فقط و فقط نفرت به بار می آورد. همين.
اما...
تجربه من (اعم از عاطفی و منطقی) به من می گويد وای به روزی که اين «شناختن آدمها» تبديل به يک «بازي» شود. آنوقت ممکن است ناخواسته از انسان رفتارهايی سر بزند که در حق خودش و ديگران جفای عظيمی باشد.
خدا کند هيچگاه اين کار برای من به بازی تبديل نشود. آخر می دانيد؟ کسی که از اين بازی زخم خورده خوب می داند که اين بازی فقط و فقط نفرت به بار می آورد. همين.
۱۳۸۳/۱۱/۲۸
جشنواره وب و ...
اول: اولين جشنواره وب آبادان در حال برگزاری است. بچه های فيدوس (البته بعضيها) به دنبال کارها هستند. تاريخهای دقيق جنواره را هم می توانيد در بلاگ آبادان بلاگر ببينيد. من هم در پست بعدی آنها را اينجا می گذارم. برگزاری جشنواره احتمالا کار مشکلی است و با توجه به سابقه ای که از مراسم افتتاح فيدوس داشتيم مشکلات را تا حدودی می شود پيش بينی کرد. من البته فعلا به دليل اوضاع نامساعدم زياد درگير ماجرا نيستم. پيشاپيش به دوستانی که تلاش می کنند خسته نباشيد می گويم.
دوم: «نيمه غايب» را هم خواندم. حق با رويا بود. خيلی با ويران می آيی تفاوت داشت و قویتر بود. نمی دانم چرا يک احساس بد داشتم به هنگام خواندنش. راستش کمی ياد گذشته ها افتادم. مهم نيست.
سوم: يادم هست که وقتی کودک بودم رنگها از يک جعبه مداد رنگی دوازده تايی بيشتر نبودند. چند رنگ اصلی (آبي، قرمز، زرد، سبز، سفيد و چند تای ديگر) اما حالا با سيل رنگها مواجهم. پوست پيازی، زرشکی، سبز پسته ای، نوک مدادی و...
دنيای قبلی با اينکه تعداد رنگهايش کمتر بود ولی خيلی زيباتر بود. خيلی.
دوم: «نيمه غايب» را هم خواندم. حق با رويا بود. خيلی با ويران می آيی تفاوت داشت و قویتر بود. نمی دانم چرا يک احساس بد داشتم به هنگام خواندنش. راستش کمی ياد گذشته ها افتادم. مهم نيست.
سوم: يادم هست که وقتی کودک بودم رنگها از يک جعبه مداد رنگی دوازده تايی بيشتر نبودند. چند رنگ اصلی (آبي، قرمز، زرد، سبز، سفيد و چند تای ديگر) اما حالا با سيل رنگها مواجهم. پوست پيازی، زرشکی، سبز پسته ای، نوک مدادی و...
دنيای قبلی با اينکه تعداد رنگهايش کمتر بود ولی خيلی زيباتر بود. خيلی.
اشتراک در:
پستها (Atom)